×قسمت چهاردهم×پارت دو
×قسمت چهاردهم×پارت دو
بعد از اون قضایا کلی با بچه ها بگو و بخند کردیم
انگار وقتی باهاشون بودم دردامیادم میرفت
اما...
دیدی گاهی اوقات حتی تو لحظه های خوش زندگیتم یه حالی رو مخته
هی میکوبه تو سرت مثلا
اصا یجوریه
نمیدونی چته..ولی میدونی هرچی هس داره اذارت میده
حال اونموقع من درست همینجوری بود
بعد کلاسای دانشگاه به فرشته گفتم بریم بیرون
ولی انگار الان نوبت اون بود که ناز کنه
گفت قراره با ستاره دوستم بریم کتابخونه
وقتی اینو گفت ستاره که کنارش ایستاده بود شوکه شد و گفت :ها!؟کی قرار بوده!؟
فرشته خنده ای کرد و با دندونای قفل شده گفت:باز الزایمرت اومد سراغت دختر!؟
قشنگ معلوم بود داره میپیچونه
دلیلشو هم میدونستم
خب اگه منم بودم با اون همه بلایی که سر فرشته اوردم..با اون همه بی محلیا بی محبتیا ترد کردنا شکستن غرورش و...ازش دلخور میشدم
حق داشت بیچاره
باید از دلش در بیارم
ولی نه الان
اخه من مدلم یه جوریه که گاهی اوقات حتی واسه عشقمم نمیشکونمش
اونموقع گفتم اوکی و ازش دور شدم
ولی بعدش فکر کردم که چطور خوشحالش کنم و از دلش در بیارم
و یه نقشه هایی هم کشیدم
از فرشته و ستاره که دور شدم علی اومد سمتم و گفت:ایمان کاری نداری!؟
_نه..وقتم خالیه.چطور!؟
_پس باید با من بیای
_کجا!؟
_میفهمی خودت...بیا بریم
باهاش رفتمسمت ماشینش
اون روز من ماشین نیاورده بودم
علی اومده بود دنبال منو ماکان
نمیدونستم علی داره کجا میره
یکم بعد کنار یه ساختمون نگه داشت ماشینو
پیاده شدیم و با کلیدی که علی داشت رفتیم داخل
یه حیاط خیلی دوست داشتنی توی خونه به چشم میخورد
از چند تا پله که توی حیاط بود رفتیم پایین
تقریبا میشد گفت رفتیم زیر زمین
وقتی وارد اتاق پایین پله ها شدم شوکه شدم
انگاری علی اینجا اهنگاشو ضبط میکرد
یه فضای بزرگ پر از دم و دستگاه اهنگسازی و سیستم و چندنفری که مشغول بودن
یکی گوشی روی گوشش بود و داشت با ریتم اهنگ خودشو وول میداد و به دم و دستگاه روبروش مشغول بود
یکی داشت گیتار تنظیم میکرد
یه کنار ایستاده بودم و نگاه میکردم
علی کنارم ایستاده بود
با ذوق گفت:معرکه نیست!؟
نمیدونم چرا نسبت به چیزایی که دیده بودم علاقه زیادی پیدا کردم
گفتم:معرکه؟؟پسر عالیه..چقد باحاله..اینجا تمرین میکنی
با عشق سرشو به علامت مثبت تکون داد و بعد رفتیم سمت بچه ها که کم و بیش حواسشون به ما بود
علی گفت:خب معرفی میکنم
ایمان،بهترین داداشم..
_پسره که مشغول پیانو بود گفت:ایمان ایمان که میکردی ایشونه!؟پسر نمیدونی این علی مارو دیوونه کرد انقد گفت داداش ایمانم فلانه داداش ایمانم بهمانه
_لطف داری...علی معرفی نمیکنی؟؟
_اهان..الان...یادم رفت..خب این که اهنگسازمونه و پیانو زدنشم بیسته ارشه
اونی که گوشی گذاشته و حواسشم نیست محمده
یدونه هم هست که حدس میزنم طبق معمول اون پشت مشتا داره یه خری رنگ میکنه
البته الان پیداش میشه
اینا بچه های پای ثابتمون
یه چندتای دیگه ای هم هسن که گاهی پیداشون میشه
سه تا دختر و یدونه پسر دیگه
_اهان..خوبه
_اره
_علی الان میخوای تمرین کنی!؟
_نظرت!؟
_موافقم...دوست دارم ببینم چجوریه
رفتم دنبال علی و پشت یه میز با یه عالم دکمه های رنگی رنگی نشستم
علی یه گوشی گذاشت روی گوشش
یه موزیک پلی کرد و شروع کرد به خوندن
اهنگش دپ بود
نمیشه گفت صدای علی محشره
ولی افتضاحم نبود
به نظرم استعدادشو داشت
شاید بتونه خیلی پیشرفت کنه
من بهش امید دارم و پشتشم
(البته اینا حرفای ایمانه
من هرگز فکر نمیکنم استعدادشو داشته باشه...والا به خدا)
داشتم به موزیک علی گوش میدادم که یکی دستشو روی شونم گذاشت
برگشتم
تو چشای طرف زل زدم
چقد اشنا بود
چقد دلتنگش بودم
اخه اون!؟
اینجا!؟
علی که دید حواسم پرته برگشت طرفم و گوشیو برداشت از روی گوشش
_اینم همون خرحماله مشهورمونه
دیدی گفتم الان پیداش میشه..صب کن بینم
شما همو میشناسین!؟
به حرفای علی توجهی نداشتم
ولی اگه قرار بود جوابشو بدم میگفتم من شاید چند روزی باهاش بوده باشم
اما مطمئنم بیشتر از شماها میشناسمش
بعدم انقدر که دلتنگش بودم مردونه تو اغوشم گرفتمش
بعد از اون قضایا کلی با بچه ها بگو و بخند کردیم
انگار وقتی باهاشون بودم دردامیادم میرفت
اما...
دیدی گاهی اوقات حتی تو لحظه های خوش زندگیتم یه حالی رو مخته
هی میکوبه تو سرت مثلا
اصا یجوریه
نمیدونی چته..ولی میدونی هرچی هس داره اذارت میده
حال اونموقع من درست همینجوری بود
بعد کلاسای دانشگاه به فرشته گفتم بریم بیرون
ولی انگار الان نوبت اون بود که ناز کنه
گفت قراره با ستاره دوستم بریم کتابخونه
وقتی اینو گفت ستاره که کنارش ایستاده بود شوکه شد و گفت :ها!؟کی قرار بوده!؟
فرشته خنده ای کرد و با دندونای قفل شده گفت:باز الزایمرت اومد سراغت دختر!؟
قشنگ معلوم بود داره میپیچونه
دلیلشو هم میدونستم
خب اگه منم بودم با اون همه بلایی که سر فرشته اوردم..با اون همه بی محلیا بی محبتیا ترد کردنا شکستن غرورش و...ازش دلخور میشدم
حق داشت بیچاره
باید از دلش در بیارم
ولی نه الان
اخه من مدلم یه جوریه که گاهی اوقات حتی واسه عشقمم نمیشکونمش
اونموقع گفتم اوکی و ازش دور شدم
ولی بعدش فکر کردم که چطور خوشحالش کنم و از دلش در بیارم
و یه نقشه هایی هم کشیدم
از فرشته و ستاره که دور شدم علی اومد سمتم و گفت:ایمان کاری نداری!؟
_نه..وقتم خالیه.چطور!؟
_پس باید با من بیای
_کجا!؟
_میفهمی خودت...بیا بریم
باهاش رفتمسمت ماشینش
اون روز من ماشین نیاورده بودم
علی اومده بود دنبال منو ماکان
نمیدونستم علی داره کجا میره
یکم بعد کنار یه ساختمون نگه داشت ماشینو
پیاده شدیم و با کلیدی که علی داشت رفتیم داخل
یه حیاط خیلی دوست داشتنی توی خونه به چشم میخورد
از چند تا پله که توی حیاط بود رفتیم پایین
تقریبا میشد گفت رفتیم زیر زمین
وقتی وارد اتاق پایین پله ها شدم شوکه شدم
انگاری علی اینجا اهنگاشو ضبط میکرد
یه فضای بزرگ پر از دم و دستگاه اهنگسازی و سیستم و چندنفری که مشغول بودن
یکی گوشی روی گوشش بود و داشت با ریتم اهنگ خودشو وول میداد و به دم و دستگاه روبروش مشغول بود
یکی داشت گیتار تنظیم میکرد
یه کنار ایستاده بودم و نگاه میکردم
علی کنارم ایستاده بود
با ذوق گفت:معرکه نیست!؟
نمیدونم چرا نسبت به چیزایی که دیده بودم علاقه زیادی پیدا کردم
گفتم:معرکه؟؟پسر عالیه..چقد باحاله..اینجا تمرین میکنی
با عشق سرشو به علامت مثبت تکون داد و بعد رفتیم سمت بچه ها که کم و بیش حواسشون به ما بود
علی گفت:خب معرفی میکنم
ایمان،بهترین داداشم..
_پسره که مشغول پیانو بود گفت:ایمان ایمان که میکردی ایشونه!؟پسر نمیدونی این علی مارو دیوونه کرد انقد گفت داداش ایمانم فلانه داداش ایمانم بهمانه
_لطف داری...علی معرفی نمیکنی؟؟
_اهان..الان...یادم رفت..خب این که اهنگسازمونه و پیانو زدنشم بیسته ارشه
اونی که گوشی گذاشته و حواسشم نیست محمده
یدونه هم هست که حدس میزنم طبق معمول اون پشت مشتا داره یه خری رنگ میکنه
البته الان پیداش میشه
اینا بچه های پای ثابتمون
یه چندتای دیگه ای هم هسن که گاهی پیداشون میشه
سه تا دختر و یدونه پسر دیگه
_اهان..خوبه
_اره
_علی الان میخوای تمرین کنی!؟
_نظرت!؟
_موافقم...دوست دارم ببینم چجوریه
رفتم دنبال علی و پشت یه میز با یه عالم دکمه های رنگی رنگی نشستم
علی یه گوشی گذاشت روی گوشش
یه موزیک پلی کرد و شروع کرد به خوندن
اهنگش دپ بود
نمیشه گفت صدای علی محشره
ولی افتضاحم نبود
به نظرم استعدادشو داشت
شاید بتونه خیلی پیشرفت کنه
من بهش امید دارم و پشتشم
(البته اینا حرفای ایمانه
من هرگز فکر نمیکنم استعدادشو داشته باشه...والا به خدا)
داشتم به موزیک علی گوش میدادم که یکی دستشو روی شونم گذاشت
برگشتم
تو چشای طرف زل زدم
چقد اشنا بود
چقد دلتنگش بودم
اخه اون!؟
اینجا!؟
علی که دید حواسم پرته برگشت طرفم و گوشیو برداشت از روی گوشش
_اینم همون خرحماله مشهورمونه
دیدی گفتم الان پیداش میشه..صب کن بینم
شما همو میشناسین!؟
به حرفای علی توجهی نداشتم
ولی اگه قرار بود جوابشو بدم میگفتم من شاید چند روزی باهاش بوده باشم
اما مطمئنم بیشتر از شماها میشناسمش
بعدم انقدر که دلتنگش بودم مردونه تو اغوشم گرفتمش
- ۹.۶k
- ۲۲ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط