تاریکی زیر پوست نور. پارت اول.

صدای زنگوله بالای درب کافه، لابلای صدای بخار دستگاه اسپرسوساز گم شد. ا.ت با آستین‌های بالا زده، سینی سنگین پر از فنجون‌های خالی رو روی میز آشپزخونه گذاشت و نفسش رو با خستگی بیرون داد. خط‌های بنفشِ زیر چشم‌هاش، خبر از شب‌های طولانیِ بی‌خوابی و افکار سیاهی می‌داد که مثل بختک روی روحش سنگینی می‌کردن.
مادرش روی تخت بیمارستان بود و هزینه‌ها هر روز بیشتر می‌شد، پدرش صبح تا شب دو شیفت کار می‌کرد و خواهر کوچیکترش چشم‌به‌راه یه لبخند گرم از طرف ا.ت بود. اما ا.ت مدت‌ها بود که فراموش کرده بود چطور باید از ته دل بخنده... افسردگی، آروم آروم تمام رنگ‌های دنیایش رو خاکستری کرده بود.
یونا، دوستِ کافه‌چی و صمیمیش، دستش رو رو شونه ا.ت گذاشت و با نگرانی نگاهش کرد:
— «ا.ت... باز داری خودتو از پا درمیاری! اینجوری پیش بری که خودتم می‌افتی کنار مامانت. تو رو خدا یه بارم که شده به حرفم گوش کن.»
ا.ت لبخند بی‌رمقی زد و فنجون دور سرامیک رو پاک کرد:
— «چی کار کنم یونا؟ هزینه‌های درمان زیاده... بعدشم، من خوبم. فقط یکم خسته‌ام.»
— «خوب نیستی! خودت رو گول نزن. ببین... من برات از یه روانپزشک و روانشناس فوق‌العاده وقت گرفتم. اسمش دکتر 'کیم تهیونگ'ه. تعریفشو زیاد شنیدم، میگن با چند جلسه کلاً آدمو عوض میکنه. مطبش همین بالای شهره. هزینه‌ش یکم بالاست ولی من باهاش صحبت کردم، شرایطتو گفتم قبول کرده جلسات اولو نصف قیمت حساب کنه. فردا بعد از ظهر وقت داری. حق نداری بگی نه!»
ا.ت خواست مخالفت کنه، اما نگاه نگران و قاطع مبینا باعث شد حرفش رو بخوره. سرش رو پایین انداخت و آروم زیر لب گفت: «باشه... ممنون یونا.»
همان زمان — برج مجلل کیم، طبقه آخر
دکتر کیم تهیونگ، کت و شلوار دوختِ سفارشی مشکیش رو تنش کرده بود و جلوی پنجره قدنما ایستاده بود. لیوان ویسکی توی دستش رو به آرومی تکون می‌داد و به چشم‌انداز بارونیِ سئول نگاه می‌کرد. چشم‌های تیره و گیرایش، جذابیتی داشت که هر کسی رو درجا جادو می‌کرد؛ اما پشت این چهره‌ی بی‌نقص و آرامش روانپزشکی، یه اعجوبه‌ی سادیسمی و رئیس یکی از بزرگ‌ترین شبکه‌های مافیایی کشور پنهان شده بود. کسی که از بازی دادن آدما و شکنجه روان و جسمشون، لذت مطلق می‌برد.
درِ دفتر با صدای تق‌تق باز شد. هان سویون، با یه لباس برند اندامی، کیف گران‌قیمت و افاده‌های مخصوص خودش وارد شد. با ناز و تق‌تقِ کفش‌های پاشنه‌بلندش سمت تهیونگ رفت و دستاش رو دور کمر تهیونگ حلقه کرد.
— «تهیونگ جونی... چقدر منتظرت بمونم؟ مگه نگفتی امشب میریم اون رستوران جدیده‌؟ من کلی عکس گرفتم واسه اینستاگرامم، فقط مونده پزِ بودن با تورو بدم! آدما واقعاً لول پایینن، نمیدونن چطور باید با کسی مثل من رفتار کنن!»
تهیونگ بدون اینکه لبخند بزنه، دست‌های سویون رو به آرومی اما با فشاری قاطع از دور کمرش باز کرد و برگشت. نگاه سردش مثل تیغ برنده بود، اما لحنش فوق‌العاده ارام و کاریزماتیک:
— «سویون... چقدر بهت گفتم توی مطب و دفترم، بدون هماهنگی پاتو نمیذاری؟ در ضمن، من امشب پرونده‌های مریضامو دارم. برو خونه.»
سویون لباشو غنچه کرد و با حرص گفت: «اه تهیونگ! تو که با اون پولای مافیاییت نیازی به این کار مسخره روانشناسی نداری! چرا انقدر خودتو درگیر این آدمای افسرده و بی‌ارزش می‌کنی؟ ولشون کن دیگه!»
چشم‌های تهیونگ برای یه ثانیه تاریک‌تر شد. ردِ خشونتِ سادیسمی توی نگاهش درخشید، اما با کنترل بالایی که داشت، فقط یه لبخند تلخ زد:
— «بهت گفتم... برو خونه سویون. نذار رفتارم تغییر کنه.»
سویون که خوب می‌دونست پشت این لبخند چه دیوی خفته، پاشو رو زمین کوبید و با افاده کیفشو برداشت: «باشه! ولی فردا باید برام اون سرویس طلا رو بخری!» و از دفتر بیرون رفت.
تهیونگ نفسی کشید، پشت میز چوبی و گران‌قیمتش نشست و دفترچه یادداشتِ بیماران فرداش رو باز کرد. پرونده جدیدی رو ورق زد...
نام: لی ا.ت
سن: ۲۰ سال
علت مراجعه: افسردگی شدید، اختلال خواب
عکس کوچیکِ ا.ت که به پرونده منگنه شده بود، جلب توجه کرد. یه دختر با چشم‌های معصوم، بی‌گناه و غمگین...
تهیونگ انگشتِ شستش رو روی عکس ا.ت کشید. ته دلش یه حس عجیب و تاریک بیدار شد. یه حس مالکیتِ اولیه... انگار یه شکارِ تازه و معصوم، خودش با پای خودش داشت وارد قفس می‌شد.
تهیونگ زیر لب با صدای بم و جذابش زمزمه کرد:
— «لی ا.ت... فردا می‌بینمت.»😈✨



ادامه این رمان رو بزارم یا نه؟؟؟


♡شرط♡

لایک: ☆۱۰ تا☆
کامنت: ☆۱۵ تا☆




#بی_تی_اس #نامجون #جین #یونگی #مین_یونگی #شوگا #هوسوک #جیهوپ #آهنگ #سی_ان #ساکورا_اسکول #پارک_جیمین #جیمین #کیم_تهیونگ #تهیونگ #جئون_جونگکوک #جئون_جونگ_کوک #بلک_پینک #جیسو #جنی #رزی #لیسا #نیما_تکیدو #کیوت #هات #اکسپلور #کیپاپ #کیدراما #رمان #وانشات #اسمات #هانیل #آریکا #بنگتن #۲۶ #رمان
دیدگاه ها (۷)

پارت اول | «استاد کیم»صدای زنگ دانشگاه که در راهرو پیچید، با...

تک پارتی✨صدای موزیک کل سالن رو پر کرده بود و نورهای صحنه مدا...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

فاصله یک لبخند تا جنون

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

مشخصات :ا/ ت = یه دختر مهربون ، با نمک ، کیوت ، با موهای بلن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط