{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از دوباره ..

part ۱۵
ته:باشه برو ولی قبلش باید باهاش حرف بزنم
به سمت در اتاق رفتم و تقه ای به در زدم وارد شدم
نامجون با دیدن من سری تکون داد و از اتاق خارج شد
صندلی چرخدار امیلی رو چرخوندم سمت خودم سرش پایین بود و موهای طلایی خوشگلش دورش ریخته بود اروم موهاشو پشت گوشش گذاشتم
ته:عزیزم ..هنوز از دست بابایی ناراحتی ؟من قصدی از این حرفم نداشتم دخترم..
امیلی:قرار منو تا همیشه پیش عمو کوک بزاری دیگه نیایی دنبالم؟
ته:پس حرفامو شنیدی..
امیلی:اون خانومه کیه؟چجوری باهاش آشنا شدی بابا؟
ته:خاب دخترم یادته که چند سال پیش یه عکس از توی وسایل های قدیمیم برداشتی ؟عکس من بود با عموهات یه دختر
امیلی:خاب
ته:من سال ۲۰۲۰با ات خواهر عمو شوگا اشنا شدم .‌و....بعدش سال ۲۰۲۲باهاش ازدواج کردم ولی بخاطر اختلافاتی که داشتیم از هم جدا شدیم تا با مادرت اشنا شدم که خاب اونم...
امیلی: خاب الان چی میگه..میگه نباید منو ببینی
ته:نه اتفاقا ات خیلییی خیلییی عاشق بچه هاس مخصوصا دختر ..چون خودمونم یه دختر داشتیم
امیلی: دختر ؟یعنی من یه خواهر دارم؟
ته:داشتی ..قبل اینکه دنیا بیاد مرد ..یعنی کشتنش این باشه داستان موقع خوابت کوچولو ..فقط اینو بدون چون عمو شوگا فکر میکنه دوباره زندگی ما دوومی نداره شرط گذاشته که تو نباید بیایی خونه من زندگی کنی
ولی من میام بهت سر میزنم کلا هم پیش عمو کوک و عمو نامجون میمونی هروقتم بخوای میتونی بیایی خونه عمو جیمین و عمو جیهوپ بمونی
حالا دخترم خوشگلم باهام میاد خونه؟
امیلی دست ته رو گرفت ته وسایل های امیلی رو جمع کرد و بعد از خداحافظی به سمت ماشین رفتن و باکوک و امیلی به خونه برگشتن
تا اخر هفته خیلی خوب کنار هم موندن
ولی موقع هایی که ات میخواست بیاد خونه ته یا ته میخواست بره پیشش ته هرچی به امیلی خواهش میکرد که اونم بمونه یا باهاش بیاد قبول نمیکرد
امیلی همیشه احساس سربار بودن پدرش رو از اون روز به بعد داشت
اخر هفته شد خونه کوک و امیلی دیگه اماده بود
امیلی برای اخرین بار به اتاقش نگاه کرد اتاقی که از بچگی توش بود برگشت کم کم اروم اروم از پله ها پایین اومد به خونه ای نگاه کرد که از بچگی با بابا و عمو ها توش خاطره داشت ..ولی ‌.ولی سرنوشت جوری براش چیده بود که نمیتونست کاری کنه..
کوک:امیلی عمو تموم شد کارت‍.؟بریم؟
امیلی:بریم(بغض سگی)
کوک دست امیلی رو گرفت و به سمت ماشین رفت
امیلی:چرا بابام نیومد خدافظی؟
کوک:خاب جوجه کوچولو باباییت که الان داره میره دنبال ات ارایشگاه
امیلی:اههه همش ات ات ات
کوک:امیلی ..تو که دختر نق نقویی نبودی؟چرا بهانه میگیری اخه خوشگلم میدونم ناراحتی که دیگه قرار نیست تو خونه بابا زندگی کنی ..ولی خاب شاید پیش من و عمو نامجون بهت خوش بگذره ؟!
امیلی:قطعا پیش شما بیشتر خوش میگذره عمو ..حتا اگه اون ات هم میخواست من بمونم نمیموندم ..
امیلی و کوک به خونه جدیدشون رسیدن
رفتن داخل
کوک:اینم از اینشس..اخییی خسته شدمااا
نامجون:خسته نباشییی پاشو پاشو بیا این قهوه رو بخور باید بریم عروسی دیره
امیلی: میشه من نیام؟
کوک:نمیشه که نباشی
نامجون:..حتما عزیزم ..زنگ میزنم خاله لاهی بیاد پیشت بمونه با جانا؟
کوک:مگه لاهی با جانا نمیان عروسی
نامجون:نه فقط جین میاد جانا که کوچیکه لاهی ممکنه اذییت شه بخاطر همین نمیان
کوک: اصلا خونه جین هیونگ که نزدیک تالاره امیلی رو میبریم اونجا
امیلی سری تکون داد و رفت کتاب داستانش و عروسکش رو برداشت وبا عمو هاش راهی شدن
لاهی:سلام موش کوچولووووو
امیلی:سلام خاله
میلی خیلی سرد لاهی رو بغل کرد لاهی متوجه حال بد امیلی شد و گذاشت راحت باشه لاهی بعد از صحبت با کوک و نامجون وارد خونه شد
امیلی روی مبل نشسته بود و داشت کتابشو میخوند
لاهی میدونست که امیلی عاشق کتابه
براش‌ اب پرتقالی برد و سعی کرد باهاش حرف بزنه ولی نشد
دیدگاه ها (۹)

پارت 43🎀 ویو آت 🎀رسیدیم خونه.آت: وای... خونه‌ی خودمون! 🥹🏠💜هی...

dark

𝓹𝓪𝓻𝓽 ۴۱ ات دوباره رفت تو اتاق آماده شد اومد بیرون در اتاقشو ...

پارت⁸:))

مربی موتور سوار

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط