hi

عشق در دنیای اشتباه پارت ❾❸
🐮من ویکتوریا هستم.. خدمتکار شخصی شما.. میخوام شمارو برای مراسم تاج گذاری اماده کنم. 🦋اعا... خوشبختم ویکتوریا بیا هرکاری که لازمه رو انجام بدیم(مهربون) 🐮چشم بانوی من . اول فرستاد حموم بعدم شروع کرد ارایش کردنم بهم نگاه ریزی رو میگفت که باید رعایت کنم بعد از اون شروع کرد موهام رو بافت و بعد از اون کمک کرد لباسی که از روز اول به چوب لباسی وصل بود رو تنم کرد بعد یه چیز بالشت طور که روش تاج نقره ای و ظریف بود روش بود رو گرفت دستش لباس تنم یه پیرهن از جنس ساتن به رنگ سرمه ای و طرح های طلایی و پفکی داره.. و هی روپوش طلایی با دور دوز سرمه ای رنگ 🐮ملکه باید صبر کنیم بیان صدامون کنن 🦋خیلی خب.. تو چند سالته؟ 🐮من؟.. ۱۲سالمه 🦋چطوری سر از قصر دراوردی 🐮با شاهزاده جونگ کوک دوست شدم.. ایشون وقتی که من دنبال کار بودن منو به قصر اوردن و کم کم به عنوان خدمتکار شخصی خانواده ب سلطنتی انتخاب شدم توسط شاه مرحوم 🦋واییی چقدر با استعدادی.. واقعا ازت خوشم اومد.. مخصوصا از این.. سیم تلفن هایی که رو سرته🐮لطف دارین بانو(لبخند) صدای جونگ کوک تو اتاق پیچید🐰من اومدم خوش اومدم.. اوا سلام دوست قدیمی.. ملکه اماده اس؟ 🐮بله شاهزاده.. 🐰خیلی زشت شدی هانا.. اولا خوشگل تر بودی 🦋ببند بابا.. حداقل از تو خوشگل ترم 🐰پس قبول داری زشتی🦋خیر.. 🐮شاهزاده باید بریم ؟ 🐰بله ابن خانم بد اخلاق قراره تاج گذاری شه.. ایش. بدون توجه به کوک از اتاق خارج شدیم وارد راهرویی شدیم که به دوتا در خیلی بزرگ و سنگین و عظیم رسیدیم نگهبانا در رو وا کردن تالا پر از شاهزاده تز کشور ها، استان ها، مناطق و قاره های دیگه اس. پرنسس ها لباس های مختلف پوشیدن که نشان دهنده ی سلیقه شونه نکاتی که ویکتوریا بهم میگفت رو دارن رعایت میکنم.. حداقل اینطور فکر میکنم "به دور و ب نگاه نکن و مستقیم نگاه کن.. محکم ولی اورم قدم بردار.. دستات رو از جلوی صورتت پایین نیاز به هیچ وجه "رسیدم به پلهه ا ویکتوریا کمک کرد تا با اون لباس سنگین از پله ها بالا برم.. یونگی بالای دله ها منتظرمه در کنارش نامجون که مانند یک سنگ خشکه ایستاده یونگی لبخند محوی داره و بهم داره نگاه میکنه تاج با شکوهی رو سرشه و همون تیپ صبح رو داره به یونگی میرسم جلوش قرار میگیرم ویکتوریا جلوی پای یونگی زانو میزنه و اون چیز بالشت طور رو به سمت یونگی میگیره تاجم رو از روی اون برمیداره و تو دستش میگیزه کمی سرم ور خم میکنم و تاج رو روی سرم میذاره و سفت میکنه بعد از اون به سمت جمعیت پایین پله ها نگاه میکنم.. همشون دارن نگاهم میکنن ولی با احساسات مختلف خشم، افتخار، کنجکاو چند تا حسی که میشه از تو صورتاشون تشخیص داد 🐱من پادشاه یونگی.. پادشاه سرزمین فریرز هانا رو
دیدگاه ها (۰)

پارت هفتویو هانابا چیزی که دیدم خشکم زد یونگی سانا رو بغل کر...

پارت ۲|تاج و خونببینید چه ادمین خوبیم قدرمو بدونین تا شرط ها...

my neighbour childhood friend:part9:ویو یونگی:یهو مامان جونگ...

My Arirang Part 11با احساس سرمای تیغ شمشیر فردی زیر گلوش زبا...

🖤 OBSESSION | وسواسپارت نوزدهم: مردی که هرگز نمُردجونگ‌کوک ا...

اجباربه بدبختی پارت ۵

پارت ۲۵

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : ششم » بعد همه سوار ون ها شدن و راه ا...

### پارت ۹: شکارِ سایه در شبِ بی‌پایانبعد از اون اتفاق، عمار...

پارت۱۰|تاج و خونخیلی هاتون گفتین چرا جیمین این کارو کرد. خب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط