مرگ در اغوش معشوقه خود
''مرگ در اغوشت معشوقه خود''
صدای بارش باران بر روی اسفالت های سرد توکیو در تاریکی شب تنها صدایی بود که بر گوش موجودات فانی میرسید.
پسرک قدم میزد؛ چشمان خاکستری رنگ توان دیدن اطراف و جهان را نداشتن اما او با چنان قاطعیتی خاموش پا بر اسفالت خیس میگذاشت که گویی انگار نقشه خیابان های این شهر تاریک را حفظ میباشد.
موهای نقره رنگش از بارش اشک های خدا نمناک بودن و دستانش،
ان پوست سفید در سرمای شب غرق بود!
چشمان خاکستری رنگش به جلو خیره بود،قدم میزد
بدان ترید،بدان مکث و بدان مردودیت.
لبخندی خاموش بر روی لب هایش بود؛انقدر باریک که حتی شک میدارم که خدای اسمان ها هم توان دیدن ان لبخند را داشته باشد.
او در حال خود بود،در خیال خود،در جهان خود.
جهانی که مطعلق به اوست!نه دیگر افراد فانی.
اما نگهان او سرمایی دیگر را حس کرد؛سرد و سنگین.
در مقبال او کسی وایستاده بود که زمانی جان خودش را به او میداد.
او نمیدید،نه توان دیدن را نداشت اما!
اما ان عطر...عطر که باری از خاطرات رو بر قلب او،بر شانه هایش میفشارد.
لبخندش پرنگ تر میشود
با صدای به شیرینی عسل ولی با غمی که حتی برای خدا هم دردناک بود.
''بعد سالها باور نمیکنم که میتوانم دوباره این عطرا را حس کنم:)
سلام ماه من''
فلز سرد،فلز سردی که بر روی شقیقش فشار داد میشود حتی یکم هم نمیلرزد.
او انجا بود.
معشوقه او،کسی که بخاطرش چشمانش را از دست داد،کسی که بخاطرش خودش را از دست داد،کسی که بخاطرش زندگی اش را از دست داد!
پسرد مقابلش ایستاده بود با چنان اقتداری شکست ناپذیر
او نمیخند،او لبخند نمیزند،فقط اسلحه را بر روی شقیقه های او فشار میدهد.
دستان سرد پرسک بالا میاد و روی گونه او فرد میآید.
اشنگناش زیر چشم پسر را نوزش میکنم.
او نمیدید اما فرم چشمانش چنان نرم بود که انگار میتواند ان چشمای سیاه قیر مانند را ببند.
''چشم هایت...انها هنوز هم زیبا هستن بعد تمام این سالها چشم های تو زیبا ترین چیزیست که میتوانم ببینم''
صدایش نمیلرزد نه او نمیترسید نه از فلز سرد و نه از کسی که میدانست بر مه دلیل انحا ایستاده است.
سوکت حاکم دلستان ما میشود،راوی داستان پادشاه شکست ناپذیر سوکت میباشد.
و بعد ان...
صدای تیز میاید؛
گوله با سرعت غیر قابل دید بر قبل پسرک فرد میآید.
اما...
اما او لبخندش ترک نمیخورد!
قطرهای ارام خون از گوشه لب هایش میچکد.
او در اغوشت او میفتد دستان سردش روی گونه او میکشد
''مرگ در آغوشت؟هه هه ممنانم ماه من که گذاشتی هم در اغوشت و هم به دستانش کشته شوم''
لبخندش ترک نخورد
اما چشمان خاکستری رنگش ارام ارام بسته میشود.
حالا بگذارید داستان را از اول بگویم.
روزی روزگاری عشق به دو پسر باعث شد یکی احساسات و وجدانش را از دست دهد
و دیگری چشم ها و زندگی اش را فدای او کند...
(نامردااا چرا حمایت نمیکد؟
نکته:قاتل مایکی و پسر که مرد هم معشوقش بود
داستان بی ال)
صدای بارش باران بر روی اسفالت های سرد توکیو در تاریکی شب تنها صدایی بود که بر گوش موجودات فانی میرسید.
پسرک قدم میزد؛ چشمان خاکستری رنگ توان دیدن اطراف و جهان را نداشتن اما او با چنان قاطعیتی خاموش پا بر اسفالت خیس میگذاشت که گویی انگار نقشه خیابان های این شهر تاریک را حفظ میباشد.
موهای نقره رنگش از بارش اشک های خدا نمناک بودن و دستانش،
ان پوست سفید در سرمای شب غرق بود!
چشمان خاکستری رنگش به جلو خیره بود،قدم میزد
بدان ترید،بدان مکث و بدان مردودیت.
لبخندی خاموش بر روی لب هایش بود؛انقدر باریک که حتی شک میدارم که خدای اسمان ها هم توان دیدن ان لبخند را داشته باشد.
او در حال خود بود،در خیال خود،در جهان خود.
جهانی که مطعلق به اوست!نه دیگر افراد فانی.
اما نگهان او سرمایی دیگر را حس کرد؛سرد و سنگین.
در مقبال او کسی وایستاده بود که زمانی جان خودش را به او میداد.
او نمیدید،نه توان دیدن را نداشت اما!
اما ان عطر...عطر که باری از خاطرات رو بر قلب او،بر شانه هایش میفشارد.
لبخندش پرنگ تر میشود
با صدای به شیرینی عسل ولی با غمی که حتی برای خدا هم دردناک بود.
''بعد سالها باور نمیکنم که میتوانم دوباره این عطرا را حس کنم:)
سلام ماه من''
فلز سرد،فلز سردی که بر روی شقیقش فشار داد میشود حتی یکم هم نمیلرزد.
او انجا بود.
معشوقه او،کسی که بخاطرش چشمانش را از دست داد،کسی که بخاطرش خودش را از دست داد،کسی که بخاطرش زندگی اش را از دست داد!
پسرد مقابلش ایستاده بود با چنان اقتداری شکست ناپذیر
او نمیخند،او لبخند نمیزند،فقط اسلحه را بر روی شقیقه های او فشار میدهد.
دستان سرد پرسک بالا میاد و روی گونه او فرد میآید.
اشنگناش زیر چشم پسر را نوزش میکنم.
او نمیدید اما فرم چشمانش چنان نرم بود که انگار میتواند ان چشمای سیاه قیر مانند را ببند.
''چشم هایت...انها هنوز هم زیبا هستن بعد تمام این سالها چشم های تو زیبا ترین چیزیست که میتوانم ببینم''
صدایش نمیلرزد نه او نمیترسید نه از فلز سرد و نه از کسی که میدانست بر مه دلیل انحا ایستاده است.
سوکت حاکم دلستان ما میشود،راوی داستان پادشاه شکست ناپذیر سوکت میباشد.
و بعد ان...
صدای تیز میاید؛
گوله با سرعت غیر قابل دید بر قبل پسرک فرد میآید.
اما...
اما او لبخندش ترک نمیخورد!
قطرهای ارام خون از گوشه لب هایش میچکد.
او در اغوشت او میفتد دستان سردش روی گونه او میکشد
''مرگ در آغوشت؟هه هه ممنانم ماه من که گذاشتی هم در اغوشت و هم به دستانش کشته شوم''
لبخندش ترک نخورد
اما چشمان خاکستری رنگش ارام ارام بسته میشود.
حالا بگذارید داستان را از اول بگویم.
روزی روزگاری عشق به دو پسر باعث شد یکی احساسات و وجدانش را از دست دهد
و دیگری چشم ها و زندگی اش را فدای او کند...
(نامردااا چرا حمایت نمیکد؟
نکته:قاتل مایکی و پسر که مرد هم معشوقش بود
داستان بی ال)
- ۱۸.۴k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط