رمان دختر خاص پارت 3
رمان دختر خاص پارت 3
صدای گچ روی تختهسیاه کلاس رو پر کرده بود.
جیمین اسم درس رو با خط تمیزش نوشت: روانشناسی روابط انسانی
بعد برگشت رو به جمع و با نگاهی جدی ولی گرم گفت:
«قبل از شروع درس، یه معرفی کوتاه از خودتون داشته باشید. از نفر جدید شروع میکنیم... شما، خانم تازهوارد؟»
نگاه چند ده نفر به سمت ات برگشت. قلبش محکم میزد.
برای چند ثانیه فقط تونست لبخند بزنه و بعد با صدای آرومی گفت:
«سلام... من “جانگ ات” هستم. از بوسان اومدم. تازه اومدم سئول و... خوشحالم که اینجام.»
چند نفر لبخند زدن، اما تهیونگ و جونگکوک نه لبخند زدن، نه چشم ازش برداشتند.
تهیونگ آروم زیر لب گفت:
«بوسان؟... لهجش قشنگه.»
جونگکوک با لبخند کوچیکی گفت:
«قشنگ؟ اون خودش قشنگه.»
جیمین نگاهی به ات کرد و گفت:
«خوش اومدی خانم جانگ. امیدوارم این ترم تجربهی خوبی داشته باشی.»
بعد اشاره کرد که میتونه بره بشینه.
ات دنبال یه جای خالی میگشت، ولی تقریباً همهی صندلیها پر بود.
همون موقع، تهیونگ دستش رو بالا آورد و گفت:
«استاد! اینجا یه جا خالی هست، بیاد کنار ما بشینه!»
جیمین لبخند کمرنگی زد: «خوبه، بشین اونجا خانم جانگ.»
ات با خجالت به سمت اون دوتا پسر رفت.
جونگکوک کیفشو از روی صندلی برداشت تا جا باز بشه و با صدای آرومی گفت:
«بفرما... اینجا امنه، قول میدم کسی اذیتت نکنه.»
ات خندید، یه خندهی کوتاه ولی از ته دل.
تهیونگ هم خم شد و گفت:
«اگه چیزی خواستی، فقط صدام کن. من و جونگکوک همیشه حواسمون به تازهواردها هست.»
ات نشست، ولی ذهنش هنوز پیش نگاه جیمین بود...
اون نگاهِ آرام و مرموز، انگار تهش چیزی پنهون بود که هنوز خودش هم نمیفهمید.
صدای گچ روی تختهسیاه کلاس رو پر کرده بود.
جیمین اسم درس رو با خط تمیزش نوشت: روانشناسی روابط انسانی
بعد برگشت رو به جمع و با نگاهی جدی ولی گرم گفت:
«قبل از شروع درس، یه معرفی کوتاه از خودتون داشته باشید. از نفر جدید شروع میکنیم... شما، خانم تازهوارد؟»
نگاه چند ده نفر به سمت ات برگشت. قلبش محکم میزد.
برای چند ثانیه فقط تونست لبخند بزنه و بعد با صدای آرومی گفت:
«سلام... من “جانگ ات” هستم. از بوسان اومدم. تازه اومدم سئول و... خوشحالم که اینجام.»
چند نفر لبخند زدن، اما تهیونگ و جونگکوک نه لبخند زدن، نه چشم ازش برداشتند.
تهیونگ آروم زیر لب گفت:
«بوسان؟... لهجش قشنگه.»
جونگکوک با لبخند کوچیکی گفت:
«قشنگ؟ اون خودش قشنگه.»
جیمین نگاهی به ات کرد و گفت:
«خوش اومدی خانم جانگ. امیدوارم این ترم تجربهی خوبی داشته باشی.»
بعد اشاره کرد که میتونه بره بشینه.
ات دنبال یه جای خالی میگشت، ولی تقریباً همهی صندلیها پر بود.
همون موقع، تهیونگ دستش رو بالا آورد و گفت:
«استاد! اینجا یه جا خالی هست، بیاد کنار ما بشینه!»
جیمین لبخند کمرنگی زد: «خوبه، بشین اونجا خانم جانگ.»
ات با خجالت به سمت اون دوتا پسر رفت.
جونگکوک کیفشو از روی صندلی برداشت تا جا باز بشه و با صدای آرومی گفت:
«بفرما... اینجا امنه، قول میدم کسی اذیتت نکنه.»
ات خندید، یه خندهی کوتاه ولی از ته دل.
تهیونگ هم خم شد و گفت:
«اگه چیزی خواستی، فقط صدام کن. من و جونگکوک همیشه حواسمون به تازهواردها هست.»
ات نشست، ولی ذهنش هنوز پیش نگاه جیمین بود...
اون نگاهِ آرام و مرموز، انگار تهش چیزی پنهون بود که هنوز خودش هم نمیفهمید.
- ۹.۴k
- ۱۶ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط