در دنیای سلطنت
P⁸
¿¿ دستاشونو ببندید به هم
::اطاعت ارباب دستامو بازنجیر بستن با فاصله زیاد دستای کوکم به همون زنجیر بست واز سر زنجیر گرفت و پشتش کشیدمون
۴۵مین بعد
رسیدیم به یه جایی یه عالمه آدم اونجا بود نشوندنمون رو صندلی
غروب بود دیگه هرکس یه قیمتی رو مون میزاشت حالم بد بود کوکم مثل من بود
ویو یونگی
《یونگی اعظم وارد میشود 》
چند روزی بود که وقتی میخوابیدم حس بدی بهم دست میداد و کابوس میدیدم همش حس میکردم یکی بهم احتیاج داره اما نمیدونستم کی صبح ها هم که کلا سر درد دارم وحالم بده و حتی غذا هم نمیتونم بخورم نه تنها تهیونگ هم اینطوریه ولی سردرد های من شديدتره حتی امروز کمی بدنم سست شده تهیونگ و نامجون هم برای مهمونی پدرم به قصر ما اومدن
(نکته تهیونگ دوست صمیمی یونگی هس)
&قربان پادشاه فرمودن که واسه غذا خوردن برین پایین
_به پادشاه بگویید که من حالم خوب نیست امروز و نمی توانم برای صرف غذا پایین بیایم لطفا عذر مرا بپذیرید
&ولی قربان اپراتور نگران شما هستند و گفتند که حتما بیاین پایین
در یهو چارتاق باز شد
《علامت ها نامی# هوسوک$ تهیونگ ÷
مادر یونگی▪︎مادر تهیونگ و نامی•
پدر یونگی> پدر تهیونگ ونامی<
(نکته ته و نامی باهم برادرن ) 》
$من اومدم
_یبار وقتی میای تو در بزن بیا
$ پاشو بیا بیرون آنقدر موندی اینجا ترشیدی
_سرم درد میکنه حالم خوب نیس ولم کن
#راست میگه تازه چند روزه غذا هم نخوردی
$چهار روزه نه غذا خوردی نه از اتاقت اومدی بیرون پاشو بیا دیگه
_حوصله ندارم
#پدرت نگرانته پاشو بیا پایین
_وای باشه
_ تهیونگ کجاست معمولا همیشه با شماست
$اونم خودشو از وقتی اومده تو اتاق حبص کرده
_بریم اونم صدا کنیم بریم
رفتیم تهیونگ رو صدا کنیم
#حضورمون رو اعلام کنی.....
_لازم نیس
#چرا
_اون همیشه بدون گفتن میاد تو اتاق
#ولی شاید کار داشته باشه و نمیخواد ما بدونیم
_ول کن نامجون هیونگ
$میخوای انتقام بگیری
_آره
درو مثل دروازه باز کردم
÷هوی مگه طویلست اینطوری میای تو
_طویله نیس ولی کسی که داخلشه جاش تو طویلست
÷هرهرهر خندیدیم 😒
_پاشو بیا بریم پایین واسه غذا
÷حالم خوب نیست شما برین
_پاشو بیااا
÷سرم درد میکنه ولم کن
_میدونم ولی پادشاه احضارمون کرده
÷اه باشه
رفتیم پایین احترام گذاشتیم و نشستیم من با غذام بازی میکردم تهیونگ هم زل زده بود به دیوار
> یونگی پسرم چیزی شده
_نه پدر فقط یکم حالم خوب نیس
< تهیونگ پسرم توهم حالت خوب نیس یونگی عشق دایی چیزی شده
_نه دایی جون فقط سردرد دارم
(نکته پدر تهیونگ واقعا دایی یونگی نیس چون مادر یونگی رو بزرگ کرده یونگی بهش دایی میگه و اینکه هوسوک پدر مادرش توی جنگل میمیرن و پدر یونگی هوسوک رو پیدا میکنه و بزرگش میکنه هوسوک اونموقع فقط ۲سالش بوده )
> سردرد دارین
_بله
÷آره
< نمیتونین بخوابین
÷و_ نه
< بدنتون سست شده
÷بله
_آره
> نمیتونین غذا بخورین
_نه
÷(با تعجب داره نگاه میکنه)
_شما از کجا میدونید
> عادیه عشق های حقیقیتون بهتون نزدیک شدن
_چی؟
÷آها صب کن ببینم ینی چییییییی؟
<😉
> راستی واسه مهمونی فردا برین ۲۵تا برده بخرین
_چشم
< تهیونگ توهم با یونگی برو
÷ولی....
•ولی نداره باهاش میری
÷مادر
_ تهیونگ پاشو بیا پریم
÷باش
راه افتادیم رفتیم به بازار برده فروشی
غروب
برده هارو خریده بودیم منتظر بودیم بیارنشون که چشمم به دوتا پسر خورد که به عنوان برده میخواستن بفروشنشون هرکس روشون یه قیمتی میزاشت قیمت هاشون رفته بود بالا ولی فعلا فروخته نمیشدن یه حس عجیبی داشتم به تهیونگ نگاه کردم
÷اونا......خیلی مظلومن تازه بهشون نمیخوره برده باشن
_بریم اونجا
_فرمانده برده هارو بگیرین و به قصر برگردین ما بعدا میایم
&بله قربان
با اسب رفتیم سمت مردم
(نکته رو بند هاشون رو کنار زدن)
یکی:۱۰۰هزار سکه میدم براشون
یکی دیگه:۱۸۰ هزار سکه میخرمشون
¿¿بالا تر از اینا ارزش دارن
یکی دیگه :۲۰۰هزار سکه هزار میخرمشون
حالشون خیلی بد بود
_برین کنار.عربده
مردم :مارا عوف《نمیدونم درست نوشتم یانه》 کنید سرورم
_دستاشونو باز کنید
دستاشونو باز کردن از اسب پیاده شدم و افسارشو دادم دست یکی از سربازا تهیونگ هم پیاده شد
_بیاین جلو
آروم از صندلی اومدن پایین یکیشون قدش کوتاه بود بزور اومد پایین داشت میلرزید خیلی آروم داشتن میومدن سمتمون .......
لایک وکامنت یادتون نره خوشملام 💗💝
لطفا روح نباشین و کامنت بزارید ولایک کنید 🤍⛓️
¿¿ دستاشونو ببندید به هم
::اطاعت ارباب دستامو بازنجیر بستن با فاصله زیاد دستای کوکم به همون زنجیر بست واز سر زنجیر گرفت و پشتش کشیدمون
۴۵مین بعد
رسیدیم به یه جایی یه عالمه آدم اونجا بود نشوندنمون رو صندلی
غروب بود دیگه هرکس یه قیمتی رو مون میزاشت حالم بد بود کوکم مثل من بود
ویو یونگی
《یونگی اعظم وارد میشود 》
چند روزی بود که وقتی میخوابیدم حس بدی بهم دست میداد و کابوس میدیدم همش حس میکردم یکی بهم احتیاج داره اما نمیدونستم کی صبح ها هم که کلا سر درد دارم وحالم بده و حتی غذا هم نمیتونم بخورم نه تنها تهیونگ هم اینطوریه ولی سردرد های من شديدتره حتی امروز کمی بدنم سست شده تهیونگ و نامجون هم برای مهمونی پدرم به قصر ما اومدن
(نکته تهیونگ دوست صمیمی یونگی هس)
&قربان پادشاه فرمودن که واسه غذا خوردن برین پایین
_به پادشاه بگویید که من حالم خوب نیست امروز و نمی توانم برای صرف غذا پایین بیایم لطفا عذر مرا بپذیرید
&ولی قربان اپراتور نگران شما هستند و گفتند که حتما بیاین پایین
در یهو چارتاق باز شد
《علامت ها نامی# هوسوک$ تهیونگ ÷
مادر یونگی▪︎مادر تهیونگ و نامی•
پدر یونگی> پدر تهیونگ ونامی<
(نکته ته و نامی باهم برادرن ) 》
$من اومدم
_یبار وقتی میای تو در بزن بیا
$ پاشو بیا بیرون آنقدر موندی اینجا ترشیدی
_سرم درد میکنه حالم خوب نیس ولم کن
#راست میگه تازه چند روزه غذا هم نخوردی
$چهار روزه نه غذا خوردی نه از اتاقت اومدی بیرون پاشو بیا دیگه
_حوصله ندارم
#پدرت نگرانته پاشو بیا پایین
_وای باشه
_ تهیونگ کجاست معمولا همیشه با شماست
$اونم خودشو از وقتی اومده تو اتاق حبص کرده
_بریم اونم صدا کنیم بریم
رفتیم تهیونگ رو صدا کنیم
#حضورمون رو اعلام کنی.....
_لازم نیس
#چرا
_اون همیشه بدون گفتن میاد تو اتاق
#ولی شاید کار داشته باشه و نمیخواد ما بدونیم
_ول کن نامجون هیونگ
$میخوای انتقام بگیری
_آره
درو مثل دروازه باز کردم
÷هوی مگه طویلست اینطوری میای تو
_طویله نیس ولی کسی که داخلشه جاش تو طویلست
÷هرهرهر خندیدیم 😒
_پاشو بیا بریم پایین واسه غذا
÷حالم خوب نیست شما برین
_پاشو بیااا
÷سرم درد میکنه ولم کن
_میدونم ولی پادشاه احضارمون کرده
÷اه باشه
رفتیم پایین احترام گذاشتیم و نشستیم من با غذام بازی میکردم تهیونگ هم زل زده بود به دیوار
> یونگی پسرم چیزی شده
_نه پدر فقط یکم حالم خوب نیس
< تهیونگ پسرم توهم حالت خوب نیس یونگی عشق دایی چیزی شده
_نه دایی جون فقط سردرد دارم
(نکته پدر تهیونگ واقعا دایی یونگی نیس چون مادر یونگی رو بزرگ کرده یونگی بهش دایی میگه و اینکه هوسوک پدر مادرش توی جنگل میمیرن و پدر یونگی هوسوک رو پیدا میکنه و بزرگش میکنه هوسوک اونموقع فقط ۲سالش بوده )
> سردرد دارین
_بله
÷آره
< نمیتونین بخوابین
÷و_ نه
< بدنتون سست شده
÷بله
_آره
> نمیتونین غذا بخورین
_نه
÷(با تعجب داره نگاه میکنه)
_شما از کجا میدونید
> عادیه عشق های حقیقیتون بهتون نزدیک شدن
_چی؟
÷آها صب کن ببینم ینی چییییییی؟
<😉
> راستی واسه مهمونی فردا برین ۲۵تا برده بخرین
_چشم
< تهیونگ توهم با یونگی برو
÷ولی....
•ولی نداره باهاش میری
÷مادر
_ تهیونگ پاشو بیا پریم
÷باش
راه افتادیم رفتیم به بازار برده فروشی
غروب
برده هارو خریده بودیم منتظر بودیم بیارنشون که چشمم به دوتا پسر خورد که به عنوان برده میخواستن بفروشنشون هرکس روشون یه قیمتی میزاشت قیمت هاشون رفته بود بالا ولی فعلا فروخته نمیشدن یه حس عجیبی داشتم به تهیونگ نگاه کردم
÷اونا......خیلی مظلومن تازه بهشون نمیخوره برده باشن
_بریم اونجا
_فرمانده برده هارو بگیرین و به قصر برگردین ما بعدا میایم
&بله قربان
با اسب رفتیم سمت مردم
(نکته رو بند هاشون رو کنار زدن)
یکی:۱۰۰هزار سکه میدم براشون
یکی دیگه:۱۸۰ هزار سکه میخرمشون
¿¿بالا تر از اینا ارزش دارن
یکی دیگه :۲۰۰هزار سکه هزار میخرمشون
حالشون خیلی بد بود
_برین کنار.عربده
مردم :مارا عوف《نمیدونم درست نوشتم یانه》 کنید سرورم
_دستاشونو باز کنید
دستاشونو باز کردن از اسب پیاده شدم و افسارشو دادم دست یکی از سربازا تهیونگ هم پیاده شد
_بیاین جلو
آروم از صندلی اومدن پایین یکیشون قدش کوتاه بود بزور اومد پایین داشت میلرزید خیلی آروم داشتن میومدن سمتمون .......
لایک وکامنت یادتون نره خوشملام 💗💝
لطفا روح نباشین و کامنت بزارید ولایک کنید 🤍⛓️
- ۱۱.۹k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط