father. p1
نیمه شب بود، هوا خنک بود و برف سنگینی میبارید. نور شمع ها به دلیل بادی که از بیرون در و پنجره ها می آمد، تکان شدیدی میخورد. پلک هایش را قبل از باز کردن، آرام بهم فشرد. سپس غلتی خورد و با صورت عرق کرده همسر بیقرارش که ناله های خفیفی از اعماق گلویش خارج میکرد مواجه شد. خواب از سرش پرید، به سرعت حالتش رو از دراز کشیده به نشسته تغییر داد و دستش را آرام روی پیشانی همسرش گذاشت.
_چیشده عزیزم؟ درد داری؟
زن با نفس نفس های شدیدی که میزد، سعی کرد تمام زورش را جمع کند و جواب همسرش را بدهد
+چان...وقتشه...
***
با پریشانی از پله ها به پایین میدوید. برادر هایش، والدینش، خدمتکار ها... تمام اهالی آن عمارت از پریشانی مرد و صدای جیغ هایی که از طبقه بالا می آمد بیدار شده بودند. مرد بی توجه به قدم هایش یا سوالاتی مانند "چه خبر شده؟" "اتفاقی افتاده؟" "مراقب باش، الانه که بیوفتی!"، با سرعت به راهش ادامه میداد. ناگهان، شخصی جلویش را گرفت و مرد را از حرکتش متوقف کرد.
*چان، چه خبر شده این وقت شبی؟!
مرد سعی کرد توانایی صحبت کردنش را، با آن همه پریشانی دوباره به دست بیارد و پاسخ زن روبرویش را بدهد.
_مادر... مادر... بچه... داره به دنیا میاد!!
همین جمله کافی بود تا سر تا سر عمارت در پریشانی فرو رود. خدمتکار ها می دویدند، اعضای خانواده با نگرانی پچ پچ میکردند و مدام از مرد سوالاتی درباره حال همسرش و بچه در راهش می پرسیدند و فضا پر شده بود از صدای جیغ های زنی پا به ماه که در بالاترین طبقه آن عمارت، کاری جز جیغ و گریه از دستش بر نمی آمد.
***
پسر با تمام سرعت به طبقه بالا، پیش همسر غرق در دردش برگشت و دستش را گرفت.
_عزیزم...دردت به جونم...فقط یکم دیگه تحمل کن.. خدمتکار ها رفتن دکتر خبر کنند... به زودی بچمون رو در آغوش میگیری.
چان... دیگه... نمیتونم....
_میدونم عشقم.. میدونم.. فقط یکم دیگه...
بعد از دقایقی که برای آن دو مانند سال ها گذشت، بالاخره در اتاق به صدا در آمد.
مرد به سرعت سمت در دوید و آن را باز کرد، غافل از اینکه پشت آن در، خبر خوبی انتظارش را نمیکشید. مادرش همراه دو خدمتکار در کنارش، با صورت های نگران پشت در ایستاده بودند.
*چان...هوا رو دیدی؟... بیشتر از دو متر برف اومده.. دکتر امشب نمیتونه بیاد...
چشم های مرد گرد شد، رگ های گردن و پیشانی اش بیرون زد، دیگر نمیتوانست این حجم از فشاری که درحال تحملش بود رو کنترل کند.
_یعنی چی که نمیتونه بیاد؟؟؟؟!!!! پس قراره چه غلطی کنیم؟؟؟!!!! انتظار داری همینطوری بشینم و نگاه کنم که همسر و بچم از دستم میرن-
*چان!!
زن حرف پسرش را قطع کرد تا چیزی بگوید که میتواند همه چیز را تغییر دهد.
*باید خودمون بچه رو به دنیا بیاریم...
#دو_پارتی #استری_کیدز #سناریو #بنگچان
_چیشده عزیزم؟ درد داری؟
زن با نفس نفس های شدیدی که میزد، سعی کرد تمام زورش را جمع کند و جواب همسرش را بدهد
+چان...وقتشه...
***
با پریشانی از پله ها به پایین میدوید. برادر هایش، والدینش، خدمتکار ها... تمام اهالی آن عمارت از پریشانی مرد و صدای جیغ هایی که از طبقه بالا می آمد بیدار شده بودند. مرد بی توجه به قدم هایش یا سوالاتی مانند "چه خبر شده؟" "اتفاقی افتاده؟" "مراقب باش، الانه که بیوفتی!"، با سرعت به راهش ادامه میداد. ناگهان، شخصی جلویش را گرفت و مرد را از حرکتش متوقف کرد.
*چان، چه خبر شده این وقت شبی؟!
مرد سعی کرد توانایی صحبت کردنش را، با آن همه پریشانی دوباره به دست بیارد و پاسخ زن روبرویش را بدهد.
_مادر... مادر... بچه... داره به دنیا میاد!!
همین جمله کافی بود تا سر تا سر عمارت در پریشانی فرو رود. خدمتکار ها می دویدند، اعضای خانواده با نگرانی پچ پچ میکردند و مدام از مرد سوالاتی درباره حال همسرش و بچه در راهش می پرسیدند و فضا پر شده بود از صدای جیغ های زنی پا به ماه که در بالاترین طبقه آن عمارت، کاری جز جیغ و گریه از دستش بر نمی آمد.
***
پسر با تمام سرعت به طبقه بالا، پیش همسر غرق در دردش برگشت و دستش را گرفت.
_عزیزم...دردت به جونم...فقط یکم دیگه تحمل کن.. خدمتکار ها رفتن دکتر خبر کنند... به زودی بچمون رو در آغوش میگیری.
چان... دیگه... نمیتونم....
_میدونم عشقم.. میدونم.. فقط یکم دیگه...
بعد از دقایقی که برای آن دو مانند سال ها گذشت، بالاخره در اتاق به صدا در آمد.
مرد به سرعت سمت در دوید و آن را باز کرد، غافل از اینکه پشت آن در، خبر خوبی انتظارش را نمیکشید. مادرش همراه دو خدمتکار در کنارش، با صورت های نگران پشت در ایستاده بودند.
*چان...هوا رو دیدی؟... بیشتر از دو متر برف اومده.. دکتر امشب نمیتونه بیاد...
چشم های مرد گرد شد، رگ های گردن و پیشانی اش بیرون زد، دیگر نمیتوانست این حجم از فشاری که درحال تحملش بود رو کنترل کند.
_یعنی چی که نمیتونه بیاد؟؟؟؟!!!! پس قراره چه غلطی کنیم؟؟؟!!!! انتظار داری همینطوری بشینم و نگاه کنم که همسر و بچم از دستم میرن-
*چان!!
زن حرف پسرش را قطع کرد تا چیزی بگوید که میتواند همه چیز را تغییر دهد.
*باید خودمون بچه رو به دنیا بیاریم...
#دو_پارتی #استری_کیدز #سناریو #بنگچان
- ۲۴.۳k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط