مرگبار زیبا

part¹⁶
متیو لبخند نزده بود، اما حالت صورتش از لبخند هم ترسناک‌تر بود.
_ «تو چی کاره‌ای که بهم دستور بدی؟»
انزو دندان‌هاش رو روی هم فشرد..
_ «حداقل من مثل تو نیستم که فکر کنم هر چیزی که می‌خوام، مال منه.»
متیو یک قدم جلو اومد. آهسته. کنترل‌شده. اما نگاهش وحشی بود.
_ «حواست باشه چی می‌گی.»
انزو، انگار که بخواد دقیقاً ضربه رو همون‌جا بزنه، یک کلمه رو آرام و شمرده پرت کرد وسط اتاق:
_ «اون… مالِ تو نیست.»
همون لحظه، چیزی در متیو شکست.
با یک حرکت، انزو رو از یقه کشید سمت خودش و به دیوار کوبید. صدای برخورد بدن با سنگ توی اتاق پیچید. انزو نفسش برید، اما فوری آرنجش رو بالا آورد و متیو رو پس زد. دوتاشون مثل دو تا گرگ گیر افتاده، دور هم می‌چرخیدن—نه برای تو… برای غرورشون...و تو… تو بالاخره دیدی.
.پنجره.
یک راه باریکِ نجات ته اتاق، پشت پرده‌ی نیمه‌تکون‌خورده...
یدنت هنوز می‌سوخت، گیجی روی شقیقه‌هات ضرب گرفته بود، اما این بار یک چیز از همه واضح‌تر بود:
اگه همین الان نری… دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونی.
بی‌صدا یک قدم عقب رفتی.
هیچ‌کدومشون متوجه نشدن.
قدم بعدی.باز هم نه.تمام توجهشون روی هم قفل بود؛ روی زخمِ غرور، روی رقابت...
تو نفس رو توی سینه حبس کردی و دویدی..
نه به سمت درِ قفل‌شده—به سمت پنجره.
هوای سرد بیرون مثل سیلی خورد توی صورت داغت و برای یک لحظه سرگیجه‌ات رو برید. دو دستت رو روی لبه‌ی سنگی گذاشتی و به پایین نگاه کردی.ارتفاع کم بود.کافی بود.
پشت سرت صدای انزو بلند شد، ناگهانی و هشداردهنده:
_ «هانا—!»
و بلافاصله، صدای متیو… مثل غرش:
_ «نه!»
اما تو دیگه زمان نداشتی.از لبه بالا رفتی. باد شب توی موهات پیچید، قلبت از ترس و امید با هم می‌کوبید. یک ثانیه فقط آسمون بود و تاریکی و این فکر دیوانه‌وار که شاید بیرون، هوا بهتر باشه.
بعد پریدی.سقوط کوتاه بود، اما دنیا دور سرت چرخید. دست‌هات توی هوا چنگ زد و برای یک لحظه مطمئن شدی قراره مستقیم با زمین برخورد کنی.اما برخورد نکردی.
دو بازوی محکم درست به‌موقع دور تنت حلقه شد—گرم، قاطع، مطمئن—و تو رو توی هوا گرفت. وزن بدنت باعث شد هر دو چند قدم عقب برین، اما اون پسر تعادلش رو نگه داشت. نگهت داشت؛ انگار اگر ولت کنه، دوباره به همون جهنم بالا پرت می‌شی، نفس از دهنت پرید. انگشت‌هات ناخودآگاه به لباسش چنگ زد.
برای چند ثانیه فقط صدای نفس‌های تند خودت بود و ضربان گوش‌خراش قلبت..
بعد صدای بم و شوکه‌ای درست بالای سرت لرزید:
_ «هانا…؟»
سرت رو بالا آوردی.سدریک دیگوری.
چشم‌هاش از ناباوری گرد شده بود، لب‌هاش نیمه‌باز مونده بود؛ انگار هنوز مغزش نرسیده چرا تو از پنجره افتادی توی بغلش. دست‌هاش اما هنوز دورت بود. محکم. محافظ.
_ «تو… تو از پنجره پریدی؟»
می‌خواستی جواب بدی، اما کلمات پیدا نمی‌شدن. فقط سرت گیج می‌رفت و هوای سرد شُش‌هات رو می‌سوزوند.
همون موقع، صدای کشیده شدن پرده و کوبیده شدن لبه‌ی پنجره از بالا اومد.
تو و سدریک هم‌زمان سرتون رو بالا گرفتین.
قاب پنجره مثل دهانِ تاریکِ یک غار، دو سایه رو قاب گرفته بود: انزو و متیو. هر دو نفس‌نفس می‌زدن، آشفته و عصبانی—اما متیو…
متیو تو رو دید. توی بازوهای سدریک.
و نگاهش… مثل تیغ، برید..
انگار همه‌چی یک‌باره خاموش شد و فقط یک چیز روشن موند: حسادت.
متیو دستش رو چنان روی لبه‌ی پنجره فشار داد که بند انگشت‌هاش سفید شد. صداش از بالا افتاد پایین، سرد و پر از تهدید:
_ «دستتو ازش بردار.»
سدریک یک لحظه مات موند. بعد ناخودآگاه تو رو پشت خودش کشید—نیم قدم، فقط به اندازه‌ای که بدنت از دید مستقیم متیو دور بشه.
_ «ببخشید؟»
متیو دوباره تکرار کرد، این بار شمرده‌تر؛ مثل حکم:
_ «گفتم… دستتو. ازش. بردار.»
سدریک ابروهاش رو درهم کشید. خونسردیِ ظاهریش، روی لبه‌ی عصبانیت بود.
_ «اون از پنجره افتاد. گرفتمش. مشکل تو چیه؟»
متیو لبخند نزد. فقط چشم‌هاش تیره‌تر شد.
_ «مشکل من… اینه که تو داری به چیزی دست می‌زنی که مال منه.»
انزو از کنارش یک جمله‌ی کوتاه گفت، انگار می‌خواست جلوش رو بگیره:
_ «متیو، بس کن—»
اما متیو حتی پلک هم نزد. نگاهش روی سدریک قفل بود. نه مثل نگاه به رقیب… مثل نگاه به چیزی که باید خردش کرد...
سدریک شونه‌هاش رو صاف کرد، محکم‌تر جلوی تو ایستاد.
_ «اگه پایین بیای، داری با من طرف می‌شی.»
متیو لبخند نزده بود، اما حالت صورتش از لبخند هم ترسناک‌تر بود...
صدای باد بینشون رد شد..
متیو خیلی آروم سرش رو کج کرد. و با همان آرامشِ خطرناک گفت:
_ «پس دقیقاً همون کار رو می‌کنم.»
بعد از قاب پنجره عقب کشید و همین یک حرکت ساده، لرزه انداخت به تنِ تو، چون می‌دونستی این عقب کشیدن… عقب‌نشینی نیست.
یعنی داره میاد پایین،سدریک زیر لب، طوری که فقط تو بشنوی گفت:
_ «هانا… پشت من بمون. الان.»
دیدگاه ها (۲۱)

درخواستی

رمان : يك قدم تا توپارت ۶: علامت ا.ت:+علامت متیو:_علامت ریگو...

dark life = 39

سناریو سانزو

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

p8

صدای بارون روی سقف فلزی انباری می‌کوبید. کاتسوکی بدون اینکه ...

🌙 THE GIRL IN HIS DREAMSدختری در خواب‌های او | فیکشن ۶ پارتی...

پارت ۴۳

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۴دودِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط