{ my prince } part ۴

میرا pov

"اما نمیشه هوپ...تو توی قصر بزرگ شدیو من اینجا به نظر حتی یک سوم چیزایی که درون تو هست رو من بلدم؟ خودتم میدونی که بهت علاقه مندم ، اما منو با هم.."

دستام که توی دستاش بود فشرد ، یک قدم نزدیکم شد و لب زد

"میرا بهت گفتم . انقدری دوستت دارم که حاضرم همه چیزو ول کنم و همینجا زندگی کنیم ، هر جور که تو بخوای ، هر چیزی که تو بگی قبول تا وقتی که دستات توی دستام باشه بیشترین فاصلمون از هم همین یک قدم باشه ، من میخوام هر روز موهای قشنگتو کنار بزنم و صبحونه کنار تو باشم ، خسته برگردم و خستگیمو کنار تو در کنم ، به جای اون وزیرا تو بهم کمک کنی ، قبولم میکنی؟"

"قبول میکن__"

هنوز حرف از دهنم در نیومده بود که منو بلند کرد و چرخوند ، تاج گلم رو روی سرم فیکس کردم و گفتم

"من آشپزی و رسیدگی به گلام رو چجوری ول کنم آخه ، بعدم اونجا باید بهت بگم پرنس ، پادشاه سرورم یا اینجوری جیزا ، مادرم چی میشه ؟ اینجا اگه ولش کنم چاین آقای لی اذیتش میکنه "

"عا عا . اولن که بهت اجازه نمیدم منو با اون اسمای زشت صدا بزنی ، من دوسشون ندارم فقط بقیه باید بگن شما نه بعدم دومن اینکه اونجا یه باغ گل برات درست میکنم سومن هر موقع اراده کنی آشپز خونه رو برات خالی میکنم ، و چهارمن مادر جون هم باهامون میان قصر مالکه‌ی من "

"به همه چیز فکر کردی واقعا هیچی برای مخالفت نیست ، کی میریم؟"

"الان عزیزم ، همین الان "

"پس بیا داخل تا من وسیله هامو بردارم ، پای درست کردم میدونم که دوست داری ، پای سیب "

"صد در صد استقبال میکنم بریم"

با لبی خندون در رو باز کردم که دیدم اون دو تا نشستن روی صندلی های پشت میز و مادرم هم خیلی معذب پیش اوناست

"بلند شین از اینجا گمشین بیرون ، تو پدرت فقط بلای جون منو مادرم شدین "

"ملکه‌ی من باید روی گفتارش کار کنه ، بهتون دستور میدم برید بیرون ، میرید ؟ یا بگم ببرنتون؟"

با بستن اون دوتا و تعریف کردن این ماجرا برای مادرم حاضر شدیم ، من یه کم از وسایلم رو برداشتمو و مادرمم چیز خاصی برنداشت ، رفتم جلو و به هوسوکی نگاه کردم که لذت از پای سیبش می‌خورد

"ما حاضریم هوپی"

"بریم عزیزم . مادر جان داخل کالسکه میشینن ، من سوار اسب میشم ، افتخار میدین باهم یه سوارکاری کنیم؟"

"البته ۰لبخند۰"

&دختر من وقتی اسم اسب سواری بیاد دیگه آشنا و غریبه نمیشناسه

"بله مادر جون دخترتون شیفته‌ی سوار کاریه"

با برداشتن اسب سفید رنگم به سمت جمع سربازا و جایی که هوسوک بود رفتم ، مادرم داخل کالسکه نشست و من به کمک هوپ سوار ماریلا شدم منو هوسوک هم پای هم اسبامون رو هدایت میکردیم و اون برام حرف میزد

"اگه من تورو معرفی کنم و همزمانبا من تاج گذاری کنی تا وقتی بمیرم هیچکس جرئت نمیکنه به تاج و تختم چشمی بدوزه ، اما اگه ملکه نباشه ولیعهد نیست ملکه مادر هم نیست در کمال تعجب خدمتکارها مثل مثل پر کنده نمیدونن چیکار میکنن پس مدیریت داخل و برخی از کارهای خارج قصر ماله شماست"

"مشکلی ندارم که مسئولیتی بهم محول بشه ، امیدوارم لیاقت ملکه بودن رو داشته باشم و پوزه‌ی اون دختر عموت که میگی مثل اردک پشتت کواک کواک میکنه به خاک بمالم "

"اصلا نترسید ملکه جانگ ، پادشاهتون به جز شما هیچی نمیبینه "

"امیدوارم..وگرنه من قانون گردن زدن پادشاه به جرم چشم چرونی رو وضع میکنم "

"عزیزم شروع زندگی مشترک با تهدید؟ نکن تروخدا"

"من اولین نفری هستم که باهات اینجوری حرف میزنه هوپی؟"

"باید بگم بله ، مادر و پدرم هم به عنوان پادشاه آینده باهام با رسوم قدیمی حرف میزدن ، ولی شما همون روز اول دستمو کشیدی و بردی ، تا خواستم بگم کی هستم بهم گفتی اگه زیاد حرف بزنم بیرونم میکنی ، عجیب و غریب دوستت دارم میرا "

"منم همینطور آقای جانگ ۰خنده۰"
دیدگاه ها (۰)

جنگل نفرین شده پارت ۲۵

مافیای من

تقریبا دو هفته ای میشد که ا..ت توی قصر کار می‌کرد و اهالی قص...

جادویی به نام عشق

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 223♡⁠。⁠)⁩بابا ج...

عشق میان ماپارت7

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁹---سالن ساکت شد.همه به...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۷: شاخ‌به‌شاخ با پادشاهباد ساحل داشت موها...

رها❤ تو پناهگاه منیمیتونم روت حساب کنم و وقتی سرمو میذارم رو...

Part ¹⁶ویو لیلی با این چیزی که از دهن مادر جون اومد بیرون شو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط