پارت ۴۳ فیک ازدواج مافیایی

پارت ۴۳
ا،ت ویو (هنوز فلش بکه)
ا،ت : چ...چرا ؟
پ،ب،ت: همین که گفتم
بغضم گرفته بود که دیگه ناخودآگاه اشکام شروع به ریختن کردن که پدرم گفت
پ،ت: پدرجون اینقدر بهش سخت نگیرین اون هنوز بچس.....ا،ت دخترم
اشکامو پاک کردم و گفتم
ا،ت : ب....ب...بله پدر (با هق هق و کمی لکنت گفت)
پ،ت: میتونی بری ولی سریع برگرد
ا،ت : آخه جون ممنون بابایی
و سریع پریدم بلغ بابام و بابام هم متقابلا بغلم کرد و بعد از چند ثانیه از بغلش بیرون اومدم و رفتم بالا تو اتاقم که حاضر شم
فلش بک به موقع اومدن ا،ت از پارک (فلش بک تو فلش بک شد 🤣)
ا،ت ویو
وقتی با دخترا خداحافظی کردم و در زدم خدمتکار درو باز کرد
که مادرم و پدرم رو روی کاناپه دیدم و رفتم نزدیکشون که بهشون سلام کنم
که با یه کیسه یخ تو دست مامانم که گذاشته بود رو گونه ی بابام و گونه ی کبود بابام مواجه شدم
بغضم گرفت رفنم نزدیک تر تا بپرسم ، هر چند میدونم جواب نمیده
ا،ت : سلام مادر جون سلام پدر جون کی همچین کاری باهاتون کرده ؟
م،ت : سلام دخترم
ب،ت: سلام دخترم مهم نیس نگران نباش کاره پد.....
که مامانم پرید وسط حرفش
م،ت: عزیزم دعوای پدر و پسری بوده تو دخالت نکن
ا،ت : چشم
و رفتم بالا تو اتاقم
دیدگاه ها (۳)

چند پارتیـــــــــ🩷🍼ـــــــــوقتی میخوای خبر بارداریتو بهش ب...

سیلام بریم برای پارت گذاری ؟!فایتینگ🔮رمان:«استاد من»Part:1وی...

رمان آیدل پارت ۴ فلش بک به صبح: با صدای مامانم که داشت سرم د...

مربی موتور سوار

True Love②⑧با خوشحالی رفتم داخل خونه ا/ت: ماماننننن، ماماننن...

Forbidden love①(عشق ممنوعه) تق تق تقا/ت: کیهچانی: چطوری کوچو...

همسر غیره منتظره

پارت ۴ (سرنوشت)

#عشق_بعد_نفرتپارت 9یونگی: وا بچه ها شرفمون رفت خیر سرتون پسر...

☆-هزار یک شب-☆قسمت [۱]ویو ا/تسلام من ا/تم. من پدرم زمانی که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط