قتل عاشقانه
#رمان
#رمان_از_جونگکوک
#قتل_عاشقانه
پارت5
چند لحظه سکوت مطلق بینشون افتاد بعد چند لحظه
جونگکوک: هانا چت شد خوبی؟
.
.
هانا:چطور ب خودت اجازه میدی یه همچین سوالی ازم بپرسی بنظرت الان من خوبم ؟
جونگکوک: هانا من..من.....
هانا: هیچی نگو نمیخوام صداتو بشنوم
میخوام تنها باشم
جونگکوک: هانا من خیلی دوست دارم
هانا: اقای جئون جونگکوک گفتم نمیخوام صداتو بشنوم پس ساکت شو
.
.
بغض گلویش را سوزاند اما نشکست از اتاق بیرون زد و ب سمت بالکن رفت تا هوایی تازه کند نسیم سرد ب صورتش برخورد کرد، دیگر نتوانست تحمل کند اشک ها روی صورتش جاری شدند با صدای در ب خودش امد جونگکوک بود میتوانست این را حس کند اما حتی برنگشت
.
.
جونگکوک: هانا منکه بهت گفتم عاشقت شدم پشیمون شدم، تو ب من قول دادی
هانا: چ قولی؟ اینکه بدونم تو میخواستی منو نابود کنی و هنوز باهات ادامه بدم؟ اره؟ تو این و میخوای؟
چرا..چرا حاضر ب همچین کاری شدی؟
گیریم ک واقعا عاشقم شدی این درسته با احساسات ی دختر بازی کنی؟
ازت متنفرم.. متنفر
.
.
هانا انجا را ترک کرد ب اتاقشان رفت و گوشیَش با چند لباس را برداشت جونگکوک ب سرعت ب هانا رسید مچ دستش را گرفت
.
.
جونگکوک: داری چی کار میکنی؟
هانا: ولم کن ازت بدم میاد میخوام چند وقت تنها باشم
جونگکوک: خواهش میکنم هانا اینکارو با من نکن تو گفتی عاشقمی با من بازی نکن هانا بازی نکن
هانا: مگه تو با من بازی نکردی مگه گولم نزدی اصلا مگه تو عاشقم بودی؟
.
.
هانا ب یک اتاق دیگر رفت و در اتاق را قفل کرد روی تخت نشست، دست هایش را روی صورتش گذاشت و با صدای بلند شروع ب گریه کردن کرد
انقدر گریه کرد ک متوجه نشد کِی ب خواب فرو رفته است با، باریکه ی نور خورشید چشمانش را باز کرد بلند شد و با نفس سنگینی ب سمت ح...ما..م رفت و د.وش گرفت
گرسنهاش بود و باید چیزی میخورد، در اتاق را باز کرد و با چیزی ک دید تعجب کرد جونگکوک پشت در ب خواب رفته بود جلویش زانو زد و ب ارومی زیر لب زمزمه کرد: چشات خیلی معصومه ولی چطور میتونم ببخشمت چطور
رفت تا چیزی بخورد بعد از اینکه ب اشپزخانه رسید جونگکوک شتابزده از پشت هانا را بغل کرد
.
.
جونگکوک: هانا با من اینکارو نکن خواهش میکنم
#رمان_از_جونگکوک
#قتل_عاشقانه
پارت5
چند لحظه سکوت مطلق بینشون افتاد بعد چند لحظه
جونگکوک: هانا چت شد خوبی؟
.
.
هانا:چطور ب خودت اجازه میدی یه همچین سوالی ازم بپرسی بنظرت الان من خوبم ؟
جونگکوک: هانا من..من.....
هانا: هیچی نگو نمیخوام صداتو بشنوم
میخوام تنها باشم
جونگکوک: هانا من خیلی دوست دارم
هانا: اقای جئون جونگکوک گفتم نمیخوام صداتو بشنوم پس ساکت شو
.
.
بغض گلویش را سوزاند اما نشکست از اتاق بیرون زد و ب سمت بالکن رفت تا هوایی تازه کند نسیم سرد ب صورتش برخورد کرد، دیگر نتوانست تحمل کند اشک ها روی صورتش جاری شدند با صدای در ب خودش امد جونگکوک بود میتوانست این را حس کند اما حتی برنگشت
.
.
جونگکوک: هانا منکه بهت گفتم عاشقت شدم پشیمون شدم، تو ب من قول دادی
هانا: چ قولی؟ اینکه بدونم تو میخواستی منو نابود کنی و هنوز باهات ادامه بدم؟ اره؟ تو این و میخوای؟
چرا..چرا حاضر ب همچین کاری شدی؟
گیریم ک واقعا عاشقم شدی این درسته با احساسات ی دختر بازی کنی؟
ازت متنفرم.. متنفر
.
.
هانا انجا را ترک کرد ب اتاقشان رفت و گوشیَش با چند لباس را برداشت جونگکوک ب سرعت ب هانا رسید مچ دستش را گرفت
.
.
جونگکوک: داری چی کار میکنی؟
هانا: ولم کن ازت بدم میاد میخوام چند وقت تنها باشم
جونگکوک: خواهش میکنم هانا اینکارو با من نکن تو گفتی عاشقمی با من بازی نکن هانا بازی نکن
هانا: مگه تو با من بازی نکردی مگه گولم نزدی اصلا مگه تو عاشقم بودی؟
.
.
هانا ب یک اتاق دیگر رفت و در اتاق را قفل کرد روی تخت نشست، دست هایش را روی صورتش گذاشت و با صدای بلند شروع ب گریه کردن کرد
انقدر گریه کرد ک متوجه نشد کِی ب خواب فرو رفته است با، باریکه ی نور خورشید چشمانش را باز کرد بلند شد و با نفس سنگینی ب سمت ح...ما..م رفت و د.وش گرفت
گرسنهاش بود و باید چیزی میخورد، در اتاق را باز کرد و با چیزی ک دید تعجب کرد جونگکوک پشت در ب خواب رفته بود جلویش زانو زد و ب ارومی زیر لب زمزمه کرد: چشات خیلی معصومه ولی چطور میتونم ببخشمت چطور
رفت تا چیزی بخورد بعد از اینکه ب اشپزخانه رسید جونگکوک شتابزده از پشت هانا را بغل کرد
.
.
جونگکوک: هانا با من اینکارو نکن خواهش میکنم
- ۴.۰k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط