وقتی بیرونید و بارون میگیره
وقتی بیرونید و بارون میگیره
دراکومالفوی : تازه دعوا کرده بودید توی حیاط خونه تون روی تاب نشسته بودی و گربه سفیدت که شبیه دراکو بود نوازش میکردی تقصیر هردوتون بود و اون ازت خواسته بود باهاش آشتی کنی اما غرورت اجازه معذرت خواهی نمیداد بارون شروع به باریدن کرد موهات خیس شده بودن اما علاقه ای به داخل رفتن نداشتی برای اینکه حالت بهتر بشه دیوانه بار زیر بارون میخندیدی و میرقصیدی در همین حال بودی که دستی دور کمرت حلقه شد و بلندت کرد و توی هوا چرخوندت غرورت رو کنار گذاشتی و با برخورد پات به زمین اینبار تو بودی که با گذاشتن بوسه ای بر لب های دراکو از او معذرت خواهی کردی
متیو ریدل : داشتید بسکتبال بازی میکردید صدای خنده هاتون کل زمین بازی رو گرفته بود تو زیاد وارد نبودی و هربار خرابکاری میکردی با برخورد اولین قطره بارون متیو بهت پیشنهاد داد که به خونه برید اما تو ازش خواسته بودی بیشتر بمونید و بازی کنید متیو هربار جلوی گل زدنت رو میگرفت اما اینبار تو کنترل توپ رو در دست داشتی به سمت حلقه دویدی و با پریدنت دستی دورت حلقه شد و بالا گرفتت متیو با زمزمه گفت زود باش خانم کوچولو و این تو بودی که با خوشحالی توپ رو برای اولین بار در حلقه انداختی
ریگولوس : دستش دور کمرت بود و نوازشت میکرد امروز اولین بار بود که بعد از مرگ بچتون کمی در بغلش آروم گرفته بودی هردوتون حالتون به یه اندازه بد بود اما به خودتون قول داده بودید اینبار برای شاد بودن روح پسرتون گریه نکنید روی تاب نشسته بودید که بارون شروع به باریدن کرد با یاداوری پسربچه کوچیکتون که چقدر بارون رو دوست داشت اشکی از گوشه چشمت سرازیر شد ریگولوس لبخند خسته ای تحویلت داد و گفت : پسرمون حالش خوبه اون الان پیشمونه و با نگاه کردن با مادرش که گریه میکنه ناراحت میشه
انزو : برای پیک نیک به مزرعه بابونه ها رفته بودید انزو سرش رو روی پاهات گذاشته بود و تو موهاشو نوازش میکردی با اولین قطره بارون که به صورتتون خورد با اشتیاق بهش پیشنهاد دادی تا با هم قدم بزنید و اون هم با اشتیاق قبول کرده بود با هم قدم میزدین و دستاش توی دستات قفل بود خیس خیس شده بودید انزو با لبخند موهات رو کنار زد و گلی بین موهای خیست قرار داد لب هات که بر اثر بارون خیس شده بودن پاک کرد و کمی بعد انگشتانش رو جایگزین با لباش کرد
تام ریدل : کنار هم روی تپه ای نشسته بودید و کتاب میخوندید با شروع بارون و خیس شدن کتاب تام میخواست غر بزنه که تو با نگاه شیطونت متوقفش کردی و گفتی : تام لطفا این یه بار بدون هیچ حرفی زیر بارون قدم بزنیم تام گفت : سرما بخوری پای خودته باور کن من هیچ کاری بهت ندارم تو با لبخند نگاهش کردی و دستش رو گرفتی و مجبورش کردی باهات توی گودال های کوچیک آب بپره کم کم اونم خوشش اومده بود و همراهیت میکرد کمی بعد خسته شدی و روی زمین خیس نشستی اونم به همراهیت نشست و گفت: نظرت چیه هربار که بارون اومد بیایم اینجا
دراکومالفوی : تازه دعوا کرده بودید توی حیاط خونه تون روی تاب نشسته بودی و گربه سفیدت که شبیه دراکو بود نوازش میکردی تقصیر هردوتون بود و اون ازت خواسته بود باهاش آشتی کنی اما غرورت اجازه معذرت خواهی نمیداد بارون شروع به باریدن کرد موهات خیس شده بودن اما علاقه ای به داخل رفتن نداشتی برای اینکه حالت بهتر بشه دیوانه بار زیر بارون میخندیدی و میرقصیدی در همین حال بودی که دستی دور کمرت حلقه شد و بلندت کرد و توی هوا چرخوندت غرورت رو کنار گذاشتی و با برخورد پات به زمین اینبار تو بودی که با گذاشتن بوسه ای بر لب های دراکو از او معذرت خواهی کردی
متیو ریدل : داشتید بسکتبال بازی میکردید صدای خنده هاتون کل زمین بازی رو گرفته بود تو زیاد وارد نبودی و هربار خرابکاری میکردی با برخورد اولین قطره بارون متیو بهت پیشنهاد داد که به خونه برید اما تو ازش خواسته بودی بیشتر بمونید و بازی کنید متیو هربار جلوی گل زدنت رو میگرفت اما اینبار تو کنترل توپ رو در دست داشتی به سمت حلقه دویدی و با پریدنت دستی دورت حلقه شد و بالا گرفتت متیو با زمزمه گفت زود باش خانم کوچولو و این تو بودی که با خوشحالی توپ رو برای اولین بار در حلقه انداختی
ریگولوس : دستش دور کمرت بود و نوازشت میکرد امروز اولین بار بود که بعد از مرگ بچتون کمی در بغلش آروم گرفته بودی هردوتون حالتون به یه اندازه بد بود اما به خودتون قول داده بودید اینبار برای شاد بودن روح پسرتون گریه نکنید روی تاب نشسته بودید که بارون شروع به باریدن کرد با یاداوری پسربچه کوچیکتون که چقدر بارون رو دوست داشت اشکی از گوشه چشمت سرازیر شد ریگولوس لبخند خسته ای تحویلت داد و گفت : پسرمون حالش خوبه اون الان پیشمونه و با نگاه کردن با مادرش که گریه میکنه ناراحت میشه
انزو : برای پیک نیک به مزرعه بابونه ها رفته بودید انزو سرش رو روی پاهات گذاشته بود و تو موهاشو نوازش میکردی با اولین قطره بارون که به صورتتون خورد با اشتیاق بهش پیشنهاد دادی تا با هم قدم بزنید و اون هم با اشتیاق قبول کرده بود با هم قدم میزدین و دستاش توی دستات قفل بود خیس خیس شده بودید انزو با لبخند موهات رو کنار زد و گلی بین موهای خیست قرار داد لب هات که بر اثر بارون خیس شده بودن پاک کرد و کمی بعد انگشتانش رو جایگزین با لباش کرد
تام ریدل : کنار هم روی تپه ای نشسته بودید و کتاب میخوندید با شروع بارون و خیس شدن کتاب تام میخواست غر بزنه که تو با نگاه شیطونت متوقفش کردی و گفتی : تام لطفا این یه بار بدون هیچ حرفی زیر بارون قدم بزنیم تام گفت : سرما بخوری پای خودته باور کن من هیچ کاری بهت ندارم تو با لبخند نگاهش کردی و دستش رو گرفتی و مجبورش کردی باهات توی گودال های کوچیک آب بپره کم کم اونم خوشش اومده بود و همراهیت میکرد کمی بعد خسته شدی و روی زمین خیس نشستی اونم به همراهیت نشست و گفت: نظرت چیه هربار که بارون اومد بیایم اینجا
- ۱۳.۴k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط