رز صورتی من
پارت ۹
ویو دامیان
احساس کردم یه چیزی افتاد روی شونه م ، وقتی نگاه کردم دیدم آنیا روی شونه ی من خوابش برده . دلم نیومد بیدارش کنم ، تلویزیون رو خاموش کردم ، آنیا رو بغل کردم و بردم داخل اتاقش . روی تخت گذاشتمش و کنار تختش نشستم . دستی روی سرش کشیدم و نوازشش کردم ولی زمانی که میخواستم برم آنیا من رو کشید سمت خودش و مثل عروسک بغلم کرد
[ نکته : آنیا عادت داره زمان خواب عروسک بغل کنه ولی دامیان خبر نداره ]
مثل لبو شده بودم آروم صداش کردم ولی بیدار نشد . منم که خسته بودم کنارش خوابیدم . صبح که بیدار شدم دیدم آنیا هنوز خوابه . بلند شدم و رفتم صبحانه درست کردم . پدر و مادر آنیا دیشب نیومدند برام عجیب بود . رفتم سراغ آنیا تا بیدارش کنم
دامیان : کله صورتی بیدار شو .. صبحانه حاضره
آنیا : باشه . .. آنیا بیدار شد
دامیان از اتاق بیرون می ره و آنیا زمانی که کاملاً بیدار میشه از اتاق میره بیرون و با دیدن دامیان شوکه میشه
آنیا : تو مگه نرفته بودی ؟؟
دامیان لبخند میزنه : تو چنان من رو بغل کرده بودی که اجازه ندادی برم
آنیا تازه متوجه میشه که دیشب جای عروسک ، دامیان رو بغل کرده و باهاش خوابیده
در همان زمان تلفن زنگ میخوره ☎️☎️
آنیا تلفن رو بر میداره
آنیا : الو
لوید : سلام آنیا جان
آنیا : سلام بابا چرا دیشب خونه نیومدی ؟؟
لوید : من یه چند روزی خونه نمیام .. یه سفر کاری برام پیش اومده .. زمانی که نیستم مراقب خودت باش
آنیا : باشه بابا خدافظ
لوید : خدافظ
پایان تماس
آنیا تا تلفن رو گذاشت رفت سمت دامیان
آنیا : پسر دوم یه سوال ازت دارم راستش رو بهم بگو دیشب که خواب بودم کاری که باهام نداشتی ؟؟
دامیان یه لبخند دیگه میزنه : زیاد بهش فکر نکن فعلا صبحانت رو بخور وگرنه دیرمون میشه
آنیا و دامیان صبحانشون رو میخورن و حاضر میشن و به سمت مدرسه راهی میشوند
خوب عسلیا امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️ 💝 🌷 🌺
ویو دامیان
احساس کردم یه چیزی افتاد روی شونه م ، وقتی نگاه کردم دیدم آنیا روی شونه ی من خوابش برده . دلم نیومد بیدارش کنم ، تلویزیون رو خاموش کردم ، آنیا رو بغل کردم و بردم داخل اتاقش . روی تخت گذاشتمش و کنار تختش نشستم . دستی روی سرش کشیدم و نوازشش کردم ولی زمانی که میخواستم برم آنیا من رو کشید سمت خودش و مثل عروسک بغلم کرد
[ نکته : آنیا عادت داره زمان خواب عروسک بغل کنه ولی دامیان خبر نداره ]
مثل لبو شده بودم آروم صداش کردم ولی بیدار نشد . منم که خسته بودم کنارش خوابیدم . صبح که بیدار شدم دیدم آنیا هنوز خوابه . بلند شدم و رفتم صبحانه درست کردم . پدر و مادر آنیا دیشب نیومدند برام عجیب بود . رفتم سراغ آنیا تا بیدارش کنم
دامیان : کله صورتی بیدار شو .. صبحانه حاضره
آنیا : باشه . .. آنیا بیدار شد
دامیان از اتاق بیرون می ره و آنیا زمانی که کاملاً بیدار میشه از اتاق میره بیرون و با دیدن دامیان شوکه میشه
آنیا : تو مگه نرفته بودی ؟؟
دامیان لبخند میزنه : تو چنان من رو بغل کرده بودی که اجازه ندادی برم
آنیا تازه متوجه میشه که دیشب جای عروسک ، دامیان رو بغل کرده و باهاش خوابیده
در همان زمان تلفن زنگ میخوره ☎️☎️
آنیا تلفن رو بر میداره
آنیا : الو
لوید : سلام آنیا جان
آنیا : سلام بابا چرا دیشب خونه نیومدی ؟؟
لوید : من یه چند روزی خونه نمیام .. یه سفر کاری برام پیش اومده .. زمانی که نیستم مراقب خودت باش
آنیا : باشه بابا خدافظ
لوید : خدافظ
پایان تماس
آنیا تا تلفن رو گذاشت رفت سمت دامیان
آنیا : پسر دوم یه سوال ازت دارم راستش رو بهم بگو دیشب که خواب بودم کاری که باهام نداشتی ؟؟
دامیان یه لبخند دیگه میزنه : زیاد بهش فکر نکن فعلا صبحانت رو بخور وگرنه دیرمون میشه
آنیا و دامیان صبحانشون رو میخورن و حاضر میشن و به سمت مدرسه راهی میشوند
خوب عسلیا امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️ 💝 🌷 🌺
- ۲۱.۲k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط