Silence After The Music: سکوت بعد از موسیقی
Part:2
بار کم کم خلوت می شد. آخرین مشتری ها هم حسابشان را پرداخت کردند و یکی یکی از در خارج شدند.
صدای برخورد لیوان ها و جمع کردن میز ها، جای موسیقی را گرفته بود.
آدرین روی یکی از صندلی های کنار صحنه نشست و بند کفشش را بست.خستگی تمام بدنش را گرفته بود،اما هنوز لبخند کمرنگی روی صورتش دیده می شد.
یکی از کارکنان با خنده گفت:«امشب نصف مشتری ها فقط برای شنیدن صدای تو آمده بودن!»
آدرین خجالت زده سرش را پایین انداخت.«اغراق نکن...»
همان لحظه صدای قدم هایی آرام نزدیک شد.
آرتیت بود.
مثل همیشه با همان لباس رسمی و چهره آرام.
چند لحظه سکوت کرد و بعد یک بطری روی میز گذاشت.
«اول آب بخور، بعد برو خونه.»
آدرین با تعجب به بطری نگاه کرد.«لازم نبود...»
آرتیت فقط شانه بالا انداخت.«فردا اجرا داری.مراقب صدات باش.»
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند. به سمت دفترش رفت.
آدرین بطری را در دست گرفت و ناخدآگاه لبخند زد.
نمی دانست چرا، اما همین توجه کوچک قلبش را گرم کرد بود.
چند دقیقه بعد از بار بیرون آمد.
هوای شب خنک بود و باران ریزی می بارید.
وقتی خواست چترش را باز کند، فهمید جا گذاشته است.
در همان لحظه، ماشینی مشکی جلوی بار متوقف کرد.
شیشه آرام پایین آمد.
آرتیت پشت فرمان بود.
نگاهی کوتاه به آدرین انداخت و با صدایی آرام گفت:«بشین...تا ایستگاه مترو می رسونمت.»
آدرین برای چند ثانیه مردد ماند.
باران شدیدتر می شد...
و او باید تصمیم می گرفت سوار ماشین مدیر و سرد و مرموز بار بشود یا نه.
✨به نظرت بعدش چی میشه؟ حدست رو برام بنویس.✨
#رمان
#رمان_آنلاین
#پارت_دوم
#رمان_عاشقانه
#داستان
#بی_ال
#BL
#سکوت_بعد_از_موسیقی
بار کم کم خلوت می شد. آخرین مشتری ها هم حسابشان را پرداخت کردند و یکی یکی از در خارج شدند.
صدای برخورد لیوان ها و جمع کردن میز ها، جای موسیقی را گرفته بود.
آدرین روی یکی از صندلی های کنار صحنه نشست و بند کفشش را بست.خستگی تمام بدنش را گرفته بود،اما هنوز لبخند کمرنگی روی صورتش دیده می شد.
یکی از کارکنان با خنده گفت:«امشب نصف مشتری ها فقط برای شنیدن صدای تو آمده بودن!»
آدرین خجالت زده سرش را پایین انداخت.«اغراق نکن...»
همان لحظه صدای قدم هایی آرام نزدیک شد.
آرتیت بود.
مثل همیشه با همان لباس رسمی و چهره آرام.
چند لحظه سکوت کرد و بعد یک بطری روی میز گذاشت.
«اول آب بخور، بعد برو خونه.»
آدرین با تعجب به بطری نگاه کرد.«لازم نبود...»
آرتیت فقط شانه بالا انداخت.«فردا اجرا داری.مراقب صدات باش.»
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند. به سمت دفترش رفت.
آدرین بطری را در دست گرفت و ناخدآگاه لبخند زد.
نمی دانست چرا، اما همین توجه کوچک قلبش را گرم کرد بود.
چند دقیقه بعد از بار بیرون آمد.
هوای شب خنک بود و باران ریزی می بارید.
وقتی خواست چترش را باز کند، فهمید جا گذاشته است.
در همان لحظه، ماشینی مشکی جلوی بار متوقف کرد.
شیشه آرام پایین آمد.
آرتیت پشت فرمان بود.
نگاهی کوتاه به آدرین انداخت و با صدایی آرام گفت:«بشین...تا ایستگاه مترو می رسونمت.»
آدرین برای چند ثانیه مردد ماند.
باران شدیدتر می شد...
و او باید تصمیم می گرفت سوار ماشین مدیر و سرد و مرموز بار بشود یا نه.
✨به نظرت بعدش چی میشه؟ حدست رو برام بنویس.✨
#رمان
#رمان_آنلاین
#پارت_دوم
#رمان_عاشقانه
#داستان
#بی_ال
#BL
#سکوت_بعد_از_موسیقی
- ۲.۰k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط