بی رحم تر از همه/پارت ۱۱۵

از زبان هایون:
ساعت اداری تموم شد و برگشتم عمارت؛ خیلی تو فکر حرفای رییس پلیس بودم حواسم به هیچی نبود؛ رسیدم به عمارت؛ هنوز توی حیاط بودم که دیدم ماشین جیمین هم پیچید جلوم و پارک کرد؛ توجهی بهش نکردم و به راهم ادامه دادم چون فک کردم تهیونگم همراشه؛ که جیمین از پشت سر صدام زد و گفت: لی هایون منو نادیده میگیری؟
ایستادم و برگشتم نگاه کردم ولی تهیونگ همراهش نبود خیالم راحت شد و گفتم: نادیده نگرفتم خستم از سرکار اومدم
جیمین: اوکی منم فقط خواستم سلام کنم
هایون: ببخشید...سلام... مگه صبح تهیونگ همرات نبود؟
جیمین: الان تهیونگ تو عمارته...زودتر برگشته...
با جیمین که حرف میزدم دیدم تهیونگ اومد بیرون؛ جیمین تا دیدش گفت: بسیار خب... من میرم داخل...من همونجا وایسادم و رومو به طرف دیگه کردم به نشونه ی اینکه از تهیونگ دلخورم؛ تهیونگ اومد پیشم و دستاشو گذاشت تو جیبش و روبروم وایساد و گفت:سلام...
بدون اینکه برگردم نگاش کنم گفتم: سلام...
تهیونگ: نگام نمیکنی؟
بهش جوابی ندادم که دستاشو از تو جیبش بیرون آورد و کمرم رو گرفت و با نگاه خیره و لحن مهربونی بهم گفت: از دیشب تا حالا حالتو نپرسیدم؛ خوبی؟
دستشو پس زدم و با بی حوصلگی گفتم: خستم میخوام برم یکم بخوابم
تهیونگ دستمو گرفت و گفت:عزیزم من بابت صبح معذرت میخوام یه لحظه عصبی شدم
هایون: نه... تو حق داشتی... نمیدونم قبلا چجوری بودم ولی حالا واقعا آدم ساده ایم...
تهیونگ دوباره لحنش جدی شد و گفت: تو چرا انقد سرسختی؟ من که عذرخواهی کردم...بعدشم دستمو گرفت و با خودش برد سمت ماشین؛ گفتم: کجا میریم؟
تهیونگ: بیا میگم...
منو سوار ماشین کرد و راه افتاد؛ چیزی نگفتم تا ببینم منو کجا میبره؛ روبروی ایستگاه پلیس مبارزه با مواد مخدر ایستاد و ساکت موند... ازش پرسیدم: برای چی اومدی اینجا؟ من که اینجا کار نمیکنم... نکنه میخوای خودتو معرفی کنی؟
تهیونگ اخماش تو هم رفته بود و بهم نگاه کرد و گفت: کنجکاوم بدونم وقتی برگردیم عمارت هنوزم میتونی همینطوری منو مسخره کنی؟؟؟؟
هایون: خب زودتر بگو اینجا منتظر چی هستیم
تهیونگ: انقد که ما رو خلافکار و بد میدونی و به همکارای پلیست اطمینان داری میخوام بهت بگم که رییس پلیس اداره مبارزه با مواد مخدر از هر ترانزیتی که ما بار خالی میکنیم یه مقداری پورسانت میگیره که نزاره پلیسا برامون دردسر درست کنن
هایون: محاله...دروغه
تهیونگ: هع.. باشه باور نکن...ولی وقتی امشب بردمت که پورسانت ترانزیت آخرو بهش بدم میفهمی دروغه یا نه... همون پولی که از هر ترانزیت ما میگیره برابر حقوق ۶ ماهشه...
تهیونگ بازم حرکت کرد گفتم: دیگه کجا میری؟
تهیونگ: دارم میبرمت کازینوی خودمون....
وقتی رسیدیم اونجا تهیونگ گفت: کلاهتو بزار سرت یه ماسکم بزن
هایون: برای چی؟
تهیونگ: نمیخوام کسی تو رو ببینه؛ تو پلیسی اگه هویتت لو بره جونت به خطر میفته؛ جز آدمای عمارت دیگه کسی نمیدونه یه پلیس با ماس
هایون: باشه...
با صورت پوشیده شده همراه تهیونگ وارد کازینو شدم همه جلو پاش بلند شدن منو برد طبقه بالا تو اتاق مدیر کازینو؛نشست پشت میز و مانیتور کامپیوتر رو کشید جلو و گفت: بیا بشین کنار من اینو ببین...
رفتم کنارش ایستادم؛ یه اتاق جداگونه بود که بهش میگفتن اتاق VIP؛ فقط دو نفر اونجا بودن که داشتن قمار میکردن و شراب میخوردن؛ پرسیدم: اینا کین؟
تهیونگ: معاون رییس جمهور؛ همونیکه به ما امتیاز انحصاری واردات دارو داد!
میبینی؟ به این خاطره که ما سالهاست گیر نیفتادیم! حالا بازم فک میکنی فقط ما آدم بدای این شهریم؟
هایون: من... تو اینارو به من نگفته بودی
تهیونگ: خیلی چیزای دیگم هست که هنوز نمیدونی
هایون: ولی بازم دلیل نمیشه شما کارای خودتونو اینطوری توجیه کنین
تهیونگ: میدونی چیه عزیزم؟ آدم بی گناه وجود نداره... هیچوقت حس نکن کسی میتونه کاملا خوب باشه...آره ما آدمای بدی هستیم... ولی حداقل تظاهر به خوب بودن نمیکنیم!!!
دیدگاه ها (۳۷)

پارت ۲۲

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۹یهو دیدم صدای پا یکی اومد م...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁹ویو میکا_____یه دفعه ل...

Part7ا.ت رو مایا می نویسمویو مایاجیمین منو از خواب بلند کرد ...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷ویو میکا_____میکا: «چی...

پارت : ۱۵ جیمین هنوز به اون پیام لعنتی نگاه می‌کرد و نگران ب...

فیک تهیونگ

اجبار به بدبختی پارت ۲۴

نام رمان (عشق میان ما

part : sixجیمین : ا‌.ت کدوم دوستت میاد ؟ا.ت : جیا . جیمین چر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط