گفت : مادر جان بیا ناهار بخوریم .

گفت : مادر جان بیا ناهار بخوریم .
پرسید : ناهار چی داریم مادر ؟
گفت : باقالا پلو با ماهی .
با خنده رو کرد به مادر و گفت :ما امروز این ماهی ها رو میخوریم و یه روز این ماهی ها ما رو میخورن ...
چند سال بعد... عملیات والفجر 8 ...
درون اروند گم شد ... مادر تا آخر عمرش ماهی نخورد ...
جهت شادی روح تمام شهداصلوات
دیدگاه ها (۳)

dark life = 39

پارت 4 رمان 💘عشق مدرسه ای 💘هیونجین با تعجب گفت: هیونجین: ات ...

جدایی

Anya x Damian پارت۶۱

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

📚 داستان | سهمی که از عشق نداشتدیروز، بلورخانم، همسر احمدآقا...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 34سلام دخترا برای پا...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۵لیویا ويو... از آین...

پارت آخر — «میراثِ عشق» 🖤سال‌ها گذشت.خانه‌ای که روزی پر از ص...

گفت : مادر جان بیا ناهار بخوریم .پرسید : ناهار چی داریم مادر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط