عاشقانه های پاک

عاشقانه های پاک

قسمت سوم



این را به اقاجون هم گفته بودم...وقتی داشت از مشکلات زندگی با جانباز میگفت...
اقاجون سکوت کرد ...
سرم را گرفت و پیشانیم را بوسید،توی چشم هایم نگاه کرد و گفت:بچه ها بزرگ میشوند ولی ما بزرگتر ها باور نمیکنیم....
بعد رو ب مامان کرد و گفت
شهلا انقدر بزرگ شده است که بتواند در مورد زندگیش تصمیم بگیرد از این ب بعد کسی ب شهلا کاری نداشته باشد.....




ایوب گفت...
من عصب دستم قطع شده و برای اینکه ب دستم تسلط داشته باشم گاهی دست بند اهنی میبندم....
عضله بازویم از بین رفته و تا حالا چند بار عملش کرده اند...
و از جاهای دیگر بدنم ب ان گوشت پیوند زده اند.....
ظاهرش هیچ کدام انها را ک میگفت نشان نمیداد....
نفس عمیقی کشیدم و گفتم ......
برادر بلندی اگر قسمت باشد ک شما نابینا بشوید....
چشم های من میشوند چشم های شما.....
کمی مکث کرد و ادامه داد.....
موج انفجار من را گرفته است...
گاهی به شدت عصبی میشوم،وقت هایی ک عصبانی هستم باید سکوت کنید تا ارام شوم....






+اگر منظورتان عصبانیت است ک خب من هم عصبی ام
+عصبی بشوم شاید یکی دوتا وسیله بشکنم
اینها را میگفت ک بترساندم.....
حتما او هم شایعات را شنیده بود.....
ک بعضی از دختر ها برای گرفتن پناهندگی با جانباز ازدواج میکنند و بعد توی فرودگاه خارج از کشور ولشان میکنند و میرودند.....





ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴)

My professorChapter:2Part:111با شنیدن این صدا...قلبم شروع به...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁰قلبم محکم به سینه می‌کوبید.+منظورت چی...

THE FIRST KISSPART: 6ات: دستم وحشی (گریه) تهیونگ: چته مگه نگ...

پارت ۳

سناریو تهیونگ

`` قشنگ ترین اشتباه ``chapter : ²part : ⁷+ «مثل آرام‌بخش میم...

شاهکاری به نام دروغ

dark life =32یک هفته از اون شب کابوس‌وار گذشته بود. یک هفته ...

{محکوم به لمس } part ۲۴ 杂交种 دامن آرو در باد تکان می‌خورد در...

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۲ ساعت ۵ که قرار ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط