فیک تهیونگ مافیایی اص*مات
Part 9
*ویو تهیونگ
که گوشیم زنگ خورد ، جواب دادم
- شما؟
(علامت هیون دشمن تهیونگ &)
& عه دشمن عزیزم شماره منو سیو نداری قلبمو شکستی
- انقد دلقک بازی در نیار چی میگی؟
& شنیدم قراره ازدواج کنی ، فهمیدم دختر خیلی جذابی هم هست
- خب؟
& دوستش داری؟
- هه ذره ای برام اهمیت ندارن
& خب پس حتما مشکلی نداری که من باهاش یکم وقت بگذرونم
(معلوم بود تو اون ذهن کثیفش چیا میگذره)
- درسته که بهش هیچ علاقه ای ندارم اما اون جزو اموالمه حق نداری نزدیکش بشی
& پس اگر خودم نزدیکش نشم و یکی دیگه رو بفرستم سراغش تا بف*اکش بده مشکلی نیست دیگه؟
- اس*کلی؟ غلط اضافی بکن تا ننتو بیارم جلو چشمات
قطع کردم
اعصابم خورد شده بود اما پشت تلفن بروز ندادم
درسته دوستش ندارم و هیچوقت هم قرار نیست داشته باشم اما اون الان زنمه و هر اتفاقی بیافته خانواده هامون از چشم من میبینن پس باید حواسم بهش باشه
رسیدم به عمارت خودم و دیدم که مامانم هم اومده به عمارتم
- سلام کاری داشتی؟
م.ته پس ات کو مگه دیشب بهت نگفتم مستقیم بیارش عمارت خودت؟
- حالا ظهر میرم دنبالش
م.ته باشه من دیگه میرم فقط اومده بودم ببینم ات رو آوردی یا نه
- آها باشه پس شب میبینمتون
م.ته خدافظ پسرم
از عمارت رفت بیرون
رفتم طبقه ی بالا تو اتاقم و لباسام رو در آوردم و فقط ی شلوارک پوشیدم
روی تختم دراز کشیدم
- ی ذره چُرت میزنم و بعدش به کارام میرسم
گوشیم رو برداشتم و ساعت رو نگاه کردم
۸:۴۸
به ات پیام دادم و گفتم:
-همه ی وسایلت رو جمع کن ظهر ساعت ۱۷:۰۰ میام دنبالت حاضر باش
آلارم رو روی ۱۱:۰۰ گذاشتم و خوابیدم
*ویو ات
با تهیونگ رفتیم و خریدامون رو کردیم ، از اینکه برام دسته گل گرفته بود خیلی خوشحال شدم ولی خب فقط ی خوشحالی ساده بود نه چیزی بیشتر از این
منو رسوند به عمارت و خودش هم رفت
وارد شدم و رفتم سمت آشپزخونه و آب خنک ریختم توی ماگم و خوردم
رفتم بالا توی اتاقم و میکاپم رو پاک کردم و روتین پوستی انجام دادم
لباسام رو در آوردم و لباس راحتی پوشیدم
توی گوشیم داشتم میچرخیدم که پیام اومد
تهیونگ بود ، جوابش رو دادم و فقط گفتم:
+ باشه
دیگه خوابم گرفته بود و خسته شده بودم برای همین آلارم گوشیم رو روی ۱۲:۳۰ تنظیم کردم و خوابیدم
*ویو تهیونگ
-ات نه تروخدا نپر پایین
+ تو باعث شدی پدر و مادرم بمیرن(گریه)
- ات منو ببخش من عاشقتم لطفاً ولم
نکن بیا پایین ارتفاع خیلی زیاده لطفااا
+ هیچوقت نمی بخشمت(خودشو پرت میکنه پایین)
- نه اتتتت(داد و گریه شدید)
🍷ادامه دارد...
شرط پارت بعد: ۵ لایک🐇
فعلا تو شُک بمونید شرایط که رسید میفهمید یهو چه اتفاقی افتاد😆
ــــــــــ
*ویو تهیونگ
که گوشیم زنگ خورد ، جواب دادم
- شما؟
(علامت هیون دشمن تهیونگ &)
& عه دشمن عزیزم شماره منو سیو نداری قلبمو شکستی
- انقد دلقک بازی در نیار چی میگی؟
& شنیدم قراره ازدواج کنی ، فهمیدم دختر خیلی جذابی هم هست
- خب؟
& دوستش داری؟
- هه ذره ای برام اهمیت ندارن
& خب پس حتما مشکلی نداری که من باهاش یکم وقت بگذرونم
(معلوم بود تو اون ذهن کثیفش چیا میگذره)
- درسته که بهش هیچ علاقه ای ندارم اما اون جزو اموالمه حق نداری نزدیکش بشی
& پس اگر خودم نزدیکش نشم و یکی دیگه رو بفرستم سراغش تا بف*اکش بده مشکلی نیست دیگه؟
- اس*کلی؟ غلط اضافی بکن تا ننتو بیارم جلو چشمات
قطع کردم
اعصابم خورد شده بود اما پشت تلفن بروز ندادم
درسته دوستش ندارم و هیچوقت هم قرار نیست داشته باشم اما اون الان زنمه و هر اتفاقی بیافته خانواده هامون از چشم من میبینن پس باید حواسم بهش باشه
رسیدم به عمارت خودم و دیدم که مامانم هم اومده به عمارتم
- سلام کاری داشتی؟
م.ته پس ات کو مگه دیشب بهت نگفتم مستقیم بیارش عمارت خودت؟
- حالا ظهر میرم دنبالش
م.ته باشه من دیگه میرم فقط اومده بودم ببینم ات رو آوردی یا نه
- آها باشه پس شب میبینمتون
م.ته خدافظ پسرم
از عمارت رفت بیرون
رفتم طبقه ی بالا تو اتاقم و لباسام رو در آوردم و فقط ی شلوارک پوشیدم
روی تختم دراز کشیدم
- ی ذره چُرت میزنم و بعدش به کارام میرسم
گوشیم رو برداشتم و ساعت رو نگاه کردم
۸:۴۸
به ات پیام دادم و گفتم:
-همه ی وسایلت رو جمع کن ظهر ساعت ۱۷:۰۰ میام دنبالت حاضر باش
آلارم رو روی ۱۱:۰۰ گذاشتم و خوابیدم
*ویو ات
با تهیونگ رفتیم و خریدامون رو کردیم ، از اینکه برام دسته گل گرفته بود خیلی خوشحال شدم ولی خب فقط ی خوشحالی ساده بود نه چیزی بیشتر از این
منو رسوند به عمارت و خودش هم رفت
وارد شدم و رفتم سمت آشپزخونه و آب خنک ریختم توی ماگم و خوردم
رفتم بالا توی اتاقم و میکاپم رو پاک کردم و روتین پوستی انجام دادم
لباسام رو در آوردم و لباس راحتی پوشیدم
توی گوشیم داشتم میچرخیدم که پیام اومد
تهیونگ بود ، جوابش رو دادم و فقط گفتم:
+ باشه
دیگه خوابم گرفته بود و خسته شده بودم برای همین آلارم گوشیم رو روی ۱۲:۳۰ تنظیم کردم و خوابیدم
*ویو تهیونگ
-ات نه تروخدا نپر پایین
+ تو باعث شدی پدر و مادرم بمیرن(گریه)
- ات منو ببخش من عاشقتم لطفاً ولم
نکن بیا پایین ارتفاع خیلی زیاده لطفااا
+ هیچوقت نمی بخشمت(خودشو پرت میکنه پایین)
- نه اتتتت(داد و گریه شدید)
🍷ادامه دارد...
شرط پارت بعد: ۵ لایک🐇
فعلا تو شُک بمونید شرایط که رسید میفهمید یهو چه اتفاقی افتاد😆
ــــــــــ
- ۱۳.۵k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط