دیسگایز

Part 2

اونجا عموش روی صندلی چرمی نشسته بود، سیگار برگ روی لب هاش، کت مشکیش روی دسته صندلی، لباس دکمه دار سفیدش که لکه های تازه ی خون روش بود، کروات نیمه باز شده اش (ای ننهههه، بخورمت😭). جونگکوک یه نگاهی به بورا انداخت، سیگار برگش رو توی جاسیگاری خاموش کرد و با نگاهی خاص به بورا نگاه کرد با صدایی که انگار از یخ هم سردتر بود حرف زد

جونگکوک: کجا بودی؟!

بورا کوله اش رو روی مبل انداخت و سویشرتش رو در اورد، سمت اشپزخونه رفت و یه لیوان اب ریخت برای خودش

جونگکوک: جواب منو بده، خانوم جوان!

بورا: اه عمو تروخدا گیر نده. من 19 سالمه. هرکار میخوام میتونم بکنم!

جونگکوک مشتش رپ روی میز چوبی جلوش کوبید، جوری که حتی بورا هم از جاش پرید

جونگکوک: ساعت 12 شبه و تو داری میگی به من ربطی نداره؟!!

بورا: عمو! من بودم کلاس! اوکی؟!

جونگکوک: خر خودتی، پس کی بود تورو رسوند؟!

بورا چشمش رو چرخوند

بورا: عمو، تروخدا انقدر گیر نده!

بورا لیوان ابش رو شست و اویزون کرد، بعد اومد خودش رو روی مبل انداخت

بورا: از وقتی که 12 سالم شد تو به طرز عجیبییییی روی من حساسی. اقا بکش بیرون دیگه!



جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
از اون نگاه‌ها که آدم حس می‌کرد الان قراره یه چیزی بگه که تا دو روز بعد هم توی سرش بچرخه.

جونگکوک:
«عجیبی؟»
یه پوزخند کوتاه زد.
«تو از وقتی دوازده سالت شد، هر بار دیر می‌اومدی خونه، من باید دنبال این می‌گشتم که ببینم کی تورو رسونده.
فکر کردی من از سر بیکاری این کارو می‌کنم؟»

بورا یه نفس عمیق کشید و با حرص تکیه داد عقب.

بورا:
آره
خب، شاید یه کمم از سر بیکاری باشه
تو که همیشه عاشق گیر دادنی.
من دیگه بچه نیستم عمو، بکش بیرون.
به خدا آدم خسته می‌شه از بس باید جواب پس بده.

جونگکوک آروم از جاش بلند شد.
نه سریع، نه نمایشی.
فقط آروم.
همین آروم بودنش بدتر بود.

اون کت مشکی هنوز روی دسته صندلی مونده بود، پیراهن سفیدش با لکه‌های خون، و اون کروات نیمه‌باز... انگار خودش هم وسط یه شبِ خراب، نصفه‌نیمه جا مونده بود.
جونگکوک دستش رو گذاشت روی پشتی صندلی و گفت:

جونگکوک:
«تو فکر می‌کنی من به خاطر کنترل‌کردنِ تو اینطوری‌ام؟»
«نه بورا.»
«من به خاطر چیزایی که تو نمی‌بینی، این‌قدر حواسم جمعه.»

بورا ابروهاشو بالا انداخت.

بورا:
اوه، باز شروع شد...
چیزایی که من نمی‌بینم.
سایه‌ها.
رازها.
حرفای نصفه‌نیمه.
عمو، من از این مدل حرف زدنت واقعاً خسته‌ام.

جونگکوک یه لحظه ساکت شد.
بعد نگاهش رفت سمت در.
انگار که هنوز حضورِ یه چیزی یا یه کسی اون بیرون اذیتش می‌کرد.

جونگکوک:
همون کسی که تورو رسوند...
کی بود؟

بورا یه لحظه مکث کرد.
بعد خیلی عادی شونه بالا انداخت، ولی از اون عادی‌هایی که زیادی مصنوعی بود.

بورا:
یه دوست.
همین.

جونگکوک:
اسمش؟

بورا:
اَه!
باز شروع کردی؟
اسمش به تو چه ربطی داره؟

جونگکوک با همون صدای سردش گفت:

جونگکوک:
خیلی ربط داره.
وقتی یه نفر، نصفه‌شب، تورو می‌رسونه خونه، اون وقت اسمش به من ربط داره.

بورا لیوان آب رو روی میز گذاشت و با کلافگی گفت:

بورا:
الکس.
خوب شد؟
الان آروم شدی؟

جونگکوک همون‌جا خشک شد.
اسم رو که شنید، فک‌ش یه ذره سفت شد.

جونگکوک:
الکس؟

بورا:
آره.
الکس.
دوستمه.(اره جون عمت)
مشکل؟

جونگکوک یه نگاه تیز بهش انداخت.
از اون نگاه‌هایی که آدم حس می‌کرد الان توی سرش، هزار تا سوال داره رژه می‌رن.

جونگکوک:
خیلی خوب.
از این به بعد، قبل از اینکه با هر کسی برگردی، بهم میگی.

بورا با تعجب خندید.

بورا:
ببخشید؟
من باید اجازه بگیرم؟

جونگکوک:
اگه لازم باشه، آره.

بورا از جاش بلند شد.

بورا:
وای...
یعنی دقیقاً همون چیزیه که می‌گفتم.
تو زیادی حساسی!
من 19 سالمه، نه 9 ساله.

جونگکوک یه قدم جلو اومد.
صدای کفش‌هاش روی زمین توی سالن پیچید.
همون‌قدر سنگین، همون‌قدر جدی.

جونگکوک:
و منم دقیقاً به همین خاطر حساسم.
چون 19 سالته.
و چون دیگه یه بچه‌ی ساده نیستی که هر کسی بتونه دور و برت بچرخه.

بورا یه خنده‌ی کوتاه و عصبی کرد.

بورا:
عجب.
پس یعنی من الان باید از هر کسی که باهام حرف می‌زنه بترسم؟
خیلی قشنگه عمو. واقعاً شاعرانه‌ست.

جونگکوک یه لحظه نگاهش رو ازش برنداشت.

جونگکوک:
نه.
فقط از اونایی بترس که زیادی مهربونن.

این جمله یه ثانیه توی هوا موند.
بورا همون‌جا ساکت شد.

چون لحن جونگکوک، این بار مثل قبل نبود.
شوخی هم نبود.
صدای باز شدن در اومد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لایک: 70
کامنت: 60
بازنشر: 20
دیدگاه ها (۱۱۱)

رقص مرگ و عشقp¹¹هنوز بخارِ آب تویِ حمام بود. جونگکوک یه حوله...

the lost leaves/رمان جیمین

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

dark life = ۳۷

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد.صدای ضبط‌شده ...

پارت ۲ الکس : همینی که گفتم یوری : باااشهههالکس : قشنگم بیا ...

𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎلیــلــیوم وحــشی⁵همین که درو هل دادم بورا پشتم پ...

Why Did I Fall in Love with You?P²³ | چند روز بعد – شرکت دوه...

Why Did I Fall in Love with You?P³¹ | My Precious GirlView: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط