p6

بعد از خوردن غذا ته رفت تا کمی بخوابه
منم رفتم فیلم ببینم
تقریبا وسطای فیلم بود ک صدای زنگ خونه اومد
ی: یعنی کی میتونه باشه
رفتم درو باز کردم اما با چیزی ک دیدم برای چند ثانیه نفسم بند رفت
خواستم درو ببندم ک پاشو گذاشت لای در و درو هل داد
سریع درو ول کردم و رفتم توی اتاق پیش ته
ی: ته.... ته توروخدا پاشو.... تهههه*بغض و درحال تکون دادنش*
ته: یورا چیشده؟*نگران*
خواستم جوابشو بدم ک یهو در باز شد و قامت کوک داخل چارچوب در ظاهر شد
ته: تو اینجا چکار میکنی *بلند شده سرپا*
ک: اومدم چیزی ک مال منه رو ببرم
ته: اینجا هیچی ب تو تعلق نداره گم شو ازخونه من بیرون*بلند*
ک: هه فکر کردی..... من تا اون خوشگله رو با خودم نبرم از اینجا نمیرم
ته: کوک گفتم از اینجا برو زود باش*داد*
ک: عاعا.... فکر کنم یادت رفته ک تو کی هستی کیم تهیونگ...... تو ک نمیخای اون بفهمه میخااای
ته: خفه شو
ک: خب بزار بهت بگم کوچولو ک با چ کسی چند سال داری زندگی میکنی
من ک توی شوک بود بودم از ترس زبونم بند اومده بود فقط گوش میکردم و نگاه میکردم
کوک خواست حرف بزنه ک تهیونگ با مشت یکی زد توصورتش
از این حرکت ته ی هییییی گفتم
کوک کمی ب عقب هل داده شد بخاطر مشتی ک خورد


نظر یادتون نره💖🌙
دیدگاه ها (۱۱)

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

پری کوچولوی منپارت۶کوک: چ...چی چی میگی ته ته بلند شو نمیخوام...

#بوسه_ای_از_شراب_شکلات #part4خندیدم_خب پس پاشو بیا تو تا بچت...

Love youپارت یازدهم§سلام کوک&کوک صدام نکن هرزه§او ددی این هر...

اجبار به بد بختی پارت ۳۲

چندپارتی

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part70من:خفه شونشستم تند تند صبحانمو خوردممام...

Pat:7اسم: عاشق چشماش شدما.ت . توی راه گوشیم زنگ خورد. اصلا س...

رمان عشق ممنوع

وقتی برادر ناتنیت بود.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط