یک سگ زیادی ولگرد
آجیییییییییییییی بدو یه پارت خیلییییییییییییی طولانی بدهههههههههههههههههه
ببین من چقد دادمممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خب
❌نکته مهم❌
قبل شروع پارت، از این به بعد توی بیشتر پارت ها تا یه چن تا پارت دیگه ویو دو یا چن تا مکان مختلفه. مثل پارت قبل که یا بار ویو داخل فرودگاه جای زارا و چیلا بود و آخراش ویو خارج فرودگاه جای اون زنه. بعدا بیشتر میفهمین منظورمو چون یکم با اون فرق داره یعنی یجای اینکه هر دو ویو فرودگاه باشن شاید یکی مثلا ژاپن بود یکی دیگه اسپانیا بخاطر همین مکان و زمان و موقعیت ها رو مینویسم
و اینکه از اینجا به بعد یکم فاز معمایی میگیره داستان ولی دلقک بازی ها هنوز هست
چون داستان داره جدی میشه یکم معمایی تر و مرموز تر میشه
خب بریم
پارت ³¹
ویو چیلا
زمان: 17:55 بعدازظهر، پونزده دقیقه مونده به بلند شدن هواپیما
مکان: فرودگاه، گیت پرواز
همونجور یقه م توی دست زارا بود و وارد هواپیما شدیم✈️
چیلا: میشه ول کنی؟😫
زارا: چی رو؟🤔
چیلا: عمه منو، خب یقه مو دیههههههههههه😐
زارا: مگه عمه داشتی؟😦
چیلا: نمیدونم😮💨
زارا: پس زر اضافی موقوف🤓
چیلا: بر ذاتت روانی😐
زارا: قربونت بشم عشقی🤓
رفتیم تو هواپیما نشستیم و منتظر بلند شدنش موندیم🗿
اون زنه هم اومد کلی برامون زر زد زارا هم وسط حرفاش گرفت کپید😴
هواپیما بلند شد و منم از پنجره بیرون رو تماشا میکردم👀
فعلا خداحافظ، یوکوهاما!
✯✯✯
ویو نویسنده
زمان: 3:30 بامداد، نصف روز گذشته از رفتن زارا و چیلا
مکان: مقر مافیای بندر
تق... تق... تق...
صدای قدم های آرام و حساب شده در سالن اصلی ساختمان مافیای بندر، پیچیده بود
کمی بعد، یک سایه دیده شد و بعد، یک فرد سیاه پوش
شلوار چسب مشکی، پیراهن مشکی، کلاه چسب مشکی که موهایش را پوشانده باشد و چند تار قرمز از آن بیرون زده باشد، کفش مشکی، دستکش مشکی، و ماسک مشکی
سر تا پا مشکی!!!
پنهان شده در ظلمات راهرو ها، گویی تاریکی او را بلعیده باشد و تنها چیز آشکار، چشم های قهوه ای اش باشد که در آن تاریکی هم مانند ستاره ای براق، جلب توجه کند
سایه در تاریکی ساختمان حرکت کرد
تق... تق... تق...
صدای پایش مزاحم بود. کفش هایش را در اورد و دستش گرفت. دیگر هیچ صدایی از پاهایش شنیده نشد
سایه جلوی در اتاقی ایستاد. نگاهی به اطراف انداخت و پس از اطمینان از تنها بودنش، دست برد و دستگیره را گرفت
کمی پایین کشید و هل داد
قییییییژژژژژژژ
در با صدای بلندی باز شد
سایه ترسیده و با سرعت اطرافش را نگاه کرد
دقایقی تامیل کرد
...
هیچ
مثل اینکه کسی بیدار نشده بود
نفسی بیرون داد و پایش را داخل اتاق گذاشت
اما...
شششششپپپپپلللللللققققققق
سایه روی زمین سر خورد و پخش زمین شد. دردناک و ترسیده دست برد و لامپ اتاق را روشن کرد. لامپ به سرعت خاموش و روشن میشد اما چیزی روی زمین به راحتی دیده شد:
تا چشم کار میکرد روغن بود و روغن. چشمان سایه گرد شد، چرا روغن وسط اتاق ریخته شده؟
به اطرافش نگاه کرد اما چیزی نبود که روغن داشته باشد و نشتی کرده باشد
چک!!
برق خاموش شد
سایه: اکهی، لامپش هم سوخت
لامپ سوخته بود. سایه آهی کشید و به هزار بدبختی بلند شد. نور موبایل اش را روشن کرد و اطراف را نگاه کرد. چراغ نمیتوانست کامل اتاق را روشن کند. اما قابل دیدن بود
میزی را دید و یک نامه رویش
به سمت میز رفت اما پایش به چیزی گیر کرد
سایه شوکه به سمت میز افتاد اما قبل از افتادن...
بومممم
چیزی محکم به سرش برخورد کرد. سایه به عقب افتاد و با کمر پخش زمین شد. اما چیزی را زیرکمرش احساس کرد
چشمانش گرد شد
یک غافلگیری دیگر؟
چیزی از سقف کنده شد و روی شکمش افتاد
تققققق
سایه نور گوشی انداخت، یک توپ بود. که رویش یک کاغذ چسبیده بود
کاغذ را کند. مرتب و تمیز تا شده بود و رویش شکلک😜نقاشی شده بود
کاغذ را باز کرد. یک نامه بود. متن نامه:
«فکر کردی نمیدونیم وقتی جایی ایم شبانه به اتاقمون میای؟ احمق فرضمون نکن چویا! خیر سرمون چن ماهه دوستیم!!!»
سایه ریز خندید: چویا؟ حتما دوستشونه. که شبانه میاد اتاقشون. حتما فکر کردن من اونم(این داداشمون چویا نیس)
~~~
جا نشد😦
بقیه ش پست بعد
#انیمه
#سگ_های_ولگرد_بانگو
#چویا
#یک_سگ_زیادی_ولگرد
ببین من چقد دادمممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خب
❌نکته مهم❌
قبل شروع پارت، از این به بعد توی بیشتر پارت ها تا یه چن تا پارت دیگه ویو دو یا چن تا مکان مختلفه. مثل پارت قبل که یا بار ویو داخل فرودگاه جای زارا و چیلا بود و آخراش ویو خارج فرودگاه جای اون زنه. بعدا بیشتر میفهمین منظورمو چون یکم با اون فرق داره یعنی یجای اینکه هر دو ویو فرودگاه باشن شاید یکی مثلا ژاپن بود یکی دیگه اسپانیا بخاطر همین مکان و زمان و موقعیت ها رو مینویسم
و اینکه از اینجا به بعد یکم فاز معمایی میگیره داستان ولی دلقک بازی ها هنوز هست
چون داستان داره جدی میشه یکم معمایی تر و مرموز تر میشه
خب بریم
پارت ³¹
ویو چیلا
زمان: 17:55 بعدازظهر، پونزده دقیقه مونده به بلند شدن هواپیما
مکان: فرودگاه، گیت پرواز
همونجور یقه م توی دست زارا بود و وارد هواپیما شدیم✈️
چیلا: میشه ول کنی؟😫
زارا: چی رو؟🤔
چیلا: عمه منو، خب یقه مو دیههههههههههه😐
زارا: مگه عمه داشتی؟😦
چیلا: نمیدونم😮💨
زارا: پس زر اضافی موقوف🤓
چیلا: بر ذاتت روانی😐
زارا: قربونت بشم عشقی🤓
رفتیم تو هواپیما نشستیم و منتظر بلند شدنش موندیم🗿
اون زنه هم اومد کلی برامون زر زد زارا هم وسط حرفاش گرفت کپید😴
هواپیما بلند شد و منم از پنجره بیرون رو تماشا میکردم👀
فعلا خداحافظ، یوکوهاما!
✯✯✯
ویو نویسنده
زمان: 3:30 بامداد، نصف روز گذشته از رفتن زارا و چیلا
مکان: مقر مافیای بندر
تق... تق... تق...
صدای قدم های آرام و حساب شده در سالن اصلی ساختمان مافیای بندر، پیچیده بود
کمی بعد، یک سایه دیده شد و بعد، یک فرد سیاه پوش
شلوار چسب مشکی، پیراهن مشکی، کلاه چسب مشکی که موهایش را پوشانده باشد و چند تار قرمز از آن بیرون زده باشد، کفش مشکی، دستکش مشکی، و ماسک مشکی
سر تا پا مشکی!!!
پنهان شده در ظلمات راهرو ها، گویی تاریکی او را بلعیده باشد و تنها چیز آشکار، چشم های قهوه ای اش باشد که در آن تاریکی هم مانند ستاره ای براق، جلب توجه کند
سایه در تاریکی ساختمان حرکت کرد
تق... تق... تق...
صدای پایش مزاحم بود. کفش هایش را در اورد و دستش گرفت. دیگر هیچ صدایی از پاهایش شنیده نشد
سایه جلوی در اتاقی ایستاد. نگاهی به اطراف انداخت و پس از اطمینان از تنها بودنش، دست برد و دستگیره را گرفت
کمی پایین کشید و هل داد
قییییییژژژژژژژ
در با صدای بلندی باز شد
سایه ترسیده و با سرعت اطرافش را نگاه کرد
دقایقی تامیل کرد
...
هیچ
مثل اینکه کسی بیدار نشده بود
نفسی بیرون داد و پایش را داخل اتاق گذاشت
اما...
شششششپپپپپلللللللققققققق
سایه روی زمین سر خورد و پخش زمین شد. دردناک و ترسیده دست برد و لامپ اتاق را روشن کرد. لامپ به سرعت خاموش و روشن میشد اما چیزی روی زمین به راحتی دیده شد:
تا چشم کار میکرد روغن بود و روغن. چشمان سایه گرد شد، چرا روغن وسط اتاق ریخته شده؟
به اطرافش نگاه کرد اما چیزی نبود که روغن داشته باشد و نشتی کرده باشد
چک!!
برق خاموش شد
سایه: اکهی، لامپش هم سوخت
لامپ سوخته بود. سایه آهی کشید و به هزار بدبختی بلند شد. نور موبایل اش را روشن کرد و اطراف را نگاه کرد. چراغ نمیتوانست کامل اتاق را روشن کند. اما قابل دیدن بود
میزی را دید و یک نامه رویش
به سمت میز رفت اما پایش به چیزی گیر کرد
سایه شوکه به سمت میز افتاد اما قبل از افتادن...
بومممم
چیزی محکم به سرش برخورد کرد. سایه به عقب افتاد و با کمر پخش زمین شد. اما چیزی را زیرکمرش احساس کرد
چشمانش گرد شد
یک غافلگیری دیگر؟
چیزی از سقف کنده شد و روی شکمش افتاد
تققققق
سایه نور گوشی انداخت، یک توپ بود. که رویش یک کاغذ چسبیده بود
کاغذ را کند. مرتب و تمیز تا شده بود و رویش شکلک😜نقاشی شده بود
کاغذ را باز کرد. یک نامه بود. متن نامه:
«فکر کردی نمیدونیم وقتی جایی ایم شبانه به اتاقمون میای؟ احمق فرضمون نکن چویا! خیر سرمون چن ماهه دوستیم!!!»
سایه ریز خندید: چویا؟ حتما دوستشونه. که شبانه میاد اتاقشون. حتما فکر کردن من اونم(این داداشمون چویا نیس)
~~~
جا نشد😦
بقیه ش پست بعد
#انیمه
#سگ_های_ولگرد_بانگو
#چویا
#یک_سگ_زیادی_ولگرد
- ۱۱.۲k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط