فیک کوکی 🍥
پارت بیست و سوم
این قسمت صدر اعظم؟
-----
ویو ا.ت
در ورزشگاه رو باز کردم و دیدم که یونگی هم اونجاست من و که دید لوازمش رو جمع کرد و تعظیم کرد
ا.ت: راحت باش و ورزش کن
یونگی: بنظر میاد تایمم تموم شده باشه
ا.ت: بنظر درگیر پرونده پدر جان شدی
یونگی: توی این چیز ها دخالت نکنید بهتره
ا.ت: به نصیحتت گوش میکنم(لبخند مرموزانه)
میخواست بره ولی وقتی از کنارم رد شد بهش گفتم
ا.ت: خیلی وقته بهت گفتم طرفت رو انتخاب کن من میتونم یک روزه تبدیل به ملکه ی این عمارت بشم ولی زمان میخواد۰
یونگی: چشمتون به اون جایگاه نباشه بزودی پر خواهد شد (پوزخند)
ا.ت: مثل اینکه طرفت رو انتخاب کردی جناب مین
این رو گفتم و رفت منظورش اینه که میخواد لووابا اون جایگاه رو بگیره؟ هرچی نباشه مثل عروس اوله اون مادر و سربازرس رو داره
ا.ت: ماریااا
ماریا: بله
ا.ت: امروز ممکنه بازجویی بشی و فقط با حرف ندیمه ی شخصی لووابا از خودت دفاع میکنی فهمیدی
ماریا: بله فهمیدم
....
حدود دوساعت ورزش کردم که ماریا گفت نیم ساعت دیگه ناهار و لووابا و مادر میرن باغچه فقط لازمه روحیم رو حفظ کنم عصبی نشم و اروم باشم
اصلا ولش کن امروز نمیرم باغچه بزار اونا یکم توی وهم باشن که لووابا میتونه صاحب جایگاه بشه آییی چقدر حس ضعف دارم نمیزاره درست فکر کنم
...
با ماریا وارد طبقه خودم شدم دوش گرفتم و گفتم فقط از آشپز خونه اصلی عمارت برام تا میتونه خوراکی و غذا بیاره از حموم اومدم بیرون و دیدم ماریا کل میز رو غذا چینده
ماریا: دیدم گفتین خیلی گرسنتونه از خانم اویی اجازه ی غذا هارو گرفتم
ا.ت: به اویی بگو بیاد
ماریا: چشم
نشستم پشت میز و بلافاصله شروع کردم به خوردن غذا ها ماریا با اویی اومد
اویی: من رو صدا زدین
ا.ت: اینقدر با ادب صحبت نکن
اویی: چشم
دوباره یکم از نودل رو خوردم و شروع به صحبت کردم
ا.ت: احتمال اینکه لووابا به جایگاه بشینه چقدره؟
اویی: زیاد ولی تو سوگلی اربابی
ا.ت: آره این که(دهن پر) درسته
در باز شد و کوک وارد شد دهنم رو سریعا خالی مردم و سرم رو پایین گرفتم به ماریا و اویی هم اشاره کردم برن بیرون
کوک: پرنسسم حالت چطوره
ا.ت: خوبم
ویو کوک
یونگی یچیزایی راجب پرونده مرگ پدر فهمید اما فردا قراره از ندیمه ها بازجویی بشه تصمیمی گرفتم ولی به درست بودنش اطمینان ندارم میرم جای ا.ت تا شاید اون بتونه منو تسلی بده
...
در رو باز کردم و وارد شدم اویی و اون یکی ندیمه از طبقه خارج شدن جلوتر رفتم چشمم به میز غذاخوری افتاد سرتاسرش پر بود از خوراکی ها و غذا های مختلف
کوک: ا.ت صحبت کنیم؟
ا.ت: آ..آره حتما
دیدم چند تا کیک برنجی برداشت و نشست روی مبل تکی و منم روی اون یکی مبل نشستم
ا.ت: درمورد چی صحبت میخوای کنی؟
کوک: قبلش مثل اینکه خیلی گرسنته
ا.ت: اوووو اون اره نمیدونم چرا ولی ضعف دارم
کوک: اوکی اوکی میدونی درمورد یونگی
ا.ت: خـــــبـــ
کوک: اون تنها دوست و رفیق من بوده و هست
ا.ت: اوهوم صد درصد
کوک: میخوام بیشتر رتبه و احترام بیشتری براش قائل باشن
ا.ت: ولی بنظرت مقام الانش خوب نیست؟
کوک: نه اون از حالا صدر اعضم(وزیر) منه
ویو ا.ت
پایان پارت بیست و سوم😘
شرطا 13 تا لایک و 13 تا کامنت
این قسمت صدر اعظم؟
-----
ویو ا.ت
در ورزشگاه رو باز کردم و دیدم که یونگی هم اونجاست من و که دید لوازمش رو جمع کرد و تعظیم کرد
ا.ت: راحت باش و ورزش کن
یونگی: بنظر میاد تایمم تموم شده باشه
ا.ت: بنظر درگیر پرونده پدر جان شدی
یونگی: توی این چیز ها دخالت نکنید بهتره
ا.ت: به نصیحتت گوش میکنم(لبخند مرموزانه)
میخواست بره ولی وقتی از کنارم رد شد بهش گفتم
ا.ت: خیلی وقته بهت گفتم طرفت رو انتخاب کن من میتونم یک روزه تبدیل به ملکه ی این عمارت بشم ولی زمان میخواد۰
یونگی: چشمتون به اون جایگاه نباشه بزودی پر خواهد شد (پوزخند)
ا.ت: مثل اینکه طرفت رو انتخاب کردی جناب مین
این رو گفتم و رفت منظورش اینه که میخواد لووابا اون جایگاه رو بگیره؟ هرچی نباشه مثل عروس اوله اون مادر و سربازرس رو داره
ا.ت: ماریااا
ماریا: بله
ا.ت: امروز ممکنه بازجویی بشی و فقط با حرف ندیمه ی شخصی لووابا از خودت دفاع میکنی فهمیدی
ماریا: بله فهمیدم
....
حدود دوساعت ورزش کردم که ماریا گفت نیم ساعت دیگه ناهار و لووابا و مادر میرن باغچه فقط لازمه روحیم رو حفظ کنم عصبی نشم و اروم باشم
اصلا ولش کن امروز نمیرم باغچه بزار اونا یکم توی وهم باشن که لووابا میتونه صاحب جایگاه بشه آییی چقدر حس ضعف دارم نمیزاره درست فکر کنم
...
با ماریا وارد طبقه خودم شدم دوش گرفتم و گفتم فقط از آشپز خونه اصلی عمارت برام تا میتونه خوراکی و غذا بیاره از حموم اومدم بیرون و دیدم ماریا کل میز رو غذا چینده
ماریا: دیدم گفتین خیلی گرسنتونه از خانم اویی اجازه ی غذا هارو گرفتم
ا.ت: به اویی بگو بیاد
ماریا: چشم
نشستم پشت میز و بلافاصله شروع کردم به خوردن غذا ها ماریا با اویی اومد
اویی: من رو صدا زدین
ا.ت: اینقدر با ادب صحبت نکن
اویی: چشم
دوباره یکم از نودل رو خوردم و شروع به صحبت کردم
ا.ت: احتمال اینکه لووابا به جایگاه بشینه چقدره؟
اویی: زیاد ولی تو سوگلی اربابی
ا.ت: آره این که(دهن پر) درسته
در باز شد و کوک وارد شد دهنم رو سریعا خالی مردم و سرم رو پایین گرفتم به ماریا و اویی هم اشاره کردم برن بیرون
کوک: پرنسسم حالت چطوره
ا.ت: خوبم
ویو کوک
یونگی یچیزایی راجب پرونده مرگ پدر فهمید اما فردا قراره از ندیمه ها بازجویی بشه تصمیمی گرفتم ولی به درست بودنش اطمینان ندارم میرم جای ا.ت تا شاید اون بتونه منو تسلی بده
...
در رو باز کردم و وارد شدم اویی و اون یکی ندیمه از طبقه خارج شدن جلوتر رفتم چشمم به میز غذاخوری افتاد سرتاسرش پر بود از خوراکی ها و غذا های مختلف
کوک: ا.ت صحبت کنیم؟
ا.ت: آ..آره حتما
دیدم چند تا کیک برنجی برداشت و نشست روی مبل تکی و منم روی اون یکی مبل نشستم
ا.ت: درمورد چی صحبت میخوای کنی؟
کوک: قبلش مثل اینکه خیلی گرسنته
ا.ت: اوووو اون اره نمیدونم چرا ولی ضعف دارم
کوک: اوکی اوکی میدونی درمورد یونگی
ا.ت: خـــــبـــ
کوک: اون تنها دوست و رفیق من بوده و هست
ا.ت: اوهوم صد درصد
کوک: میخوام بیشتر رتبه و احترام بیشتری براش قائل باشن
ا.ت: ولی بنظرت مقام الانش خوب نیست؟
کوک: نه اون از حالا صدر اعضم(وزیر) منه
ویو ا.ت
پایان پارت بیست و سوم😘
شرطا 13 تا لایک و 13 تا کامنت
- ۶.۱k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط