دانشگاه مرگ پارت سه

رفتم داخل اشپز خونه شش تا چاقو بزرگ پیدا کردم و دادم به هرکدومشون مین سو:«محض احتیاط»
یه گیتارم انداختم دور شونه ام و به سمت بیرون اشپز خونه رفتیم
شاید به سوی جنگی برای زنده موندن
****
با تمرکز تمام میون پنج تا پسر قدم ور میداشتم بررسی شون کردم
یکی شون چوب بیس بال همراهش بود و یکی دیگه شون یه چیزی حالت قلاب با طناب همراهش بود جونگکوک یه گیتار همراهشه.. کی گیتار ورداشت؟ جونگ هیون با چاقویی گه گیر داده تو کمربندش و میله ی فلزی تو دستش باهامون میاد پسر دیگه ای یه چیز شمشیر مانند داره احتمالا دانشجوی تاریخ یا ورزشی بوده
هر لحظه ممکنه اون هیولا از هر راهرویی پیداش بشه.. وارد سالن ورزش شدیم..
ولی مغزم.. چیزی حس کردم مثل رد شدن مگس از بغل گوشم جیغ کشیدم:«پشت دره!»
نمیدونم از روی غریزه شون بود یا چی ولی با من به پشت وسایل ورزش پناه بردن
لحظه ای بعد در با شدت بدی باز شد و بوی گندی تو فشار پیچید وجیغ کر کننده ای کشید جونگ کوک کنارم بود و پسرک با چوب بیس بالش کنارم بود و جونگ هیون و اون یکی پسر اون طرف جونگ کوک
جونگ کوک سرک کشید و بعد گفت:«نمیدونیم واکنشی نسبت به ضربه چیه.. ولی میتونیم امتحان کنیم.. اول میتونیم با صدای گیتار اونو بی خطر کنیم.. سریع بگم فلجش کنیم.. فقط یه ضربه ی جزئی کارمون رو راه میندازه.»
نمیدونم چرا ولی الان وقت این نبود که سعی کنم گذشته ام رو مخفی کنم.. حداقل یه تلنگر کوچیک به مهر گذشته ام اونو پخش زمین نمیکنه،میکنه؟...
الان فقط مغزم دستور میده«مهم نیست چطوری.. زنده بمون»
به زبون اومدم :《جونگ کوک میتونی مثل روز اولی که گیتار زدی گیتار بزنی؟ جونگ هیون میتونی این تلنگر کوچیک رو پیاده کنی؟ 》/
یه لحظه حس کردم تو رهبری گروه دخالت کردم ولی جونگ کوک و جونگ هیون تایید کردن به سه تا پسر دیگه اشاره کردم و گفتم«شما سه تا از دری که کنار میز بیسباله فرار کنید..برید بالا و برسین به راهروی اصلی.. ما اینجا زمین گیرش میکنیم.. فقط چشم هاتون به علامتم باشه» یکشون گفت《 حواسمون هست.. برید 》
سر تکون دادم و گیتارم رو اماده کردم و جونگ کوکم همین طور
🖤ویو جونگ کوک حس میکنم اومدم تو جنگ جهانی انگشتام یاد گرفتن خوب گیتار بزنن ولی ناهنجار نه
«الان وقت شک کردن به خودت نیست زود باش جونگ کوک! »
هرودمون همزمان شروع کردیم گیتار زدن موجود انگار پوست از بدنش کنده شده و از گوشت های حال بهم زنی تشکیل شده چند تا لوله ی ازمایشگاهی تو بدنشه.. حدود سه متر قد داره
پنجاه سانت عرض چشم هاش به بزرگی کله ی منن چند تا چیز نظرم رو جلب میکنن
مستطیل شکل های اهنی شکی به مچ دست هاشه ولی به کوچیکی مچ یه بچه اس و توی گوشتش فرو رفته هرچی بیشتر بررسیش میکنم بیشتر نکته در موردش میفهمیم اهمیت نمیدم گوشم داره پاره میشه چون گیتارم تعجب کرده که من دارم چنین نوتی میزنم
برای اولین بار تو زندگیم از مرگ ترسیدم.
چیز دیگه ای نظرم رو جلب میکنن لوله ی ازمایشگاهی که خالی نیست.. یه مایع سبز رنگ توشه و وسط سرشه
جیغ میکشه و به هوا چنگ میزنه..
برای یه لحظه بدنم میخکوب شد
چنگگک هاش به سمتم وامد
که دخترک مو بلوند خودشو پرت کرد روم و حمله ی اونو دفع کرد با جیغ و موهای روشن روی صورتش گفت
«حواست رو جمع کن.. گیتار بزن! (دستوری)
«خودت رو جمع کن جونگ کوک تردید نکن »
گیتار زدم برای دو دقه بعد از اون کاملا رو زنده موندن تمرکز کردم و مثل دخترک به اینطرف و اون طرف میرفتم و موفق شدم یه کمک دخترک اونو گیج کنم داد زدم
:«حالا جونگ هیون!»
جونگ هیون شیرجه زد و از زیر پای موجود به رون هیولل با فلز تو دستش ضربه زد بعد اینکه به سمت ما رسید از اون قسمت شروع کرد خون ریزی
مین سو داد زد:«فرار کنید سریع!»
اون سه تا پسر از دری که مین سو گفته بودن فرار کردن.. ماهم سمت در رفتیم.. برای اخرین بار به مین سو نگاه کردم پشت سرش نگاه میکرد داشت چیزی رو بررسی میکرد برگشت سمتم و میخواست لب های قهوه ایش رو به سخن وادار کنه که مچ دستش رو گرفتم
گفتم:«بعدا بهم بگو..الان وقت قراره»
از در اومدیم بیرون جونگ هیون در رو بست و عینکش رو درست کرد
یه کمد رو با کمک منو مین سو جلوی در برد و گفت:«برا چند دقه معطلش میکنه.. بدویید! »
دویدیم که وسط راه مین سو دستم رو کشید دنبال خودش کشوند عین این بود که دانشگاه رو عین کف دستاش حفظه رسیدیم به بالای پله ها به نفس افتادم ولی سریع خودم رو جمع کردم تا اومدم حرف بزنم مین سو کنترل گروه رو دست گرفت
گفت:«از این پله ها که بریم بالا توی دیوار یه نرده بون مخفی هست که میرسه به پشت بوم از اینجا تا اون بالا تقریبا هفت متر نرده بونه زود باشید. »
دیدگاه ها (۴)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت پنجم ا.ت پوشه‌ی خاک‌گرفته رو از ر...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

پارت ۳۷

اینم دومین پارتی که گفته بودم میزارم.ویو تهیونگ:از حرفش تعجب...

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔 𝑷𝒂𝒓𝒕: ...

پارت ۲۱

پارت ۳ × یه چیزی بگو لعنتی ( عربده و گریه ) + فقط یه شرط دار...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط