فکر می کردم:

فکر می کردم:
در حضور #شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد.
در گشودم:قسمتی از #آسمان افتاد در لیوان آب من.
آب را با آسمان خوردم.
لحظه های کوچک من خواب های نقره می دیدند.
من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت.
نیمروز آمد.


#سهراب_سپهری #شمعدونی#گل_صورتی
دیدگاه ها (۱)

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

چند پارتی(درخواستی)

راز خون. این پارت ۱۳ نیست . ادامه ی ۱۲ عه

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p85«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی می‌بره...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️بعد خودش قدم روی اولین پله گذاشت.والبورگا ...

«سوگند عشق»²:partسه روز از آن شب گذشته بود.یوکوهاما دوباره ب...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

پارت ۱۴ — شبِ روستاشب، زودتر از چیزی که یورا انتظار داشت روی...

### پارت اول: انعکاس توی شیشه بارونیساعت از دو نصفه‌شب گذشته...

𝖕𝖆𝖗𝖙۵سه روز بعد، قصر مروارید غرق در چراغ‌های طلایی شد.ملکه ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط