پارت ۵
..
---
پارتپنجم: بوسهای در میان گلولهها
دو هفته از آن مهمانی گذشته بود و یونا کمکم داشت به زندگی در عمارت جانگ کوک عادت میکرد. اما چیزی که نمیتوانست بهش عادت کند، نگاههای جانگ کوک بود. هر وقت از کنارش رد میشد، یا دستش به دستش میخورد، یونا احساس میکرد که زیر ذرهبین یک شکارچی قرار گرفته. شکارچی که این بار، خودش طعمه بود.
امروز اما، همهچیز فرق داشت. جانگ کوک صبح زود با چهرهای در هم رفته به اتاق یونا آمد و گفت: «امشب یه محمولهی اسلحه مهم قراره جابهجا بشه. من باید شخصاً برم. تو... توی عمارت میمونی.»
یونا با عصبانیت گفت: «نه! من با تو میام.»
جانگ کوک با ناراحتی گفت: «یونا، این کار خطرناکه.»
یونا مستقیم توی چشمهایش نگاه کرد: «اگه تو بمیری، برادرم هیچکی رو نداره که نجاتش بده. پس به خاطر خودتم که میام، نه به خاطر تو.»
جانگ کوک لبخند تلخی زد. «همیشه لجوج بودی، نه؟» و با اکراه، قبول کرد.
ساعت ۱۰ شب، در یک انبار متروکه در جنوب سئول، چهل نفر از افراد جانگ کوک منتظر بودند. محموله در کامیونهای بزرگ بارگیری میشد که ناگهان، چراغهای انبار خاموش شدند.
در تاریکی، صدای تیراندازی بلند شد.
یونا جیغ کشید و خودش را به زمین انداخت. جانگ کوک مثل یک پلنگ، دورش چرخید و دو نفر را با دو گلوله نقش بر زمین کرد. اما تعداد مهاجمان زیاد بود. صدای انفجار و فریاد، فضا را پر کرد.
ناگهان، یونا دید که یک مرد نقابدار از پشت سر، تفنگش را به سمت جانگ کوک نشانه رفته. در کسری از ثانیه، بدون فکر کردن، یونا از جا بلند شد و خودش را جلوی جانگ کوک انداخت.
گلوله شانهی او را سوراخ کرد. یونا با فریادی بر زمین افتاد.
جانگ کوک چرخید و با چشمانی که از خشم و وحشت سرخ شده بود، سه گلولهی پیاپی به سمت مهاجم شلیک کرد. مرد نقابدار با صورتی خونین، روی زمین افتاد.
جانگ کوک فوراً خودش را به بالای سر یونا رساند. خون از شانهاش فوران میکرد، اما چشمانش هنوز باز بود.
جانگ کوک با صدایی که میلرزید، گفت: «چرا؟! چرا این کار رو کردی؟!»
یونا با لبخندی دردناک و اشکآلود، دستش را به سمت صورتش برد و با انگشت خونآلود، گونهاش را نوازش کرد. «گفتم... به خاطر برادرم نیست... به خاطر خودم... و به خاطر تو...»
جانگ کوک با چشمانی که برای اولین بار در زندگیاش، اشک در آنها جمع شده بود، سرش را پایین آورد و لبهایش را بر لبهای یونا گذاشت. بوسهای که نه از روی هوس، که از روی ترس از دست دادن بود. بوسهای که طعم خون، باروت و اشک داشت.
یونا در میان درد، لبخند زد. و در همان لحظه، گروه امداد رسیدند و او را از بین بازوهای جانگ کوک جدا کردند.
توی آمبولانس، جانگ کوک دست یونا را رها نمیکرد. پرستار مجبور شد او را کنار بزند، اما جانگ کوک جلوی در آمبولانس نشست و با چشمانی که هنوز خیس بود، به پشت شیشههای مات خیره شد.
توی بیمارستان، بعد از عمل جراحی، دکتر گفت: «شانهاش آسیب دیده، اما جونش در امانه. یک هفته دیگه مرخص میشه.»
جانگ کوک در اتاق انتظار، روی صندلی نشست و صورتش را توی دستهایش پنهان کرد. برای اولین بار بعد از سالها، گریه کرد. نه به خاطر پدرش، نه به خاطر خیانتهایی که دیده بود، بلکه به خاطر دختری که حتی نمیشناختش، اما حاضر شد برایش بمیرد.
سحرگاه، وقتی یونا چشم باز کرد، جانگ کوک کنار تختش نشسته بود، با چشمانی قرمز و خسته، ولی با لبخندی که به ندرت روی لبهایش مینشست.
یونا با صدای نرمی گفت: «بازم اون بوسه رو تکرار میکنی یا نه؟»
جانگ کوک خندید. خندهای که از ته دل بود. سرش را پایین آورد و با ملایمتی که هیچکس فکرش را نمیکرد، لبهایش را روی پیشانی یونا گذاشت. و زمزمه کرد: «تا ابد، عزیزم. تا ابد.»
آن روز، برای اولین بار، یونا فهمید که این مرد، دیگر فقط یک مافیای بیرحم نیست. او کسی است که قلبش را دزدیده. و جانگ کوک فهمید که یونا، تنها کسی است که ارزش دارد برایش زندگی کند.
---
ادامه دارد..
---
پارتپنجم: بوسهای در میان گلولهها
دو هفته از آن مهمانی گذشته بود و یونا کمکم داشت به زندگی در عمارت جانگ کوک عادت میکرد. اما چیزی که نمیتوانست بهش عادت کند، نگاههای جانگ کوک بود. هر وقت از کنارش رد میشد، یا دستش به دستش میخورد، یونا احساس میکرد که زیر ذرهبین یک شکارچی قرار گرفته. شکارچی که این بار، خودش طعمه بود.
امروز اما، همهچیز فرق داشت. جانگ کوک صبح زود با چهرهای در هم رفته به اتاق یونا آمد و گفت: «امشب یه محمولهی اسلحه مهم قراره جابهجا بشه. من باید شخصاً برم. تو... توی عمارت میمونی.»
یونا با عصبانیت گفت: «نه! من با تو میام.»
جانگ کوک با ناراحتی گفت: «یونا، این کار خطرناکه.»
یونا مستقیم توی چشمهایش نگاه کرد: «اگه تو بمیری، برادرم هیچکی رو نداره که نجاتش بده. پس به خاطر خودتم که میام، نه به خاطر تو.»
جانگ کوک لبخند تلخی زد. «همیشه لجوج بودی، نه؟» و با اکراه، قبول کرد.
ساعت ۱۰ شب، در یک انبار متروکه در جنوب سئول، چهل نفر از افراد جانگ کوک منتظر بودند. محموله در کامیونهای بزرگ بارگیری میشد که ناگهان، چراغهای انبار خاموش شدند.
در تاریکی، صدای تیراندازی بلند شد.
یونا جیغ کشید و خودش را به زمین انداخت. جانگ کوک مثل یک پلنگ، دورش چرخید و دو نفر را با دو گلوله نقش بر زمین کرد. اما تعداد مهاجمان زیاد بود. صدای انفجار و فریاد، فضا را پر کرد.
ناگهان، یونا دید که یک مرد نقابدار از پشت سر، تفنگش را به سمت جانگ کوک نشانه رفته. در کسری از ثانیه، بدون فکر کردن، یونا از جا بلند شد و خودش را جلوی جانگ کوک انداخت.
گلوله شانهی او را سوراخ کرد. یونا با فریادی بر زمین افتاد.
جانگ کوک چرخید و با چشمانی که از خشم و وحشت سرخ شده بود، سه گلولهی پیاپی به سمت مهاجم شلیک کرد. مرد نقابدار با صورتی خونین، روی زمین افتاد.
جانگ کوک فوراً خودش را به بالای سر یونا رساند. خون از شانهاش فوران میکرد، اما چشمانش هنوز باز بود.
جانگ کوک با صدایی که میلرزید، گفت: «چرا؟! چرا این کار رو کردی؟!»
یونا با لبخندی دردناک و اشکآلود، دستش را به سمت صورتش برد و با انگشت خونآلود، گونهاش را نوازش کرد. «گفتم... به خاطر برادرم نیست... به خاطر خودم... و به خاطر تو...»
جانگ کوک با چشمانی که برای اولین بار در زندگیاش، اشک در آنها جمع شده بود، سرش را پایین آورد و لبهایش را بر لبهای یونا گذاشت. بوسهای که نه از روی هوس، که از روی ترس از دست دادن بود. بوسهای که طعم خون، باروت و اشک داشت.
یونا در میان درد، لبخند زد. و در همان لحظه، گروه امداد رسیدند و او را از بین بازوهای جانگ کوک جدا کردند.
توی آمبولانس، جانگ کوک دست یونا را رها نمیکرد. پرستار مجبور شد او را کنار بزند، اما جانگ کوک جلوی در آمبولانس نشست و با چشمانی که هنوز خیس بود، به پشت شیشههای مات خیره شد.
توی بیمارستان، بعد از عمل جراحی، دکتر گفت: «شانهاش آسیب دیده، اما جونش در امانه. یک هفته دیگه مرخص میشه.»
جانگ کوک در اتاق انتظار، روی صندلی نشست و صورتش را توی دستهایش پنهان کرد. برای اولین بار بعد از سالها، گریه کرد. نه به خاطر پدرش، نه به خاطر خیانتهایی که دیده بود، بلکه به خاطر دختری که حتی نمیشناختش، اما حاضر شد برایش بمیرد.
سحرگاه، وقتی یونا چشم باز کرد، جانگ کوک کنار تختش نشسته بود، با چشمانی قرمز و خسته، ولی با لبخندی که به ندرت روی لبهایش مینشست.
یونا با صدای نرمی گفت: «بازم اون بوسه رو تکرار میکنی یا نه؟»
جانگ کوک خندید. خندهای که از ته دل بود. سرش را پایین آورد و با ملایمتی که هیچکس فکرش را نمیکرد، لبهایش را روی پیشانی یونا گذاشت. و زمزمه کرد: «تا ابد، عزیزم. تا ابد.»
آن روز، برای اولین بار، یونا فهمید که این مرد، دیگر فقط یک مافیای بیرحم نیست. او کسی است که قلبش را دزدیده. و جانگ کوک فهمید که یونا، تنها کسی است که ارزش دارد برایش زندگی کند.
---
ادامه دارد..
- ۵.۱k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط