رمان از یخ تا آتش

#Part_3
دوربین گوشیم رو گوشه ی اتاقم تنظیم کردم که تخت و جایی که شمع ها روشنه و کلید پریز برق مشخص باشه. دوباره همون مراحل اجرا شد؛ شمع، انتظار و دوباره بیدار شدن توسط مامان و بابا. به محض اینکه چشم باز کردم دویدم و گوشیمو چک کردم.
به محض اینکه چشم باز کردم دویدم و گوشیمو چک کردم. حافظه ی گوشیم پر شده بود و فیلم خودش قطع شده بود.
+وای! لطفاااا فقط یه جاشو لازم داارم
فیلم رو تماشا کردم، بعد از اینکه نشستم روی تخت شمع ها خاموش شدن. من دویدم و چراغا رو روشن کردم و چراغا خیلی یهویی خاموش شدن. تصویری که توی تاریکی ضبط شده بود خیلی واضح نبود ولی قابل تشخیص بود. یه نفر از در اتاق پشتم ایستاد، من برگشتم سمتش. دو تا نور قرمز از اون شخص پخش شد و من بیهوش روی زمین افتادم. منو روی تخت گذاشت و خیلی عادی از اتاق رفت. چهره ای مشخص نبود، حتی لباس یا جنسیت یا هیچی جز سایه ندیدم.
+این دیگه چی بود! من... من یادم نمیاد کسی رو دیده باشم! اصلا... اصلا این اتفاقا رو، اون نور قرمز رو یادم نمیاد!. میدونستم! میدووونستمممممم
×مهرسا ماماان؟ چیزی شده؟؟
+نه مامان چیزی نیست
÷بیا دیگه منتظریما!
+باشه باشه اومدم
تمام روز درگیر بودم. وسطای شب بود که با بابا تماس گرفتن و بابا گفت که باید بره شهرستان واسه یه کار.
×ولی تنها که نمیشه بری!
÷مهرسا رو نمیتونیم شب تنها بزاریم خطرناکه
+نه بابا، مامان، مشکلی نیست من میمونم یه شبه دیگه. بعدشم محله امنه چیزی نمیشه
×خطرناکه، نمیشه
+مامان مشکلی نیست
÷نمیترسی امشب تنها بمونی؟
+نه نمیترسم. با خیال راحت به کارتون برسید من حواسم هست.
÷زود برمیگردیم
+باشه. مواظب خودتون باشید😊
×هرکسی در زد درو باز نکن، سمت..
+سمت شیر گاز، کنتور برق و وسایل خطرناک نمیرم، درو باز نمیکنم، مواظب خودم هستم نگران نباشیید😉
تا وقتی رفتن یکم شوخی کردیم و خندیدیم و به محض اینکه رفتن چراغا رو بستم و یه شمع روشن کردم.
+میدونم واقعی هستی. نمیدونم چی هستی ولی مطمئنم هستی خودم فیلمت رو دیدم. بالاخره داری توی خونه ی ما زندگی میکنی و اگه خودتو معرفی نکنی یعنی مثل دزد توی خونمون هستی حتی اگه چیزی نبری مزاحمی پس... بیا فقط خودتو نشون بده. میتونی دوباره شمع رو خاموش کنی و من بیدار بشم و هیچی یادم نیاد یا میتونی دست از ترسو بودن برداری و خودتو نشون بدی. من بهت آسیبی نمیزنم اگه میترسی باید بگم که واقعا هدفی ندارم و فقط میخوام...
شمع خاموش شد و من با نگرانی بلند شدم و به دیوار چسبیدم.
+لطفا دوباره اونکارو نکن بزار ببینمت
صدای بم و عجیبی از پشت شمع پخش شد.
_اگه اینقدر مشتاقی حتما
چشمام از کنجکاوی گرد شده بود. یه قدم جلو رفتم و مرد قد بلندی از تاریکی جلو اومد. یه پالتوی مشکی بلند و شلوار مشکی پوشیده بود و روی صورتش یه جور نقاب بود.
+شما کی هستی؟؟
_ترسیدی؟
+نـ نه... از چی بترسم!
_از اینکه یه موجود ناشناخته، درست وقتی تنهایی توی خونته و مطمئنا خیلی قوی تر از چیزیه که زورت بهش برسه.
+نـ ناشناخته... خب... شـ شما یه روحی؟ یـ یا یا...
_یا چی؟
+اگه موجود ماورایی بودی که ماسک نمیزدی.
_پس فقط آدما حق دارن نقاب بزارن
+نـ نه
_پس این یعنی؟
+یـ یعنی چی؟
_یعنی من میتونم خوناشامی باشم که حدس زدی و تو اممم یه انسان کوچولوی کنجکاوی که اصلا به نفعت نیست.
+مـ میخوای دوباره بیهوشم کنی؟
_فعلا نه
+پس چرا شمع رو خاموش کردی؟
_بببینم تو فکر میکنی من هربار شمعاتو فوت میکنم؟
+نمیکنی؟
خندید و سر تکون داد.
_البته که نه. نور شمع جذب من میشه که جای بعدیم مشخص نشه نه اینکه پووفف هر شب بشینم اینجا و واست شمع فوت کنم.
+چرا نقاب زدی؟
_چون بهتره چهرمو نبینی
+میترسی به بقیه بگم؟
_بترسم؟ انسان کوچولو من از هم نوع های کوچیک و بی ارزشت نمیترسم. فقط تا وقتی که بفهمم چرا از شب اول کاملا همه چیزو فراموش نکردی میمونم و بعدش هر کدوم به زندگی خودمون برمیگردیم.

بعد از8لایک و 3کامنت، پارت بعدی رو میذارم🎀
#رمان #رمان_تاریک #Dark_romans #خوناشام #تخیلی #سرگرمی #قرمز #دراکولا #گرگ_و_میش #ونزدی #برام_استوکر #خون #Cherry_red #عاشقانه_تاریک #پروفایل #والپیپر #آهنگ #Dance #رقص #بیوگرافی #عاشقانه #عاشقانه_تاریک #فیلم #سریال #فقط_جادو_اضافه_کن #تینجری #طلسم_شدگان
دیدگاه ها (۱۳)

صلح با بوسه ای روی لبم از خواب بیدار شدم...وقتی چشمم رو باز ...

پارت ۳۷

کپشننننن💖💅🏻دوردونه سکسی🤤📵پارت یازده راننده ماشین رو حرکت داد...

₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏 ⊹˚₊𐙚🌷 ویو آت | فرودگاههشت سال...هش...

࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ !࿙# ℘ᾰԻт→❷بارون شدیدتر شد.باید...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

#عشق در نگاه او part 4ویو سالی رفتم رو تخت دراز کشیدم همش دا...

The unwanted Roommate _________________________ویو پارک یوری...

وقتی نامه ای از گذشته دوست پسرت پیدا کردی🩷پارت ۱روایت از زبا...

پارت چهارم: پنجشنبه، کاغذی که جدا میشهپنجشنبه شد و مدرسه نصف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط