دروغی که واقعی شد
#دروغی_که_واقعی_شد 💭پارت 19
داناوان:بسته.دعوا کافیه.
داناوان اندر در ذهن:این اصلا خوب نیست.
آنیا از شدت ذهن خونی مداوم حالش بد شد و غش کرد.
ملیندا:آنیا...سان؟آنیا سان!
دامیان:آنیا!
جینا:من چ...چیکار کردم...
ویو آنیا(عااا یکم سخته)👇🏼👇🏼:
منظور حرف لیلی از اون اتفاق آینده این بود؟نه...این عادیه.این دنیا دیگه جای موندن نیستتتت حجم ذهن خوندن آنیا تو این مهمونی از خونی که از گوش آنیا اومد بیشتر بود.
بگذریم.
الان آنیا خون از دماغش اومده و داره غش میکنه.
ویو نویسنده:
آنیا رو بردن بیمارستان یا به عبارت دیگه همون دکتر👍🏼(آقا کللل پارت قبل خشک و خالی بود)
داناوان:اون اتفاقی براش نیفتاده.
دامیان:عام...مادر میگم ممکنه از درد باشه؟
ملیندا:واقعا نمیدونم...
دکتر بیرون اومد.
دکتر:اتفاقی برای ایشون نیفتاده
دامیان:سمی چیزی نخورده؟
ملیندا:مگه توی غذا سم میریزن؟
دکتر:نه سمی نخورده کاملا عادی بود.مریضی ای هم نداشتن
ملیندا:خیل خب...میتونیم ببینیمش؟
دکتر:حتما
ملیندا:آنیا سان!
آنیا زیر لب:آنیا خیلی زیاده روی کرد...🥲
ملیندا:آنیا سان حالت خوبه؟چرا اینطوری شدی؟؟
دامیان اندر در ذهن:گفتش خون دماغ میشه ولی اونجا خیلی تو هم توهم بود و ممکن بود اینطوری بشه.چرا هیچی به من نگفتیییییییی؟
آنیا:آنیا هیچیش نشده خوبم مننننن
ملیندا:عزیزم مثل اینکه مجبوریم بریم به تالار مهمونی نگران نباش چیزیت نمیشه
آنیا:ممنون...
و خب گوش آنیا رو باند پیچی کردن و دوباره رفتن به تالار👍🏼
هیچ تفاق خاصی نیفتاد و تمام شد💃🏼💃🏼
جسیکا:بر ازش معذرت خواهی کن
جینا:بمیرمم ابن کارو نمیکنم
جسیکا:خب از من عذر خواهی کن
جینا:.....ب............ببخش.........که او.....اون حرفای...
جسیکا:میبخشمت
جینا:چی؟
جسیکا:خب به ها حال ما هر روز باهم دعوا داریم.آیا میتونم خواهر کوچولوم رو نببخشم؟ولی از آنیا هم عذر خواهی کن.
جینا:....
خلاصه که میرسیم به آخر شب که اومدن به خونه یا به عبارت دیگه عمارت دزموند😂😂(رقصی در کار نبودااا)
آنیا:انگار یه عمره بادوم زمینی نخوردم:)
رفت سمت کیفشو چند تا بادوم زمینی برداشت و خورد👍🏼🥜
آنیا:یام یام🥜
میریم پیش ملیندا و دامیان👇🏼👇🏼👇🏼
ملیندا:دامیان.تو هر روز با آنیا سان تو مدرسه دعوا میکنی.این یه فرصته بتونین باهم بیشتر باشین.
دامیان:مادرررررر
ملیندا:حالا این جعبه رو برو تو اتاقش بهش بده
دامیان:حالا چی هست
ملیندا:واسه گوششه.
دامیان:ب...باشه...
دامیان رفت سمت پله ها.
تق تق!(یچیز جدید گفتم بذارم🗿🗿)
ویو آنیا:👇🏼👇🏼
داشتم بگم بادوم زمینی میخوردم احساس میکردم گوشم داره خونریزی میکنه🥲رفتم تو آینه خودمو نگاه کردم ولی چیزی نبود...تصمیم گرفتم الان خودمو آزاد بزارمو هیچ ذهنی نخونم.آنیا تکنیک های مامانشو تموم شونو بلده اگه کسی بخواد به آنیا آسیب بزنه لهش میکنم😀
خواستم برم واسه خودم یه کتاب بردارم به حرف بابایی گوش بدم تا جون دارم مث خر درس بخونم که یهو در باز شد.اون...پسر دوم بود! پسر دوم در زدن بلد نیستی؟
ویو نوسندهه:👇🏼👇🏼
که دامیان پاش یهو پیچ خورد و درم بسته شد پشت سرش...دامیان داشت می افتاد روی آنیا و آنیا هم داشت میفتاد زمین...(منحرف نشیننننن اینا هنو بچنننننن)
لباشون که بهم نخورد(منظورم بوس هستش🤡)حداقل نفساشون بهم خورد🗿🗿🗿🗿🗿🗿
آنیا:پسر دوم...🍅🍅(البته خب آنیا که عشق بازی بلد نیستش پس فقط یکم لپاش قرمز شد🙂)
که تقریبا خیلی بهم نزدیک بودن که دامیان به سرعت نور از روی آنیا بلند شد(یچیزی شبیه به این...نمد...)
دامیان:ب...ب... ببخشیددددد من مادرم بهم گفت اینارو برات بیارم پام پیش خورد افتادم تو اتاقتتتتتتتتت🍅🍅🍅
آنیا:اوخ...چیزی نیست پسر دوم...مرسی که بهم دادیشون:)))))
دامیان:🍅🍅🍅
صدای آریسا توی گوش آنیا پیچید:مامان باید حرف بزنیم...
آنیا:پسر دوم برو بیرون کار دارم
دامیان:بجای اینکه ازم تشکر کنی داری از اتاق بیرونم میکنییییییی؟؟🍅🍅
که آنیا سمت دامیان رفت و بغلش کرد(تو چپتر 88 مانگا فکر کنم البته اینطوری آنیا بغل کرد دامیانو👍🏼)
آنیا:آنیا گفت که مرسی پسر دوم
دامیان:ب...باشه...بزار برممم🍅🍅🍅🍅
آنیا:برو
و دامیان فرار کرد😀
ملیندا هم از اونجا صورت قرمز شده دامیانو دیدو با خودش گفت:میدونستم باهم کنار میان:)
داناوان:بسته.دعوا کافیه.
داناوان اندر در ذهن:این اصلا خوب نیست.
آنیا از شدت ذهن خونی مداوم حالش بد شد و غش کرد.
ملیندا:آنیا...سان؟آنیا سان!
دامیان:آنیا!
جینا:من چ...چیکار کردم...
ویو آنیا(عااا یکم سخته)👇🏼👇🏼:
منظور حرف لیلی از اون اتفاق آینده این بود؟نه...این عادیه.این دنیا دیگه جای موندن نیستتتت حجم ذهن خوندن آنیا تو این مهمونی از خونی که از گوش آنیا اومد بیشتر بود.
بگذریم.
الان آنیا خون از دماغش اومده و داره غش میکنه.
ویو نویسنده:
آنیا رو بردن بیمارستان یا به عبارت دیگه همون دکتر👍🏼(آقا کللل پارت قبل خشک و خالی بود)
داناوان:اون اتفاقی براش نیفتاده.
دامیان:عام...مادر میگم ممکنه از درد باشه؟
ملیندا:واقعا نمیدونم...
دکتر بیرون اومد.
دکتر:اتفاقی برای ایشون نیفتاده
دامیان:سمی چیزی نخورده؟
ملیندا:مگه توی غذا سم میریزن؟
دکتر:نه سمی نخورده کاملا عادی بود.مریضی ای هم نداشتن
ملیندا:خیل خب...میتونیم ببینیمش؟
دکتر:حتما
ملیندا:آنیا سان!
آنیا زیر لب:آنیا خیلی زیاده روی کرد...🥲
ملیندا:آنیا سان حالت خوبه؟چرا اینطوری شدی؟؟
دامیان اندر در ذهن:گفتش خون دماغ میشه ولی اونجا خیلی تو هم توهم بود و ممکن بود اینطوری بشه.چرا هیچی به من نگفتیییییییی؟
آنیا:آنیا هیچیش نشده خوبم مننننن
ملیندا:عزیزم مثل اینکه مجبوریم بریم به تالار مهمونی نگران نباش چیزیت نمیشه
آنیا:ممنون...
و خب گوش آنیا رو باند پیچی کردن و دوباره رفتن به تالار👍🏼
هیچ تفاق خاصی نیفتاد و تمام شد💃🏼💃🏼
جسیکا:بر ازش معذرت خواهی کن
جینا:بمیرمم ابن کارو نمیکنم
جسیکا:خب از من عذر خواهی کن
جینا:.....ب............ببخش.........که او.....اون حرفای...
جسیکا:میبخشمت
جینا:چی؟
جسیکا:خب به ها حال ما هر روز باهم دعوا داریم.آیا میتونم خواهر کوچولوم رو نببخشم؟ولی از آنیا هم عذر خواهی کن.
جینا:....
خلاصه که میرسیم به آخر شب که اومدن به خونه یا به عبارت دیگه عمارت دزموند😂😂(رقصی در کار نبودااا)
آنیا:انگار یه عمره بادوم زمینی نخوردم:)
رفت سمت کیفشو چند تا بادوم زمینی برداشت و خورد👍🏼🥜
آنیا:یام یام🥜
میریم پیش ملیندا و دامیان👇🏼👇🏼👇🏼
ملیندا:دامیان.تو هر روز با آنیا سان تو مدرسه دعوا میکنی.این یه فرصته بتونین باهم بیشتر باشین.
دامیان:مادرررررر
ملیندا:حالا این جعبه رو برو تو اتاقش بهش بده
دامیان:حالا چی هست
ملیندا:واسه گوششه.
دامیان:ب...باشه...
دامیان رفت سمت پله ها.
تق تق!(یچیز جدید گفتم بذارم🗿🗿)
ویو آنیا:👇🏼👇🏼
داشتم بگم بادوم زمینی میخوردم احساس میکردم گوشم داره خونریزی میکنه🥲رفتم تو آینه خودمو نگاه کردم ولی چیزی نبود...تصمیم گرفتم الان خودمو آزاد بزارمو هیچ ذهنی نخونم.آنیا تکنیک های مامانشو تموم شونو بلده اگه کسی بخواد به آنیا آسیب بزنه لهش میکنم😀
خواستم برم واسه خودم یه کتاب بردارم به حرف بابایی گوش بدم تا جون دارم مث خر درس بخونم که یهو در باز شد.اون...پسر دوم بود! پسر دوم در زدن بلد نیستی؟
ویو نوسندهه:👇🏼👇🏼
که دامیان پاش یهو پیچ خورد و درم بسته شد پشت سرش...دامیان داشت می افتاد روی آنیا و آنیا هم داشت میفتاد زمین...(منحرف نشیننننن اینا هنو بچنننننن)
لباشون که بهم نخورد(منظورم بوس هستش🤡)حداقل نفساشون بهم خورد🗿🗿🗿🗿🗿🗿
آنیا:پسر دوم...🍅🍅(البته خب آنیا که عشق بازی بلد نیستش پس فقط یکم لپاش قرمز شد🙂)
که تقریبا خیلی بهم نزدیک بودن که دامیان به سرعت نور از روی آنیا بلند شد(یچیزی شبیه به این...نمد...)
دامیان:ب...ب... ببخشیددددد من مادرم بهم گفت اینارو برات بیارم پام پیش خورد افتادم تو اتاقتتتتتتتتت🍅🍅🍅
آنیا:اوخ...چیزی نیست پسر دوم...مرسی که بهم دادیشون:)))))
دامیان:🍅🍅🍅
صدای آریسا توی گوش آنیا پیچید:مامان باید حرف بزنیم...
آنیا:پسر دوم برو بیرون کار دارم
دامیان:بجای اینکه ازم تشکر کنی داری از اتاق بیرونم میکنییییییی؟؟🍅🍅
که آنیا سمت دامیان رفت و بغلش کرد(تو چپتر 88 مانگا فکر کنم البته اینطوری آنیا بغل کرد دامیانو👍🏼)
آنیا:آنیا گفت که مرسی پسر دوم
دامیان:ب...باشه...بزار برممم🍅🍅🍅🍅
آنیا:برو
و دامیان فرار کرد😀
ملیندا هم از اونجا صورت قرمز شده دامیانو دیدو با خودش گفت:میدونستم باهم کنار میان:)
- ۹.۱k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط