«مردی بین ما »

«مردی بین ما »
پارت ۹: «صبحِ خاکستری»

نورِ خورشید با بی‌رحمی از لای پرده‌ها به داخل اتاق می‌تابید. بیدار شدم، اما بلافاصله چشم‌هایم را بستم. کاش خواب بود. کاش تمامِ اتفاقاتِ شب گذشته، فقط رویایِ آشفته‌ای بود که با اولین پرتوِ نور محو می‌شد. اما سنگینیِ نگاهِ کسی را روی صورتم حس می‌کردم.

چشم‌هایم را باز کردم. تهیونگ کنارِ تختم نشسته بود. لباسِ مرتبِ صبحگاهی‌اش را پوشیده بود و انگار ساعت‌ها بود که بیدار بود و فقط به من خیره شده بود. هیچ اثری از آن ولعِ دیشب در چشمانش نبود؛ حالا فقط یک آرامشِ ترسناک و سرد در نگاهش موج می‌زد.

با صدایِ خش‌داری گفت: «بیدار شدی.»

سریع بلند شدم و لبه‌ی تخت نشستم، ملافه را دور خودم پیچیدم. هنوز عطرِ تندِ او در اتاق می‌پیچید، عطری که حالا برایم بویِ گناه می‌داد.
پرسیدم: «لیسان... لیسان کجاست؟»

تهیونگ خیلی آرام، انگار که در حالِ صحبت درباره‌ی وضعیتِ آب و هوا باشد، گفت: «رفته بیرون. صبح زود بیدار شد و رفت خرید. می‌گفت برای مراسمِ نامزدیِ پیش‌رو باید وسایلِ جدید بگیره.»

خنده‌ی تلخی زدم. چقدر احمقانه بود. در حالی که او داشت برایِ ازدواجی که دیگر وجود نداشت برنامه‌ریزی می‌کرد، ما اینجا، در اتاقِ من، داشتیم دنیایِ او را با خاک یکسان می‌کردیم.

تهیونگ دستش را جلو آورد تا صورتم را لمس کند، اما من عقب کشیدم. نگاهش برای لحظه‌ای سرد شد، اما سریع خودش را کنترل کرد.
«سنا، دیشب... اون چیزی بود که لازم داشتم. برای اینکه بفهمم دیگه هیچ راهِ برگشتی وجود نداره.»

با صدایی که از شدتِ بغض می‌لرزید گفتم: «تو یه هیولایی، تهیونگ. ما داریم چیکار می‌کنیم؟ اون مادرِ منه... اون به تو اعتماد داره.»

تهیونگ از روی تخت بلند شد. قدِ بلندش سایه‌ی بزرگی روی اتاق انداخت. به سمت پنجره رفت و به خیابانِ شلوغِ زیرِ پا خیره شد.
«اعتماد؟ اعتماد وقتی معنی داره که دو نفر حقیقتاً متعلق به هم باشن. من و اون... ما فقط یه قرارداد بودیم. ولی تو...»

برگشت و نگاهی به من انداخت که تمامِ وجودم را لرزاند.
«تو اولین چیزی هستی که تویِ این چند سال، باعث شده حس کنم هنوز زنده‌ام. اگه اسمش هیولا بودنه، باشه. من می‌پذیرمش.»

صدایِ باز شدنِ درِ اصلیِ آپارتمان از دور شنیده شد. لیسان برگشته بود.
قلبم برایِ یک لحظه از تپش ایستاد. تهیونگ هم متوجه شد. لبخندِ محوی زد که این بار بویِ پیروزی می‌داد.
«وقتشه که بریم بیرون و نقش‌مون رو بازی کنیم. فکر می‌کنی تا کی می‌تونی این راز رو پشتِ این صورتِ بی‌تفاوت پنهان کنی؟»

قبل از اینکه فرصت کنم پاسخی بدهم، از اتاق بیرون رفت. صدایِ خوشحالِ لیسان را شنیدم که او را با اسمِ کوچک صدا می‌زد.
در حالی که در آینه‌ی روبرو به خودم نگاه می‌کردم، دیدم که چطور چهره‌ام رنگ باخته است. بازی تازه شروع شده بود؛ بازی‌ای که نه راهِ پیروزی داشت و نه راهِ فرار.

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۲۲)

پارت ۴۰

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆   با صدای باز شدن در چشم‌هام ...

پارت ۸: جنگِ جهانیِ خوابگاه!هنوز چمدونم رو زمین نذاشته بودم ...

پارت ۴۲صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، هنوز اتفاقات دیش...

پارت یازدهمزمان حال الان چند ساعت از وقتی که جونگکوک بیدار ش...

شاهکاری به نام دروغ

صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره مون...

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت چهارم | پیام مرموزا....

𝐎𝐧𝐞 𝐌𝐨𝐧𝐭𝐡 𝐖𝐢𝐭𝐡 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 | یک ماه با تهیونگ𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐صبح روز بعد...

My professorChapter:2Part:108"یک هفته بعد"نور کمرنگ خورشید ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط