سفیر کبیر Grand Ambassador
پارت ۵۶
پدربزرگم اخمی کرد و گفت:
- من سنم زیاده ؟ قدرت ققنوس رو نداشتی اون قوت نوه ام می فهمید که تو چقدر پیر هستی
سپس دستش را در هوا به شکل عجیبی تکان داد و گفت :
- دوست داری یه مبارزه داشته باشیم ؟
لبخند بزرگی بر روی صورت مرلین نقش بست او دستانش را بالا آورد و گفت:
- قبوله ، من تسلیم هستم .
پدربزرگ و مرلین مانند بچه ها با هم جر و بحث می کردند حتی در مدتی که به سمت کلبه پدربزرگ می رفتیم
آنها بی توجه به من ، تنها با هم حرف میزدند در بین راه افرادی را می دیدم که با تعجب به من نگاه می کردند و بعد از مدتی با عجله به سمت کلبه خودشان می دویدند
- آلفرد کجا میری ؟
پشت سرم را نگاه کردم پدربزرگ به همراه مرلین در کنار کلبه ای بزرگ ایستاده بودند در اطراف کلبه سه درخت بلوط بزرگ قرار داشت آنقدر محو تماشای اطراف شده بودم که متوجه آن درختان کهن سال بلوط نشده بودم درختانی که در میان آنها کلبه پدربزرگ قرار گرفته بود کلبه ای که به مراتب بزرگتر و زیباتر از کلبه های اطراف بود زمانیکه به داخل کلبه رفتیم با مشاهده وسایلی که درون آن وجود داشت شگفت زده شدم ، با خودم گفتم :
- اینجا برای یه مرده خیلی راحته !
به نظر میرسید که فضای درون کلبه بزرگتر از آنچه بود که بیرون کلبه نشان می داد ما از راهرویی نسبتا طولانی عبور کردیم تا وارد سالنی شدیم که به نظر محلی برای پذیرایی از مهمان ها بود. مرلین و پدربزرگم روی دو مبلی که در مرکز سالن قرار گرفته بود نشستند
مرلین گفت:
- الفرد به نوه أت گفتی که چه بلبشویی توی این دنیا به پا کرده !؟
تا بحال فکر نکرده بودم که همسانی اسم من با پدربزرگم چقدر می تواند ناخوشایند باشد . من که روی نزدیک ترین صندلی که پیدا کرده بودم نشسته بودم به نوشیدنی روی میز نگاه کردم درون پارچی شیشه ای مایعی به رنگ صورتی کمرنگ وجود داشت که پدربزرگ. مقداری از آن را درون لیوانی ریخت و در مقابلم قرار داد
سپس برای خودش و مرلین هم مقداری داخل لیوان ریخت ، زمانی که کارش تمام شد . پارچ را روی میز گذاشت و گفت:
- نه دوست دارم غافلگیرش کنم .
مرلین زیر چشمی نگاهی به من انداخت و گفت :
- خیلی دلم می خواد ببینم چه بلایی سر گودریک میاد
مرلین بعد از این حرف نوشیدنی اش را تا ته سر کشید مدتی بعد مرلین از جایش بلند شد و گفت:
- من باید برم ، امشب می بینمتون
چند ساعتی از حضور من در دنیای مردگان گذشته بود انتهای راهرو راه پله ای وجود داشت که در بدو ورود به کلبه آن را دیده بودم راه پله ای که به طبقه دوم منتهی می شد ، به دنبال پدربزرگ حرکت کردم تا اینکه به اتاقی رفتیم که از اتاق خودم خیلی بزرگتر بود اما درون آن چیزی جز میز و چهار صندلی به چشم نمی خورد
- پسرم چرا ایستادی ؟
پدربزرگم اخمی کرد و گفت:
- من سنم زیاده ؟ قدرت ققنوس رو نداشتی اون قوت نوه ام می فهمید که تو چقدر پیر هستی
سپس دستش را در هوا به شکل عجیبی تکان داد و گفت :
- دوست داری یه مبارزه داشته باشیم ؟
لبخند بزرگی بر روی صورت مرلین نقش بست او دستانش را بالا آورد و گفت:
- قبوله ، من تسلیم هستم .
پدربزرگ و مرلین مانند بچه ها با هم جر و بحث می کردند حتی در مدتی که به سمت کلبه پدربزرگ می رفتیم
آنها بی توجه به من ، تنها با هم حرف میزدند در بین راه افرادی را می دیدم که با تعجب به من نگاه می کردند و بعد از مدتی با عجله به سمت کلبه خودشان می دویدند
- آلفرد کجا میری ؟
پشت سرم را نگاه کردم پدربزرگ به همراه مرلین در کنار کلبه ای بزرگ ایستاده بودند در اطراف کلبه سه درخت بلوط بزرگ قرار داشت آنقدر محو تماشای اطراف شده بودم که متوجه آن درختان کهن سال بلوط نشده بودم درختانی که در میان آنها کلبه پدربزرگ قرار گرفته بود کلبه ای که به مراتب بزرگتر و زیباتر از کلبه های اطراف بود زمانیکه به داخل کلبه رفتیم با مشاهده وسایلی که درون آن وجود داشت شگفت زده شدم ، با خودم گفتم :
- اینجا برای یه مرده خیلی راحته !
به نظر میرسید که فضای درون کلبه بزرگتر از آنچه بود که بیرون کلبه نشان می داد ما از راهرویی نسبتا طولانی عبور کردیم تا وارد سالنی شدیم که به نظر محلی برای پذیرایی از مهمان ها بود. مرلین و پدربزرگم روی دو مبلی که در مرکز سالن قرار گرفته بود نشستند
مرلین گفت:
- الفرد به نوه أت گفتی که چه بلبشویی توی این دنیا به پا کرده !؟
تا بحال فکر نکرده بودم که همسانی اسم من با پدربزرگم چقدر می تواند ناخوشایند باشد . من که روی نزدیک ترین صندلی که پیدا کرده بودم نشسته بودم به نوشیدنی روی میز نگاه کردم درون پارچی شیشه ای مایعی به رنگ صورتی کمرنگ وجود داشت که پدربزرگ. مقداری از آن را درون لیوانی ریخت و در مقابلم قرار داد
سپس برای خودش و مرلین هم مقداری داخل لیوان ریخت ، زمانی که کارش تمام شد . پارچ را روی میز گذاشت و گفت:
- نه دوست دارم غافلگیرش کنم .
مرلین زیر چشمی نگاهی به من انداخت و گفت :
- خیلی دلم می خواد ببینم چه بلایی سر گودریک میاد
مرلین بعد از این حرف نوشیدنی اش را تا ته سر کشید مدتی بعد مرلین از جایش بلند شد و گفت:
- من باید برم ، امشب می بینمتون
چند ساعتی از حضور من در دنیای مردگان گذشته بود انتهای راهرو راه پله ای وجود داشت که در بدو ورود به کلبه آن را دیده بودم راه پله ای که به طبقه دوم منتهی می شد ، به دنبال پدربزرگ حرکت کردم تا اینکه به اتاقی رفتیم که از اتاق خودم خیلی بزرگتر بود اما درون آن چیزی جز میز و چهار صندلی به چشم نمی خورد
- پسرم چرا ایستادی ؟
- ۱.۲k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط