P15
P15
ویو آنیا
داشتم دنبال کتاب تاریخ میگشتم. که یهو ...... یک دست را دور کمرم حس کردم آمدم جیق بزنم هم سر ون شخص آمد دم گوشم و خود سرش را داخل کردنم فور کرد
-هیس صورتی من نترس
تا صداش را شنیدم. شوک شدم یعنی تا این هد به فکر نیست
+ترسیدم نمیگی یک وقت از ترس بگیرم بزنمت
- باشه بابا نگران نباش نمیخواستم که به خورمت (کمرش را مهکم تر گرفت
+..دا....دامی..ل. س..اما. آروم تر 🍅🍅🍅«خیلی وقت بود از این گوجه استفاده نکرد بودم واقعا دلم براش تنگ شده بود
- باشه بابا .......... میگم چرا. آمدی این جا نکنه داشتی دنبال من میگشتی
+چی. هه هه(خنده) معلوم که نه من داشتم دنبال کتاب تاریخ میگشتم فردا. امتحان داریم🍅
-هه هه هه مگه. ههه تو د....درس هم میخونی (داره از این خنده رو مخ ها را میره ) حالا نگران نباش. کمکت میکنم از اون جا وزش داری
+صبر کون ببینم(آنیا از بغل دامیال در آمد) تو میدونی کتاب تاریخ کجاست
-معلوم که میدونم من همیشه میام کتاب خونه بخواطر همین جای همه کتاب ها را بلدم
+واقعا !؟ پس میشه کتاب تاریخ را. بهم بدی
- البته بانوی من شما امر. کنید 😏(نیشخند زد) خاب میدونی نمیدونم چرا واقعا بالای سرت را نگاه نکردی. اگه بالای سرت را میدید کتاب را هم پیدا میکردی
+منظورت چ....
وقتی که آمدم حرفم را بزنم که دیدم دستش را برد بالای سرم اولش ترسیدم که میخواد چی کار کنه. ولی بعد دیدم که یک کتاب از توی قفس ورداشت و بهم داد
-منظورم اینه این هم از کتاب تاریخ
+مرسی دامیال
-خواهش میکنم. عش
تا دامیال مد حرفش را تموم کنه آنیا بغلش کرد
دامیال که نداشتیم🍅🍅🍅داشتیم
ویو نویسنده
(به دلیل بی حوصلگی نویسنده ) آنیا و دامیال باهم وقت میگذارد و داخل طول روز دامیال خیلی خجالت میکشه و ضربان قلب بالای میگیره
فلش بک به شب ساعت ۸:۱۴دقیقه خوابگاه پسرانه أدن
ایون:امروز خیلی باهاش گرم گرفت
امیل :اره
ایون:میگم نکنه که ار
امیل:ساکت این چه حرفیه نه.
اوین:اما من. که چی
امیل :لازم هم نیست چیزی بگی حرفت را کامل نکنید بهتره
اوین: باشه
ویو دامیال
خاب خاب این هم از پارت جدید ممکنه از این به بعد شب ها پارت. بزارم یا پنج شنبه و لی قول میدم زود به زود بزارم.
ویو آنیا
داشتم دنبال کتاب تاریخ میگشتم. که یهو ...... یک دست را دور کمرم حس کردم آمدم جیق بزنم هم سر ون شخص آمد دم گوشم و خود سرش را داخل کردنم فور کرد
-هیس صورتی من نترس
تا صداش را شنیدم. شوک شدم یعنی تا این هد به فکر نیست
+ترسیدم نمیگی یک وقت از ترس بگیرم بزنمت
- باشه بابا نگران نباش نمیخواستم که به خورمت (کمرش را مهکم تر گرفت
+..دا....دامی..ل. س..اما. آروم تر 🍅🍅🍅«خیلی وقت بود از این گوجه استفاده نکرد بودم واقعا دلم براش تنگ شده بود
- باشه بابا .......... میگم چرا. آمدی این جا نکنه داشتی دنبال من میگشتی
+چی. هه هه(خنده) معلوم که نه من داشتم دنبال کتاب تاریخ میگشتم فردا. امتحان داریم🍅
-هه هه هه مگه. ههه تو د....درس هم میخونی (داره از این خنده رو مخ ها را میره ) حالا نگران نباش. کمکت میکنم از اون جا وزش داری
+صبر کون ببینم(آنیا از بغل دامیال در آمد) تو میدونی کتاب تاریخ کجاست
-معلوم که میدونم من همیشه میام کتاب خونه بخواطر همین جای همه کتاب ها را بلدم
+واقعا !؟ پس میشه کتاب تاریخ را. بهم بدی
- البته بانوی من شما امر. کنید 😏(نیشخند زد) خاب میدونی نمیدونم چرا واقعا بالای سرت را نگاه نکردی. اگه بالای سرت را میدید کتاب را هم پیدا میکردی
+منظورت چ....
وقتی که آمدم حرفم را بزنم که دیدم دستش را برد بالای سرم اولش ترسیدم که میخواد چی کار کنه. ولی بعد دیدم که یک کتاب از توی قفس ورداشت و بهم داد
-منظورم اینه این هم از کتاب تاریخ
+مرسی دامیال
-خواهش میکنم. عش
تا دامیال مد حرفش را تموم کنه آنیا بغلش کرد
دامیال که نداشتیم🍅🍅🍅داشتیم
ویو نویسنده
(به دلیل بی حوصلگی نویسنده ) آنیا و دامیال باهم وقت میگذارد و داخل طول روز دامیال خیلی خجالت میکشه و ضربان قلب بالای میگیره
فلش بک به شب ساعت ۸:۱۴دقیقه خوابگاه پسرانه أدن
ایون:امروز خیلی باهاش گرم گرفت
امیل :اره
ایون:میگم نکنه که ار
امیل:ساکت این چه حرفیه نه.
اوین:اما من. که چی
امیل :لازم هم نیست چیزی بگی حرفت را کامل نکنید بهتره
اوین: باشه
ویو دامیال
خاب خاب این هم از پارت جدید ممکنه از این به بعد شب ها پارت. بزارم یا پنج شنبه و لی قول میدم زود به زود بزارم.
- ۳۵۳
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط