!?My girl

#استری_کیدز
#چند_پارتی
p7



در حال نگاه کردن به پدرش بود و داشت حسرت می خورد..چرا باید آنقدر بد شانس میبود؟
مجری:حالا که جمع هیجان داره دعوت میکنم از گروه معروفمون استری کیدز!به افتخارشون!
اعضا از جاشون بلند شدن و با تکون دادن سرشون ادای احترام کردن و به سمت مجری راه افتادن.
خبر نگاهر ها میکروفن هاشون و همینطور دوربین هاشون رو آماده داشتن و درست زمانی که چان میخواست اولین پله رو بالا بره خبرنگار ها هجوم اوردن.
$ ببخشید آقای بنگ!راز موفقیتتون توی سال ۲۰۲۵ چیه؟
=اقای بنگ شنیدم دخترتون رو به این مراسم آوردین..حقیقت داره؟
*شنیدم دخترتون توی مدرسه چه میونگ درس میخونه..و بهش قلدری میشه..حقیقت داره؟
لبخند مرد لحظه ای محو شد…به پشت سرش نگاه کرد و دخترش رو دید که داشت نگاهش می‌کرد و سرش رو به نشونه نه تکون میداد و همون لحظه دختر توی چشم هاش اشک جمع شده بود..همون لحظه کسی دم گوشش چیزی گفت.
سوک هیون:پخ!
دختر از شدت ترس کمی اون ور تر رفت و به پسر نگاه کرد.
+ت..تو؟!
سوک هیون:حیف که پدرم مجریه و نمیتونم هیچ‌کاریت کنم!
و سر میز خودش رفت.
همون لحظه یکی از خبرنگار ها سوالی پرسید که دل دختر رو خالی کرد..
٪رابطه اتون باهم چطوره؟؟
_این کمی بیشتر از حد کنجکاوی نیست خانم محترم؟
بادیگارد ها خبرنگار ها رو دور کردن و اعضا بلاخره به سمت مجری رفتن.
_اول از همه..سلام میکنم به تمام خواننده ها و گروه های دیگه ای که اینجا هستن..در جواب سوال یکی از خبرنگار ها باید بگم راز موفقیت ما چیزی جز همکاری،تلاش و پشتکار نیست و__
مجری:خیلی معذرت میخوام آقای بنگ ولی خیلی ها درخواست کردن دخترتون اگه حضور دارن بیان روی صحنه.
چان کمی متعجب شد..ولی چون مجبور بود لبخندی زد.
_حتما.
ا/ت با استرس و کمی تردید از جاش بلند شد و به سمت صحنه رفت..خبرنگار ها روش زوم کرده بودن و از زیبایی اش میگفتن..
ا/ت رفت روی صحنه و کنار پدرش ایستاد.
مجری:خب..از خانم بنگ میخواین که راجب به سوالات خبرنگار ها بگن که چه جوابی دارن..
+خب..اول از همه سلام میکنم خدمت تمام گروه ها و خواننده های محترم..
+راجب سوال یکی شون که میگفت قلدری میشه باید بگم که..
قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه نگاهی به سوک هیون که با پوزخند نگاهش می‌کرد انداخت و ادامه داد.
+باید بگم که کاملا دروغه..و راجب سوال بعدی که پرسیدن رابطه اتون چطوره..شبیه رابطه هر پدر و دختری..حتی صمیمی تر.
متنفر بود از اینکه دروغ بگه..ولی الان حداقل برای ابروی خودش و گروه مجبور بود دروغ بگه.





۸ تا لایک و ۲۵ تا کامنت.
دیدگاه ها (۴۱)

عشق بی پایان

فیک: بابای سخت گیر من — part 14[سوآ پشت سر کوک وارد اتاق مطا...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟛: یک قدم نزدیک‌ترصبح روز بعد، ا/ت وارد محو...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

Part 4 (Attachment)فیلیکس به درس گوش داد و یادداشت کرد.بعد خ...

پارت 35𐙚🦋 ویو ته 🦋𐙚این حس عجیب…فقط یک علاقه ساده نبود.هرچی ب...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

| Part*42*جیمین: «لارا، معرفی نمی‌کنی؟»لارا: «چرا که نه.»نزد...

«رایحه پنهان»جونگ‌هیون لبخند کمرنگی زد.- برو لباساتو عوض کن....

Forbidden love⑥کوک: بیا یه لحظها/ت: باید برمبی‌اغتنا به حرفش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط