پارت ۱۰ آتش در بندر

مه غلیظ روی اسکله پهن شده بود، بوی نم و زنگ‌زدگی با بوی نفت و دود موتور قاطی شده بود. نور چراغ‌های زرد بندر، سایه‌های کشتی‌های عظیم را کج و لرزان روی آب می‌انداخت. جرثقیل‌ها با صدای خفه و سنگینشان بارهای فلزی را جابه‌جا می‌کردند، اما در گوشه‌ی اسکله، سکوتی سنگین حاکم بود؛ جایی که قاچاقچی‌ها مشغول تخلیه کیسه‌های خاکستری‌رنگ از کانتینر به کامیونی سیاه بودند.

هانا و یرین پشت یک کانتینر سبز بزرگ خم شده بودند. یرین آرام گفت:
– سه نفر اون طرف، دو نفر چاقو دارن، یکی اسلحه.
هانا با چشمانی که برق می‌زدند جواب داد:
– وقتی علامت دادم، تو بزن جلو. من پوشش می‌دم.

هانا انگشتانش را سه‌بار به زمین زد. یرین مثل سایه از پشت کانتینر بیرون پرید، مستقیم به سمت مردی که اسلحه در دست داشت رفت. قبل از اینکه او ماشه را بکشد، یرین با کف دست ضربه‌ای محکم به مچش زد، اسلحه از دستش افتاد، بعد زانو را بالا کشید و به شکمش کوبید. مرد از شدت ضربه دولا شد و یرین با چرخاندن آرنج به گیجگاهش، او را بیهوش کرد.

همزمان هانا از سنگرش بیرون آمد، دو تیر به زمین نزدیک پای دو قاچاقچی دیگر شلیک کرد تا مجبورشان کند عقب بروند، سپس با یک حرکت سریع لگدی به قفسه‌سینه‌ی یکی زد و او را به پشت انداخت. دیگری با چاقو حمله کرد، تیغه‌اش درست از کنار بازوی هانا گذشت و لباسش را شکافت. هانا با گرفتن مچ او، چاقو را برگرداند و با ضربه‌ای به پهلویش، مرد را از میدان خارج کرد.

صدای خش‌خش قدم‌ها از پشت سرشان بلند شد. هانا چرخید، اما گلوله‌ای از کنار صورتش گذشت و به بدنه‌ی کانتینر خورد. جرقه‌ی فلز در تاریکی پخش شد.
– یرین! سمت راست!
یرین بدون نگاه کردن، از روی شانه شلیک کرد. مرد مسلح نقش زمین شد.

وقتی به کامیون رسیدند، راننده سعی کرد دنده عقب برود، اما یرین به سمت جلو پرید، با یک پا روی رکاب بالا رفت، از پنجره دستش را به داخل برد و کلید را چرخاند تا موتور خاموش شود. راننده که هول کرده بود، مشت زد، ولی یرین سرش را عقب کشید و با یک ضربه‌ی کف پا او را از طرف دیگر به بیرون پرت کرد.

صدای موتور چند قایق موتوری از سمت دریا بلند شد. نورافکن‌ها روشن شدند و تیرهای نور سفید روی مه افتاد. چند مرد با جلیقه ضدگلوله و مسلسل از قایق‌ها پیاده شدند.
هانا نفسش را حبس کرد:
– نیروهای کمکی‌شونه…

گلوله‌ها مثل باران شروع به فرود آمدن کردند. هانا پشت بدنه‌ی فلزی کامیون سنگر گرفت و با شلیک‌های کوتاه، دشمنان را مجبور به پناه گرفتن کرد. یرین با دقت نشانه می‌رفت و هر بار که ماشه را می‌کشید، یکی از دشمنان روی زمین می‌افتاد.

برای بستن راه عقب‌نشینی‌شان، هانا به سمت جرثقیل دوید. گلوله‌ها دورش به زمین می‌خوردند و جرقه می‌پاشیدند. وقتی به بالا رسید، قفل کابل را باز کرد. کانتینر بزرگی با صدای گوش‌خراش سقوط کرد و درست جلوی قایق‌ها فرود آمد، موج آب را به هوا پاشید و مسیرشان را بست.

میدان نبرد پر از دود و بوی باروت بود. صدای فریاد، برخورد گلوله با فلز، و ناله‌ی زخمی‌ها در هم آمیخته بود. بعد از چند دقیقه که هر ثانیه‌اش مثل یک ساعت طول کشید، آخرین مرد مسلح افتاد.

هانا با نفس‌های بریده به سمت یرین رفت.
– تموم شد… فعلاً.
یرین عرق را از پیشانی‌اش پاک کرد و لبخند کوتاهی زد:
– امشب ما بردیم، ولی این تازه شروعشه.

چراغ‌های قرمز و آبی پلیس در افق ظاهر شدند. قبل از اینکه به اسکله برسند، هانا و یرین در تاریکی مه ناپدید شدند.
دیدگاه ها (۵)

### پارت ششم: طوفان در سایهصدای شکستن شیشه هنوز در فضای تاری...

(debt (part 2

پارت سوم: «شلیک در تاریکی»سکوت سنگین پنت‌هاوس تنها با صدای آ...

پارت ۵۸

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒ویو اِریامرد اسلحه رو دوباره بالا آورد...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **فصل دوم - ...

چند پارتی بازی ممنوع

چند پارتیپارت ۳لرزشِ خفیفی در دستانِ جونگکوک پیچید، اما نه ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط