سونامی پارت ۱۲ ( آخر)
سونامی ۱۲
به جای ریه، شن داغ داخل قفسه سینه اش وجود داشت و مزه تلخ دهنش اون رو مُشَوَش تر میکرد.
بدون هیچ حرف دیگه ای انگشت های سرد و بلندش رو به سمت پالتو ش برد و بهش چنگ زد.
بدون فوت وقت از خونه اش بیرون زد و با کمک پاهای قوی و ریه های جوونش به سمت دبیرستان قدیمیشون که حاال تبدیل به خرابه شده بود، میدوید.
با رسیدن به در ب فلزی و زنگ زده، قدم هاش آروم شد...
تنها با کمک نور چراغ تیر برق، اطرافش روشن شده بود و اون
تاریکی تنها باعث میشد بيشتر از قبل قلبش رضباتش رو از دست بده.
آب دهن خشکش روقورت داد و پا هاش روتکون داد و با قدم های لرزونش به سمت در نیمه باز رفت.
در با صدای جیر جیر باز شد و سکوت شب رو از بین برد اما صدای نفس نفس زدن خودش بیشرت از همه به گوش میرسید.
به وضوح عرق سرد رو روی تیغه کمرش حس میکرد...
آروم قدم هاش رو روی زمین خاکی مدرسه کشید...
انگار بوی دریا میومد...
صدای موج های آب رو میشنید...
نفسش رو داخل سینه اش حبس کرد...
یونگی: ســــومـــیـــنــــــــا!
اسم دختر رو داخل تاریکی شب فریاد زد و خودش رو به جسد بی جونش رسوند و کنارش زانو زد...هرچند زانو هاش خود به خود سست شدن و افتاد!
با چشم هایی که از اشک لب به لب پرشده بود، سرش رو به طرفین تکون میداد و به سومیی که دمر روی زمین سفت فرود اومده بود نگاه میکرد...
اشک هاش شروع کردن به ریخنت و دست های لرزونش رو به سمت شونه های استخونی دختر برد.
یونگی: سومی! ب-بلند شو!! خواهش م-میکنم بلند شو!
بدون فوت وقت تن بیجونش رو برگردوند و با دیدن پیشونی و لب و دهن خونی سومی، رفت و برگشت روح رو درون بدن خودش حس کرد.
تن سردش رو به خودش چسبوند و موهای نرم و قهوه ایش رو نوازش کرد...
توی تاریکی داد زد و بلند بلند گریه میکرد...ضجه میزد و بدن بیجون و نحیف سومی رو تکون میداد بلکه بیدار شه و دوباره بهش بگه سونامی من...
سومی رفته بود...!
به همین آسونی...
آدم ها گاهی چوب اشتباهشون رو جای دیگه ایمیخورن!
جایی که حتی فکرش رو هم نمیکنن...
این دل شکسنت ها...
این بی انصافی ها...
همه اش تاوان داره!
پایان🙂💔
خب این فیک هم تموم شد لطفا از فیک هَن هم حمایت کنید تا هرچه زود تر فیک یک عشق کوچولو رو از سر بگیرم!
ممنون و سارانگهههه🙂💜❤️🔥
به جای ریه، شن داغ داخل قفسه سینه اش وجود داشت و مزه تلخ دهنش اون رو مُشَوَش تر میکرد.
بدون هیچ حرف دیگه ای انگشت های سرد و بلندش رو به سمت پالتو ش برد و بهش چنگ زد.
بدون فوت وقت از خونه اش بیرون زد و با کمک پاهای قوی و ریه های جوونش به سمت دبیرستان قدیمیشون که حاال تبدیل به خرابه شده بود، میدوید.
با رسیدن به در ب فلزی و زنگ زده، قدم هاش آروم شد...
تنها با کمک نور چراغ تیر برق، اطرافش روشن شده بود و اون
تاریکی تنها باعث میشد بيشتر از قبل قلبش رضباتش رو از دست بده.
آب دهن خشکش روقورت داد و پا هاش روتکون داد و با قدم های لرزونش به سمت در نیمه باز رفت.
در با صدای جیر جیر باز شد و سکوت شب رو از بین برد اما صدای نفس نفس زدن خودش بیشرت از همه به گوش میرسید.
به وضوح عرق سرد رو روی تیغه کمرش حس میکرد...
آروم قدم هاش رو روی زمین خاکی مدرسه کشید...
انگار بوی دریا میومد...
صدای موج های آب رو میشنید...
نفسش رو داخل سینه اش حبس کرد...
یونگی: ســــومـــیـــنــــــــا!
اسم دختر رو داخل تاریکی شب فریاد زد و خودش رو به جسد بی جونش رسوند و کنارش زانو زد...هرچند زانو هاش خود به خود سست شدن و افتاد!
با چشم هایی که از اشک لب به لب پرشده بود، سرش رو به طرفین تکون میداد و به سومیی که دمر روی زمین سفت فرود اومده بود نگاه میکرد...
اشک هاش شروع کردن به ریخنت و دست های لرزونش رو به سمت شونه های استخونی دختر برد.
یونگی: سومی! ب-بلند شو!! خواهش م-میکنم بلند شو!
بدون فوت وقت تن بیجونش رو برگردوند و با دیدن پیشونی و لب و دهن خونی سومی، رفت و برگشت روح رو درون بدن خودش حس کرد.
تن سردش رو به خودش چسبوند و موهای نرم و قهوه ایش رو نوازش کرد...
توی تاریکی داد زد و بلند بلند گریه میکرد...ضجه میزد و بدن بیجون و نحیف سومی رو تکون میداد بلکه بیدار شه و دوباره بهش بگه سونامی من...
سومی رفته بود...!
به همین آسونی...
آدم ها گاهی چوب اشتباهشون رو جای دیگه ایمیخورن!
جایی که حتی فکرش رو هم نمیکنن...
این دل شکسنت ها...
این بی انصافی ها...
همه اش تاوان داره!
پایان🙂💔
خب این فیک هم تموم شد لطفا از فیک هَن هم حمایت کنید تا هرچه زود تر فیک یک عشق کوچولو رو از سر بگیرم!
ممنون و سارانگهههه🙂💜❤️🔥
- ۸.۵k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط