تکپارتی موییچیرو
صدایِ گریہهات، بغضِ سنگینی بود کہ گلویِ نازنینت رو میفشرد. دوبارہ. این بار، حرفایِ سانمی، اون شکارچیِ بیرحم، مثلِ خنجر، دلِ لطیفت رو شکافتہ بود. حتی وقتی اوبانای، با اون چشمایِ پر از نگرانی و عصبانیت، سعی میکرد سپرت بشہ، باز ہم اشکهات راهِ خودشون رو پیدا میکردند.
سانمی: دیگہ یہ لحظہ هم تحملت نمیکنم! فریادِ سانمی، مثلِ صاعقہ، تویِ سالنِ بزرگِ عمارتِ اربابِ حشرہکشها طنین انداخت سانمی: چقدر قراره ضعیف باشی، دختر؟
نگاہِ سرد و قضاوتگرِ تمامِ هاشیراها رویِ تو بود. حس میکردی مثلِ برگِ خشکی کہ از درخت افتادہ، اضافی و بےارزشی. حرفایِ سانمی، کہ با خشمی کہنہ ادا میشد، مثلِ زهر مار تویِ رگهات دوید
سانمی: تو بہ دردِ این دنیا نمیخوری!
اشکهات، سیلِ بےاختیاری بودند. همون لحظہ با تمامِ وجودت حس کردی کہ باید فرار کنی. با قلبی کہ تویِ سینهات میلرزید، دویدی. بہ سمتِ اتاقِ خودت، در رو پشتِ سرت بستہ و بہ دیوارِ سرد تکیہ دادی. انگار کہ تمامِ دنیا فرو ریختہ بود
ایاکا: من… من یہ آدمِ اضافیم
صدایِ تقهی آرومی بہ در اومد
«ایاکا؟»
صدایِ آرام و دلنشینِ موییچیرو، کہ همیشہ آرامشبخش بود، شنیدہ شد
موییچیرو: میتونم بیام تو؟
نمیخواستی کسی رو ببینی، حتی موییچیرو رو. ولی انگار کہ اتفاقی نبود. در باز شد و موییچیرو وارد شد. آروم، بدونِ ہیچ حرفی، بہ سمتت اومد
موییچیرو: گریہ نکن
وقتی بہ آغوشِ گرمِ تخت رسید، بہ نرمی دستاش رو دورِ شانههات گذاشت و تو رو بہ سمتِ خودش کشید
موییچیرو: میدونم کہ حرفاش خیلی سنگین بود
دستاش با ملایمت صورتِ اشکبارت رو قاب گرفت
موییچیرو: ولی تو خیلی قویتر از این حرفایی کہ فکر میکنی
با هر کلمہاش حس کردی کہ دنیا دوبارہ سرِ جا میاد. وقتی صورتش بہت نزدیک شد، قلبِ کوچیکت، با شدت شروع بہ تپیدن کرد. لباش، کہ طعمِ شبنمِ صبحگاهی رو داشت، رویِ لبایِ تو نشست. اول، بوسہای آروم و لطیف، مثلِ لمسِ پروانہ. بعد، عمیقتر، پرشورتر. دستاش، کہ گرمایِ عشق رو منتقل میکرد، دورِ کمرت حلقہ شد و تو رو بہ سمتِ تخت کشید. دوبارہ بوسیدت، این بار با اشتیاقی کہ تمامِ ترس و دلشکستگی رو در خودش حل میکرد. انگار کہ در اون لحظہ، فقط تو بودی و اون، و تمامِ دنیا محو شدہ بود.
موییچیرو: تو برایِ من همہ دنیامی، ایاکا موییچیرو زمزمه کرد، نفسِ گرمش بہ صورتت میخورد
موییچیرو: تمامِ چیزی کہ لازم دارم، تویی
وقتی چشمایِ اشکآلودت رو باز کردی، دیدی کہ موییچیرو با لبخندی کہ قلبِ هر کسی رو آب میکرد، بہت نگاہ میکنه
ایاکا: موییچیرو…
اسمش رو بہ سختی بہ زبون آوردی.
موییچیرو: هوم؟
ایاکا: وقتی با من بودی… حس کردم کہ…
حرفتو قطع کرد و دوبارہ بوسیدت، بوسهای کہ پر از قول و اطمینان بود.
موییچیرو: من همیشہ پیشت میمونم. قول میدم
این بار، لبخندِ تو، لبخندی بود کہ تمامِ غمهارو پشتِ خودش جا گذاشت. انگار کہ تمامِ دنیا، فقط برایِ لبخندِ تو ساخته شدہ بود. دستت رو دورِ گردنش انداختی و بہ سمتِ خودت کشیدیش
ایاکا: خیلی دوستت دارم
موییچیرو: منم همینطور
و آن شب، در آغوشِ گرمِ معشوق، ترسها رنگ باختند و دلِ شکسته، ترمیم یافت و لبهایشان، در رقصِ بوسهای عمیق، پیمانِ عشق را نه بر الواحِ سنگی، که بر جانها نقش زدند. گویی عالم، در آن لحظهیِ ناب، نفس در سینه حبس کرده بود تا شاهدی باشد بر تولدِ دوبارهیِ روحی که در سایهیِ عشق، از بندِ غم رها گشت
(The end)
سانمی: دیگہ یہ لحظہ هم تحملت نمیکنم! فریادِ سانمی، مثلِ صاعقہ، تویِ سالنِ بزرگِ عمارتِ اربابِ حشرہکشها طنین انداخت سانمی: چقدر قراره ضعیف باشی، دختر؟
نگاہِ سرد و قضاوتگرِ تمامِ هاشیراها رویِ تو بود. حس میکردی مثلِ برگِ خشکی کہ از درخت افتادہ، اضافی و بےارزشی. حرفایِ سانمی، کہ با خشمی کہنہ ادا میشد، مثلِ زهر مار تویِ رگهات دوید
سانمی: تو بہ دردِ این دنیا نمیخوری!
اشکهات، سیلِ بےاختیاری بودند. همون لحظہ با تمامِ وجودت حس کردی کہ باید فرار کنی. با قلبی کہ تویِ سینهات میلرزید، دویدی. بہ سمتِ اتاقِ خودت، در رو پشتِ سرت بستہ و بہ دیوارِ سرد تکیہ دادی. انگار کہ تمامِ دنیا فرو ریختہ بود
ایاکا: من… من یہ آدمِ اضافیم
صدایِ تقهی آرومی بہ در اومد
«ایاکا؟»
صدایِ آرام و دلنشینِ موییچیرو، کہ همیشہ آرامشبخش بود، شنیدہ شد
موییچیرو: میتونم بیام تو؟
نمیخواستی کسی رو ببینی، حتی موییچیرو رو. ولی انگار کہ اتفاقی نبود. در باز شد و موییچیرو وارد شد. آروم، بدونِ ہیچ حرفی، بہ سمتت اومد
موییچیرو: گریہ نکن
وقتی بہ آغوشِ گرمِ تخت رسید، بہ نرمی دستاش رو دورِ شانههات گذاشت و تو رو بہ سمتِ خودش کشید
موییچیرو: میدونم کہ حرفاش خیلی سنگین بود
دستاش با ملایمت صورتِ اشکبارت رو قاب گرفت
موییچیرو: ولی تو خیلی قویتر از این حرفایی کہ فکر میکنی
با هر کلمہاش حس کردی کہ دنیا دوبارہ سرِ جا میاد. وقتی صورتش بہت نزدیک شد، قلبِ کوچیکت، با شدت شروع بہ تپیدن کرد. لباش، کہ طعمِ شبنمِ صبحگاهی رو داشت، رویِ لبایِ تو نشست. اول، بوسہای آروم و لطیف، مثلِ لمسِ پروانہ. بعد، عمیقتر، پرشورتر. دستاش، کہ گرمایِ عشق رو منتقل میکرد، دورِ کمرت حلقہ شد و تو رو بہ سمتِ تخت کشید. دوبارہ بوسیدت، این بار با اشتیاقی کہ تمامِ ترس و دلشکستگی رو در خودش حل میکرد. انگار کہ در اون لحظہ، فقط تو بودی و اون، و تمامِ دنیا محو شدہ بود.
موییچیرو: تو برایِ من همہ دنیامی، ایاکا موییچیرو زمزمه کرد، نفسِ گرمش بہ صورتت میخورد
موییچیرو: تمامِ چیزی کہ لازم دارم، تویی
وقتی چشمایِ اشکآلودت رو باز کردی، دیدی کہ موییچیرو با لبخندی کہ قلبِ هر کسی رو آب میکرد، بہت نگاہ میکنه
ایاکا: موییچیرو…
اسمش رو بہ سختی بہ زبون آوردی.
موییچیرو: هوم؟
ایاکا: وقتی با من بودی… حس کردم کہ…
حرفتو قطع کرد و دوبارہ بوسیدت، بوسهای کہ پر از قول و اطمینان بود.
موییچیرو: من همیشہ پیشت میمونم. قول میدم
این بار، لبخندِ تو، لبخندی بود کہ تمامِ غمهارو پشتِ خودش جا گذاشت. انگار کہ تمامِ دنیا، فقط برایِ لبخندِ تو ساخته شدہ بود. دستت رو دورِ گردنش انداختی و بہ سمتِ خودت کشیدیش
ایاکا: خیلی دوستت دارم
موییچیرو: منم همینطور
و آن شب، در آغوشِ گرمِ معشوق، ترسها رنگ باختند و دلِ شکسته، ترمیم یافت و لبهایشان، در رقصِ بوسهای عمیق، پیمانِ عشق را نه بر الواحِ سنگی، که بر جانها نقش زدند. گویی عالم، در آن لحظهیِ ناب، نفس در سینه حبس کرده بود تا شاهدی باشد بر تولدِ دوبارهیِ روحی که در سایهیِ عشق، از بندِ غم رها گشت
(The end)
- ۳.۵k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط