صحنه پارت سیزدهم
خودم را روی تخت می اندازم ...
با صدای در زدن از خواب بلند میشوم چشمانم همه جارا تار میدید، سمت در میرم و لای در را باز میکنم پتینسون با قامت بلندش و یک بادمجان خوش رنگ زیر چشمش پشت در بود«ظهر بخیر» تازه یادم میاید «آه خدای من، معذرت میخوام خواب موندم» در را باز میکنم«بیا تو» وارد میشود و روی صندلی که دیشب روی آن نشسته بود میشیند ،کتری فلزی که گوشه اش غر شده بود را روشن میکنم، شانه ام را ور میدارم و جلو آینه دستشویی به جون موهای مشکیم می افتم، آبي و به دست و صورتم میزنم و سمت کتری میرم «قهوه یا چای؟» به زور جواب میدهد«قهوه لطفا» قهوه جوش را آماده میکنم و آرام آرام همش میزنم ،
نگاهش میکنم،به پنجره خیره مانده به دروغ زمزمه میکنم«بهتر شده»سرش را بر میگرداند،
-چی؟
به چشمش اشاره میکنم«ورمش خوابیده»
قهوه ،جوش می آید و آرام آن رادر دو فنجان سرازیر میکنم و جلوش میگذارم،فنجانی که گوشه لبش لپر شده روبروی خودم میگذارم تا رسم مهمانداری به جا بیارم ،سکوت اتاق عذاب آور است ،
جسارت میکنم«نگران سفته ها نباش،قول میدم مشکلی برات پیش نیاد»لبخند بی روحی میزند و به فنجان نگاه میکند چیزی میخواهد بگوید اما به جایش سر تکان میدهد و جرئه ای از قهوه را سر میکشد «من میرم بیرون منتظر میشم تا بیای» هردو از جا بلند میشویم .در بهم میخورد و در اتاق تنها میشوم فنجانم را یک نفس سر میکشم و قهوه نیمه خورده پتینسون را در سینک خالی میکنم.
کیفم را بر میدارم و کفش هایم را میپوشم در را باز میکنم پتینسون به دیوار کنار اتاق تکیه زده بود و دستانش طبق معمول در جیبش بود«بریم» پشتم راه می افتد از مسافر خانه خارج میشویم پتینسون جلو می افتد و سمت ماشین مشکیش میرود و راه می افتیم، در حالی که به خیابان ها نگاه میکنم میگویم
-کجا میریم؟
-کارگردان الان سر صحنه است میریم همونجا و باهاش صحبت میکنیم
-لازمه منم حضور داشته باشم؟
سرش را بر میگرداند و نگاهم میکند ، نفس عمیقی میکشد «آره »
حدود ده دقیقه بعد دوباره جلو همان ساختمان آشنا بودیم وارد سالن شدیم این بار سالن خالی بود پتینسون نگاهی به اطراف می اندازد«همینجا وایسا ببینم کجائن» پتینسون از پلها بالا میرود و از دیدم پنهان میشود. به پردهای صحنه خیره بودم که از پشت صدایی شنیدم بر گشتم و به پشتم نگاه کردم هِنری بین صندلی ها ایستاده بود، آرام به سمتش میروم«ویکتور» لبخند کمرنگی میزند نزدیکش میشوم «کاش واقعی بودی» آرام زمزمه میکند
-واقعی ام
سر تکان میدهم
-نیستی
در نگاه او هم ترحم موج میزد دستم را روی چشمانم میگذارم تا از دیدم پنهان شود
«خانم وکیل!» جا میخورم سریع بر میگردم و به پتینسون نگاه میکنم
«بیا، منتظره »
با صدای در زدن از خواب بلند میشوم چشمانم همه جارا تار میدید، سمت در میرم و لای در را باز میکنم پتینسون با قامت بلندش و یک بادمجان خوش رنگ زیر چشمش پشت در بود«ظهر بخیر» تازه یادم میاید «آه خدای من، معذرت میخوام خواب موندم» در را باز میکنم«بیا تو» وارد میشود و روی صندلی که دیشب روی آن نشسته بود میشیند ،کتری فلزی که گوشه اش غر شده بود را روشن میکنم، شانه ام را ور میدارم و جلو آینه دستشویی به جون موهای مشکیم می افتم، آبي و به دست و صورتم میزنم و سمت کتری میرم «قهوه یا چای؟» به زور جواب میدهد«قهوه لطفا» قهوه جوش را آماده میکنم و آرام آرام همش میزنم ،
نگاهش میکنم،به پنجره خیره مانده به دروغ زمزمه میکنم«بهتر شده»سرش را بر میگرداند،
-چی؟
به چشمش اشاره میکنم«ورمش خوابیده»
قهوه ،جوش می آید و آرام آن رادر دو فنجان سرازیر میکنم و جلوش میگذارم،فنجانی که گوشه لبش لپر شده روبروی خودم میگذارم تا رسم مهمانداری به جا بیارم ،سکوت اتاق عذاب آور است ،
جسارت میکنم«نگران سفته ها نباش،قول میدم مشکلی برات پیش نیاد»لبخند بی روحی میزند و به فنجان نگاه میکند چیزی میخواهد بگوید اما به جایش سر تکان میدهد و جرئه ای از قهوه را سر میکشد «من میرم بیرون منتظر میشم تا بیای» هردو از جا بلند میشویم .در بهم میخورد و در اتاق تنها میشوم فنجانم را یک نفس سر میکشم و قهوه نیمه خورده پتینسون را در سینک خالی میکنم.
کیفم را بر میدارم و کفش هایم را میپوشم در را باز میکنم پتینسون به دیوار کنار اتاق تکیه زده بود و دستانش طبق معمول در جیبش بود«بریم» پشتم راه می افتد از مسافر خانه خارج میشویم پتینسون جلو می افتد و سمت ماشین مشکیش میرود و راه می افتیم، در حالی که به خیابان ها نگاه میکنم میگویم
-کجا میریم؟
-کارگردان الان سر صحنه است میریم همونجا و باهاش صحبت میکنیم
-لازمه منم حضور داشته باشم؟
سرش را بر میگرداند و نگاهم میکند ، نفس عمیقی میکشد «آره »
حدود ده دقیقه بعد دوباره جلو همان ساختمان آشنا بودیم وارد سالن شدیم این بار سالن خالی بود پتینسون نگاهی به اطراف می اندازد«همینجا وایسا ببینم کجائن» پتینسون از پلها بالا میرود و از دیدم پنهان میشود. به پردهای صحنه خیره بودم که از پشت صدایی شنیدم بر گشتم و به پشتم نگاه کردم هِنری بین صندلی ها ایستاده بود، آرام به سمتش میروم«ویکتور» لبخند کمرنگی میزند نزدیکش میشوم «کاش واقعی بودی» آرام زمزمه میکند
-واقعی ام
سر تکان میدهم
-نیستی
در نگاه او هم ترحم موج میزد دستم را روی چشمانم میگذارم تا از دیدم پنهان شود
«خانم وکیل!» جا میخورم سریع بر میگردم و به پتینسون نگاه میکنم
«بیا، منتظره »
- ۷.۳k
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط