سوکوکو (پارت ۲۳)

«دوستیه فراموش شده»



{ویو: ۱۰-ژانویه-۲۰۱۹}
{ساعت: ۱:۱}

ویو دازای
دازای: عه جدی پسس بگووو.
؟ تک خنده ای میکنه و میگه...

؟: ایشون اسمش نانجوعه* خطاب به بچه هه که الان رو سره چویا نشسته*
از رو سره چویا اومد پایین و سمط راسته مبل نشست.
دازای: و دقیقا کیتونه؟
؟: آمم ببخشید ولی منظورتو متوجه نمیشم.
چویا: میگه که نانجو دقیقا چه نصبتی باهامون داره.
؟: آها
؟: نانجو ی جورایی محافظه خونمونه...که نانا برای خونه گذاشته...تا ازمون محافظت کنه.
دازای: وااا
؟: اتفاقی افتاده؟؟

دازای: هِه...این دیگه چجور مادریهه
؟: ولی اون پرستارمون بود‌ا
دازای: هِه واقن که....پرستارتون بیشتر از مادره نداشتتون دوستون داشته!!😒

نمیدونم چرا ولی ؟ مثل بچه ها سرشو انداخت پایین...هِه منم بودم خجالت میکشیدم...پسره ی لوس

دازای: آره حق داری...منم بودم از داشتنه همچین مادری خجالت میکشیدم😒
چویا هنوزم روی مبل نشسته بود و درحالی که ؟ رو دلداری میداد و آرومش میکرد..سرشو برگردوند سمط من و خیلی آروم جوری که فقط من بشنوم گفت

چویا: دازای بسه‌..
دازای: چرا بس کننمم؟؟!! حقیقت تلخه اینو بفهم.
چویا: دازای ساکت شو..
دازای: چ_....

میخواستم بگم چرا ولی یهو ؟ با گریه ی شدید گفت:

؟: اون جوننشو برای ما فدا کرد...
چویا: چ.چی؟
دازای: کیو میگی؟!!
؟: مادرمون......جونشو برای ما....برای من، فدا کرد....
دازای: اوه......
و همینجوری اشکاش سرازیر شدن...
دست به سینه شده بود و سرش پایین بود..
عذاب وجدان گرفتم...
اونا...واقن ی همچین مادری داشتن؟...

قشنگ میشد فهمید که حتا چویام بغض کرده..

دازای: من_...
؟: بسه!!
دازای:😶
چویا: آ.آروم با.اش.
؟: واسه همین نمیخواستم بگم....هق..ببخشید..
بعد این حرفش چویا دوباره بغلش کرد.‌‌..
واقن چرا اینکارو کردم؟
فک نمیکردم انقدر...فداکار بوده باشه...

ویو چویا.
هم خوشحالم چون ی مادره فداکار داشتم که دوسم داشته...هم ناراحتم چون دیگه نیستش....
بغض کرده بودم...ولی به خواطر ؟ گریه نکردم و بغلش کردم تا آروم شه.

یادمه ی نفر خیلی وقت پیش بهم گفته بود که وقتی ی نفرو بغل میکنی اگه میخوای آرومش کنی سرشو بزار رو سینت....صدای قلبت آرومش میکنه..

چویا: آ.آروم باش گذشته...رفته..
؟: هق‌....
دازای: خوب...من معذرت میخوام..‌.
چویا: هوم؟؟؟!!

دازای: من...کله عمرم هیچوقت مادری نداشتم که دوسم داشته باشه، چه برسه به اینکه خودشو فدای من کنه...
ورلاین: فک نکنم بتونی درک کنی...

سرمو چرخوندم و دیدم ورلاین همینجوری وایساده اونور و دستش روی دیوار بود..

دازای: آ.آره...نمیتونم..هیچوقت نتونستم...
و چویا درحالی که ؟ ازش جدا میشد گفت:
چویا: ولی با این حال بازم از بقیه انتقامه حاله خودتو میگیری
دازای: خوب چیکار کنم دست خودم نیست

ورلاین: پس بیا ی قرار بزاریم *خطاب به دازای*
؟: منظورت از قرار چیه؟
ورلاین: منحرف خان منظورم این نبود
؟: از کجا میدونی من راجبه چی حرف میزنم.

ورلاین: ببین منظورم اینه که با هم قبول کنیم که ی کاریو انجام بدیم نه اون قراری که تو فکر میکنی

؟: و دقیقا تو از کجا میدونی؟؟*خطاب به ورلاین*
ورلاین درحالی که به سمت چپ نگاه میکنه و لباش غنچه شده میگه:
ورلاین: گــــوگــــل*با لحن خیلی کند میگه*
؟: باور کردم🤞

واو...
چویا همیشه موقع خندیدن انقدر جذاب میشه؟؟
راستش واقن جثه ی کوچیکش خیلی ناز بود...
(اگه نمیدونید جثه ی کوچیک چیه برید تو گوگل سرچ کنید)
دازای: حالا چه قراری؟ *خطاب به ورلاین*

ورلاین: واسه ی روز کسیو ناراحت نمیکنی *خطاب به دازای*
دازای: قول نمی_...
ورلاین: جرعت داری ادامه بده‌😡👺
دازای: باشه باشه آرام باش.
ورلاین: آفرین....و شما دوتام قول میدین به مدت ۲۴ ساعت گریه نمیکنین..

چویا: قبوله.
؟: تا ۲۴ ساعت طاقت نمیارم...
دیدگاه ها (۲)

رمان سوم پارت پانزدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل عما...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

سلام کیوتا! میخوام ی رمان کوتاه بنویسم. فقط ی چند پارتیه ک...

ابلیس

[•] عمارت عشق [•]Part :²⁴دستش تو جیبش بود، که یچیزیو احساس ک...

ابلیس

ابلیس

پارت جدید

این قسمت گاو یوکوهاما (سناریو طنز دازای و چویا)

سناریو مایکی پارت اخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط