{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داشتیم تو پیاده رو قدم میزدیم،

داشتیم تو پیاده رو قدم میزدیم،
برگشت تو صورتم نگاه کرد و گفت:
حمید،اون آقا و خانمو نگا کن چقدر محکم دست همو گرفتن...!

گفتم:وقتی یه چیزی رو محکم می گیری،که می ترسی از دستش بِدَی...
دیدی وقتی میخوای آب تُنگ رو عوض کنی،ماهی سرخ چه تلاشی میکنه تا اون یه ذره آبی که یه گوشه جمع شده رو،با جون و دل حفظ کنه...؟

چون "از دست دادن" رو یجور "مرگ" میدونه.

الان از اون دو نفر،کدومشون آب تُنگِ،کدومشون ماهی، نمیدونم!
ولی خوب میدونم که اون وسط یه مرگِ کوچیکی هست،که قرار اتفاق بیافته.حتی موقت...

چیزی نگفت...به بهونه ی بستن گره ی روسری،دستمو ول کرد...
روسریشو محکم کرد و اینبار... دستمو آرومتر گرفت...


"حمید جدیدی"
دیدگاه ها (۳)

فصل دوم رمان گرفتار تو قسمت دوم

✈️ چند روز بیشترپارت ۶ عصر، وقتی از کتاب‌فروشی بیرون اومدن، ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۹: چای داغ و دل داغ‌ترجونگ‌کوک انگار فقط ...

رقص مرگ و عشقp¹³وقتی درِ سنگینِ ورودیِ خونه باز شد، انگار که...

پارت ۸۰

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟕جونگکوک بعد از چند دقیقه موندن تو اب ب...

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط