always mine. pt1

#هان

با شنیدن صدای قفل، ترس به وجودش نفوذ کرد، با چشم های لرزون به در خیره ماند، با باز شدن در جیسونگ با سینی غذای همیشگی وارد شد، یک لیوان بزرگ آب، کیمچی، برنج و گیمباب. جیسونگ با سینی غذای همیشگی وارد شد، یک لیوان بزرگ آب، کیمچی، برنج و گیمباب.
_وقت شامه
لبخند بزرگ همیشگی اش روی لب هاش بود، سینی رو روی میز گذاشت و به سمت جسم لرزان وکوچک دختر قدم برداشت، به آرامی گونه اش رو نوازش کرد
_هنوزم از من ناراحتی عروسکم!؟
چشم های بزرگ و مظلوم دختر به چشم های ملایم جیسونگ خیره بود، حرفی نزد!
_معذرت می خوام، ولی باید اینکارو انجام بدم تا از دستم فرار نکنی
بوسه ای به پیشانیِ داغ دختر زد
_تب داری؟! ای بابا.. بزار زخمت رو ببینم
روی زانو هاش نشست و کف پای دختر رو بالا آورد و به زخم زمختی که خودش ایجاد کرده بود نگاهی انداخت
_یعنی عفونت کرده؟!
دخترک به سختی آب دهانش رو قورت داد
_درد میکنه!؟
با تایید دختر به خودش لعنت فرستاد، این مرد دیوانه بود.. دیوانهٔ عروسک کوچولوش، آنقدر دیوانه که دقیقا سه سال و دو ماه و پنج روز بود که اون رو توی زیرزمین خونهٔ اش حبس کرده بود، آنقدر که برای جلوگیری از فرار کردنش زخم های عمیقی رو روی پاهاش می گذاشت. اما این بار انگار زیاده روی کرده بود. نگاهی به اشک های درحال سقوط دختر انداخت، ایستاد و جسم کوچک و ضعیفش رو توی بغلش کشید
_خوب میشه مرواریدم، برای عشقمون لازمه.. مگه نه!؟
صورت دختر رو کمی از سینه اش فاصله داد تا نگاهش رو به صورت خیسش بده
_من فقط نمی خوام بری.. خیلی دوستت دارم اِملی.
دختر ناخودآگاه لبخندی بین اشک هاش زد، سعی کرد اشک هاش رو پاک بکنه اما مچ ظریفش میون دست های بزرگ جیسونگ قفل شد.
_اوه.. اشک هات رو پاک نکن.. اینا جایزهٔ منن!
بوسهٔ ای روی گونهٔ خیس املی گذاشت و سپس عقب کشید. درحالی که سینی رو به سمت تخت دختر می آورد گفت:
_بیا غذات رو بخور. من باید برم بیرون. ولی دلم برای دختر کوچولوم خیلی تنگ میشه.
خیلی کوتاه گذاشت لب هاش پوست نرم و خیس دختر رو دوباره لمس بکنه
_سعی نکن فرار کنی.. ایندفعه مجبور میشم اون پاهای خوشگلو کامل قطع کنم!
لیخند دیوانه واری زد و به سمت در رفت، قبل از خروج زمزمه کرد:
_دوستت دارم مرواریدم.
از اتاق بیرون رفت و بلافاصله صدای بسته شدن قفل های زیاد پشت در آمد. املی نفس عمیق و لرزانی کشید، سه سال بود که داخل یک زیرزمین کوچک و نمناک زندانی شده بود، هر بار که سعی کرده بود فرار کنه یا هفته ها با آرامبخش هایی که جیسونگ بهش تزریق میکرد بیهوش بود، یا جوری زخمیش میکرد که نتونه تکان بخوره. این چه عشق بیمار گونه ای بود!؟ قاشق رو برداشت و شروع به خوردن غذا کرد، به قدرت نیاز داشت، آره جیسونگ عاشقش بود، اما باید از این غذاب نجات پیدا میکرد. بعد از خوردن غذا دوباره روی تخت دراز کشید، کار دیگه ای برای انجام دادن نداشت، اصلا نمی تونست با وجود درد زیاد پاهاش کاری بکنه. نمی دونست چقدر زمان گذشته، اما صدای در خونه فضا رو پر کرد.. اما بجز صدای جیسونگ صدای دیگه ای هم میامد.
_هیونگ تو اینجا صبر کن من وسیله رو برات میارم. *یااا.. هان جیسونگ یعنی حتی یه آبم دستم نمیدی پسر؟!
_آه...بیا تو هیونگ بیا تو
همینقدر از مکالمه رو شنید. شاید می تونست کمک بخواد!؟ روی تخت نشست و به سختی پاهاش رو روی زمین قرار داد، دردی که حس میکرد جوری بود که انگار اگر قدمی برداره میمیره، اما بلند شد.. به کمک دیوار های خیس و نمناک به سمت در رفت و با تمام قدرت کوبید و فریاد زد، جوابی نمیشنید.. محکم تر کوبید.
*جیسونگا.. چی توی زیرزمینه؟!
کریس داشت قدم هاش رو به سمت پله ها برمی داشت اما به سرعت توسط جیسونگ متوقف شد
_جیزی نیست هیونگ.. راستش یه سگ رو توی خیابون پیدا کردم و خواستم کمکش کنم... نمی دونستم هاری داره.. ولی خب وقتی سعی کرد گازم بگیره اون پایین زندانیش کردم.. فردا میبرمش مرکز حیوانات
*بیخیال پسر.. من صدای جیغ شنیدما
_چان هیونگ.. سگا جیغ میزنن!؟ بیخیال شو دیگه. اینم چیزی که می خواستی.. منم یکم کار دارم..برو خونه
*الان داری بیرونم میکنی پسر!؟
چان خنده ای کرد و سر تکان داد
_نه هیونگ نه.. بیخیالش شو جان من
بعد از کمی در زدن و نگرفتن پاسخی.. املی خسته شد و پشت در نشست.. اینقدر فرار سخت بود!؟ قرار بود تا آخر اونجا زندانی باقی بمونه!؟
پشت در نشسته بود و اشک میریخت.. نفهمید چقدر گذشته اما صدای بسته شدن در ورودی رو شنید و از ترس یخ زد.. صدای پاهای جیسونگ رو روی پله ها می شنید. به سختی خودش رو به سمت تخت کشید و همزمان با رسیدنش در با شدت باز شد. صورت جیسونگ ترسناک شده بود.. لبخند نمیزد، چشم هاش برق تاریکی داشت و قدم های محکمش رو سمت دختر برداشت و از موهاش گرفت و بلندش کرد. نزدیک گوشش لب زد
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۰

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۳دست‌های جونگکوک هم...

( Blue Side )

Heir of Light and Darknesspart : 5جونگ‌کوک اون قسمت و میمکید...

#لینو#استری_کیدزنوزاد کوچولو همینطور که خنده ای بزرگ بر لب د...

هم‌سلولی خطرناک (part6)دختر لبخند پر رنگی زد و روی پا های جو...

#pain#P¹⁰⁷#Season²خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو ن...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۷۳ویو راوی تهیونگ...

P1:پسری که ازم متنفر بود. راوی ویو : دست هاش رو تا مچ توی جی...

درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط