وارد جادهی دیگری شد.
وارد جادهی دیگری شد.
تو (با تردید): «کجا میریم؟»
تهیونگ (بیاحساس): «برنامهی امروز هنوز تموم نشده.»
ساعتهایتان در جاهای مختلف گذشت؛ تهیونگ تو را به باغوحش برد، جایی که صدای خندهی بچهها و هیاهوی حیوانات با فضای خشک بین شما تضاد عجیبی داشت. تو مقابل قفس شیرها ایستاده بودی، محو نگاه حیوانی که بیپروا قدم میزد. تهیونگ کمی عقبتر ایستاده بود و فقط تماشایت میکرد، بیآنکه چیزی بگوید.
بعد از آن، به یک مرکز خرید بزرگ رفتید. تهیونگ بدون اینکه نظر تو را بپرسد، چند دست لباس راحتی و مجلسی انتخاب کرد و به خدمتکارش داد تا همه را بپردازد.
خورشید کمکم فرو میرفت. تهیونگ تو را به یک رستوران نیمهخصوصی در فضای باز برد. میز دنجی انتخاب کرده بود که صدای جمعیت کمتر برسد. وقتی غذا سرو شد، مثل همیشه اول از همه دستور داد:
تهیونگ: «بخور. به بچه نیاز داری.»
صدایش همانقدر سرد بود، اما واژهی «بچه» سنگینی خاصی داشت. تو آرام شروع به خوردن کردی.
وقتی شب به نیمه رسید، ماشین آرام از خیابانهای روشن و خلوت عبور کرد و به سمت عمارت برگشت. چراغهای خانه از دور میدرخشیدند، و تو با هر لحظه نزدیکتر شدن احساس میکردی سنگینی بیشتری روی شانههایت مینشیند.
تهیونگ بیآنکه توضیحی بدهد، مستقیم به اتاق مشترکان رفت. نگاه کوتاهی به تو انداخت و همانطور که کت مشکیاش را روی صندلی انداخت، گفت:
تهیونگ: « روی تخت میخوابی. کنار من.»
سرت پایین افتاد. در سکوت روی تخت نشستی. چراغها کم شد و اتاق در نیمهتاریکی فرو رفت. هیچ توضیح دیگری نداد، انگار همین یک جمله کافی بود تا بفهمی قوانین تازهای شروع شدهاند.
تو (با تردید): «کجا میریم؟»
تهیونگ (بیاحساس): «برنامهی امروز هنوز تموم نشده.»
ساعتهایتان در جاهای مختلف گذشت؛ تهیونگ تو را به باغوحش برد، جایی که صدای خندهی بچهها و هیاهوی حیوانات با فضای خشک بین شما تضاد عجیبی داشت. تو مقابل قفس شیرها ایستاده بودی، محو نگاه حیوانی که بیپروا قدم میزد. تهیونگ کمی عقبتر ایستاده بود و فقط تماشایت میکرد، بیآنکه چیزی بگوید.
بعد از آن، به یک مرکز خرید بزرگ رفتید. تهیونگ بدون اینکه نظر تو را بپرسد، چند دست لباس راحتی و مجلسی انتخاب کرد و به خدمتکارش داد تا همه را بپردازد.
خورشید کمکم فرو میرفت. تهیونگ تو را به یک رستوران نیمهخصوصی در فضای باز برد. میز دنجی انتخاب کرده بود که صدای جمعیت کمتر برسد. وقتی غذا سرو شد، مثل همیشه اول از همه دستور داد:
تهیونگ: «بخور. به بچه نیاز داری.»
صدایش همانقدر سرد بود، اما واژهی «بچه» سنگینی خاصی داشت. تو آرام شروع به خوردن کردی.
وقتی شب به نیمه رسید، ماشین آرام از خیابانهای روشن و خلوت عبور کرد و به سمت عمارت برگشت. چراغهای خانه از دور میدرخشیدند، و تو با هر لحظه نزدیکتر شدن احساس میکردی سنگینی بیشتری روی شانههایت مینشیند.
تهیونگ بیآنکه توضیحی بدهد، مستقیم به اتاق مشترکان رفت. نگاه کوتاهی به تو انداخت و همانطور که کت مشکیاش را روی صندلی انداخت، گفت:
تهیونگ: « روی تخت میخوابی. کنار من.»
سرت پایین افتاد. در سکوت روی تخت نشستی. چراغها کم شد و اتاق در نیمهتاریکی فرو رفت. هیچ توضیح دیگری نداد، انگار همین یک جمله کافی بود تا بفهمی قوانین تازهای شروع شدهاند.
- ۲۴.۶k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط