مرگبار زیبا. .slytherin boys
part¹
ساعت دوازده شب بود
دروازههای هاگوارتز پشت سرم با صدای سنگینی بسته شد و من وسط حیاط ایستادم، خسته، عصبانی و کاملاً تنها
+عالیه… ورود باشکوه به مدرسهی جادوگری… نصف شب
باد سردی ردای نازکم رو تکون داد
—خانم هانا ریچل
قلبم یه لحظه ایستاد،برگشتم پروفسور مکگونگال مثل سایه از تاریکی بیرون اومده بود
—دیر رسیدیدخیلی دیر، طبق قوانین باید تنبیه بشید
لبمو گاز گرفتم...
+قطار… مشکل کوچیکی داشت
نگاهش از پشت عینکش ثابت موند روی صورتم
—چون دانشآموز انتقالی هستید، این بار صرفنظر میکنم
و قبل از اینکه حتی بپرسم کجا برم، ناپدید شد
من موندم و یه قلعهی عظیم و تاریک
راهروهای سنگی، مشعلهای سبز، سکوتی که گوشهامو میفشرد
هاگوارتز شبها زندهتره، اینو همون لحظه فهمیدم یه در سنگی با صدای زمزمه باز شد
سه تا پسر بیرون اومدن،ردای سبز،نگاههای سرد.
یکیشون… موهای مشکی و چشمایی که زیادی آروم بودچند ثانیه بیشتر از حد لازم نگام کرد
من سریع کنار رفتم
+ببخشید
بیتفاوت رد شدنو من، بدون اینکه دیده بشم، پشت سرشون وارد تالار مشترک شدم
نور سبز دریاچه از پشت شیشههای ضخیم میتابیدهوای زیرزمین خنک و سنگین بود.
یه حس عجیبی داشتم
انگار اینجا… قراره تغییرم بده
همونجا روی اولین تخت خالی افتادم و خوابم برد
.صبح.
سه تا صورت دقیقاً بالای سرم
—این همون انتقالیهست؟
ساعت رو دیدم۸:۳۰
+شوخی میکنید…
مراسم گروهبندی،دویدم.
نفسنفسزنان وسط سالن بزرگ ایستادم
همه نگاه میکردن
کنار مکگونگال… اسنیپ ایستاده بود
سیاه. سرد. بیاحساس.
نگاهش وقتی به من رسید… مکث کرد
—دلیل تأخیر؟
+خواب موندم
چند نفر خندیدن ولی اسنیپ نخندید
کلاه گروهبندی روی سرم نشست
«باهوش… جاهطلب… ساکت اما خطرناک…
تو دنبال قدرتی.»
+زود باش دیگه…«اسلایدرین.»
میز سبز منفجر شد از تشویق
لبخند نزدم،فقط نشستم
اولین کلاس: معجونها
طبیعتاً با اسنیپ
فضای کلاس تاریک بود. نور سبز از شیشهها رد میشد و روی صورتها سایه مینداخت
دختر بلوند کنارم کتابشو برعکس گرفته بود
+کمک میخوای خانم کوچولو؟
—راستش… همهشو نفهمیدم
شروع کردم توضیح دادن آروم. دقیق. بیوقفه.
دو دختر دیگه هم خم شدن سمت ما
—آلیسون.
—آریا.
—امیلی.
نگاهشون برق میزد
برای اولین بار… حس کردم شاید اینجا بتونم دوست پیدا کنم
تق...کتاب محکم روی میزمون کوبیده شد
÷خانم ریچل
سرمو بالا آوردم،چشمهای سیاه اسنیپ مستقیم توی چشمهام قفل شد
÷مزاحم صحبتهاتون نشدم؟
+نه پروفسور
÷پس لطف کنید صفحه هفتاد و هشت رو برای کلاس توضیح بدید
.چالش.
بلند شدم،رفتم جلو و توضیح دادم بیلکنت. بیمکث،حتی چند نکته بیشتر از متن کتاب
وقتی تموم شد، سکوت کلاس سنگین بود
برگشتم سمتش
+کافیه؟
چشمهاش تیرهتر شد÷دانش شما قابل توجه است
.مکث.
÷اما بیتوجهی به من… قابل بخشش نیست.
چند قدم نزدیکتر شدآنقدر که صدای نفسش رو میشنیدم
÷بعد کلاس کل سالن ورودی رو جارو میکشید
.تنبیه.
لبخند کجی زدم
برای اولین بار، گوشه لبش خیلی کم تکون خورد
اما وقتی برگشتم سر جام…
حس کردم یکی از ته کلاس داره دقیق نگام میکنه همون پسر مو مشکی دیشب
چشمهاش سرد نبودخطرناک بود
و برای اولین بار فهمیدم…
اسلایدرین فقط یه گروه نیست،یه میدونه.
و بازی تازه شروع شده
ساعت دوازده شب بود
دروازههای هاگوارتز پشت سرم با صدای سنگینی بسته شد و من وسط حیاط ایستادم، خسته، عصبانی و کاملاً تنها
+عالیه… ورود باشکوه به مدرسهی جادوگری… نصف شب
باد سردی ردای نازکم رو تکون داد
—خانم هانا ریچل
قلبم یه لحظه ایستاد،برگشتم پروفسور مکگونگال مثل سایه از تاریکی بیرون اومده بود
—دیر رسیدیدخیلی دیر، طبق قوانین باید تنبیه بشید
لبمو گاز گرفتم...
+قطار… مشکل کوچیکی داشت
نگاهش از پشت عینکش ثابت موند روی صورتم
—چون دانشآموز انتقالی هستید، این بار صرفنظر میکنم
و قبل از اینکه حتی بپرسم کجا برم، ناپدید شد
من موندم و یه قلعهی عظیم و تاریک
راهروهای سنگی، مشعلهای سبز، سکوتی که گوشهامو میفشرد
هاگوارتز شبها زندهتره، اینو همون لحظه فهمیدم یه در سنگی با صدای زمزمه باز شد
سه تا پسر بیرون اومدن،ردای سبز،نگاههای سرد.
یکیشون… موهای مشکی و چشمایی که زیادی آروم بودچند ثانیه بیشتر از حد لازم نگام کرد
من سریع کنار رفتم
+ببخشید
بیتفاوت رد شدنو من، بدون اینکه دیده بشم، پشت سرشون وارد تالار مشترک شدم
نور سبز دریاچه از پشت شیشههای ضخیم میتابیدهوای زیرزمین خنک و سنگین بود.
یه حس عجیبی داشتم
انگار اینجا… قراره تغییرم بده
همونجا روی اولین تخت خالی افتادم و خوابم برد
.صبح.
سه تا صورت دقیقاً بالای سرم
—این همون انتقالیهست؟
ساعت رو دیدم۸:۳۰
+شوخی میکنید…
مراسم گروهبندی،دویدم.
نفسنفسزنان وسط سالن بزرگ ایستادم
همه نگاه میکردن
کنار مکگونگال… اسنیپ ایستاده بود
سیاه. سرد. بیاحساس.
نگاهش وقتی به من رسید… مکث کرد
—دلیل تأخیر؟
+خواب موندم
چند نفر خندیدن ولی اسنیپ نخندید
کلاه گروهبندی روی سرم نشست
«باهوش… جاهطلب… ساکت اما خطرناک…
تو دنبال قدرتی.»
+زود باش دیگه…«اسلایدرین.»
میز سبز منفجر شد از تشویق
لبخند نزدم،فقط نشستم
اولین کلاس: معجونها
طبیعتاً با اسنیپ
فضای کلاس تاریک بود. نور سبز از شیشهها رد میشد و روی صورتها سایه مینداخت
دختر بلوند کنارم کتابشو برعکس گرفته بود
+کمک میخوای خانم کوچولو؟
—راستش… همهشو نفهمیدم
شروع کردم توضیح دادن آروم. دقیق. بیوقفه.
دو دختر دیگه هم خم شدن سمت ما
—آلیسون.
—آریا.
—امیلی.
نگاهشون برق میزد
برای اولین بار… حس کردم شاید اینجا بتونم دوست پیدا کنم
تق...کتاب محکم روی میزمون کوبیده شد
÷خانم ریچل
سرمو بالا آوردم،چشمهای سیاه اسنیپ مستقیم توی چشمهام قفل شد
÷مزاحم صحبتهاتون نشدم؟
+نه پروفسور
÷پس لطف کنید صفحه هفتاد و هشت رو برای کلاس توضیح بدید
.چالش.
بلند شدم،رفتم جلو و توضیح دادم بیلکنت. بیمکث،حتی چند نکته بیشتر از متن کتاب
وقتی تموم شد، سکوت کلاس سنگین بود
برگشتم سمتش
+کافیه؟
چشمهاش تیرهتر شد÷دانش شما قابل توجه است
.مکث.
÷اما بیتوجهی به من… قابل بخشش نیست.
چند قدم نزدیکتر شدآنقدر که صدای نفسش رو میشنیدم
÷بعد کلاس کل سالن ورودی رو جارو میکشید
.تنبیه.
لبخند کجی زدم
برای اولین بار، گوشه لبش خیلی کم تکون خورد
اما وقتی برگشتم سر جام…
حس کردم یکی از ته کلاس داره دقیق نگام میکنه همون پسر مو مشکی دیشب
چشمهاش سرد نبودخطرناک بود
و برای اولین بار فهمیدم…
اسلایدرین فقط یه گروه نیست،یه میدونه.
و بازی تازه شروع شده
- ۵.۴k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط