اعتماد پارت|۱۳۶|
۱۳۶
ا/ت
بعد از زدن مسواک برگشتم روی تخت و گوشهای ازش جا گرفتم.
–ا/ت؟
–خوابم میاد،میخوام بخوابم
مچ دستمو گرفت
–اخیرا سره هرچیزی سریع گارد میگیری
–خب؟ نکنه باز میخوای تهدیدم کنی؟
–چی؟
همه چیو بدتر میکردم..این اصلا خوب نبود!
–من نگران توام،کی تهدیدت کردم؟
–باشه بزار بخوابم.
–به من نگاه کن
با حال بدی چشمامو بستم
–نه
صدای نفس کلافشو شنیدم
–امشب تنهات میزارم،بهتره تا صبح به خودت بیای!
اینو گفت و از تخت بلند شد
بعد از شنیدن صدای بسته شدن در چشم باز کردم
با اعذاب وجدا نیم خیز شدم.
من بدون بغلش خوابم نمیبرد..
–متاسفم
چه بلایی سرم اومده بود،دستی دستی داشتم همه چیزو خراب میکردم.
بالشش رو بغل گرفتم
اشکم افتاد روی بالش..
مطمئن بودم بخاطره من همه چیزو تحمل میکرد،اما من؟ همه چیزو به هم میریختم..
نفس تو سینم حبس شد
بلند شدمو از روی میز آرایش اسپری رو برداشتمو چندبار فشارش دادم..
خمیده سعی کردم نفسامو منظم کنم،وقتی حالم جا اومد بی طاقت رفتم سمت در
با تردید بازش کردم
دلم نمیخواست بدون اون باشم!
با چشمای اشکی تو راهروی نیمه روشن قدم برداشتم
فقط چراغ اتاق کارش روشن بود،،هیچکسم جز خودش نمیتونست وارده اون اتاق بشه!
نفس عمیقی کشیدم و در زدم
بعده چند ثانیه گفت:بیا تو
خجالتزده درو باز کردمو وارد شدم
پشت میزش نشسته بود،به محض دیدنم نگاهش از برگه هاش گرفت
داشت کار میکرد؟
–میشه..برگردی؟
–فکر کردم میخواستی تنها باشی.
–متاسفم..من فقط بلد نیستم وقتی حالم بده درست رفتار کنم
از جاش بلند شد و اومد سمتم
تو آغوشش فرو رفتم
–من نمیخوام ناراحتیا و اعصبانیتات رو تنهایی به دوش بکشی
دماغمو بالا کشیدم
–میدونم
موهامو نوازش کرد و گفت:هنوزم لحنت شاکیه که بچه
دستامو دورش محکمتر کردم
–اینقدر محکم بغلم کردی که انگار میترسی فرار کنم
سرمو بیشتر به سینش چسبوندم
–نرو
–کجا برم؟
اروم سرمو از سینش فاصله داد
–منو نگاه کن
بهش نگاه کردم
–سعی میکنم بهتر بشم..
–نه..سعی نکن کامل باشی،من تو رو همینجوری که هستی میخوامت،تا اخره عمرم.
لبخند زدم به حرفش،چیزی که نیاز داشتم بشنوم
–حالا بریم بخوابیم؟
دستشو گرفتم
–ولی..
متعجب نگاهم کرد
–ولی چی؟
–تا صبح بغلم میکنی؟
–فکر کردی انتخاب دیگهای هم جز بغل من داری تا صبح؟
بی اختیار خندیدم
ا/ت
بعد از زدن مسواک برگشتم روی تخت و گوشهای ازش جا گرفتم.
–ا/ت؟
–خوابم میاد،میخوام بخوابم
مچ دستمو گرفت
–اخیرا سره هرچیزی سریع گارد میگیری
–خب؟ نکنه باز میخوای تهدیدم کنی؟
–چی؟
همه چیو بدتر میکردم..این اصلا خوب نبود!
–من نگران توام،کی تهدیدت کردم؟
–باشه بزار بخوابم.
–به من نگاه کن
با حال بدی چشمامو بستم
–نه
صدای نفس کلافشو شنیدم
–امشب تنهات میزارم،بهتره تا صبح به خودت بیای!
اینو گفت و از تخت بلند شد
بعد از شنیدن صدای بسته شدن در چشم باز کردم
با اعذاب وجدا نیم خیز شدم.
من بدون بغلش خوابم نمیبرد..
–متاسفم
چه بلایی سرم اومده بود،دستی دستی داشتم همه چیزو خراب میکردم.
بالشش رو بغل گرفتم
اشکم افتاد روی بالش..
مطمئن بودم بخاطره من همه چیزو تحمل میکرد،اما من؟ همه چیزو به هم میریختم..
نفس تو سینم حبس شد
بلند شدمو از روی میز آرایش اسپری رو برداشتمو چندبار فشارش دادم..
خمیده سعی کردم نفسامو منظم کنم،وقتی حالم جا اومد بی طاقت رفتم سمت در
با تردید بازش کردم
دلم نمیخواست بدون اون باشم!
با چشمای اشکی تو راهروی نیمه روشن قدم برداشتم
فقط چراغ اتاق کارش روشن بود،،هیچکسم جز خودش نمیتونست وارده اون اتاق بشه!
نفس عمیقی کشیدم و در زدم
بعده چند ثانیه گفت:بیا تو
خجالتزده درو باز کردمو وارد شدم
پشت میزش نشسته بود،به محض دیدنم نگاهش از برگه هاش گرفت
داشت کار میکرد؟
–میشه..برگردی؟
–فکر کردم میخواستی تنها باشی.
–متاسفم..من فقط بلد نیستم وقتی حالم بده درست رفتار کنم
از جاش بلند شد و اومد سمتم
تو آغوشش فرو رفتم
–من نمیخوام ناراحتیا و اعصبانیتات رو تنهایی به دوش بکشی
دماغمو بالا کشیدم
–میدونم
موهامو نوازش کرد و گفت:هنوزم لحنت شاکیه که بچه
دستامو دورش محکمتر کردم
–اینقدر محکم بغلم کردی که انگار میترسی فرار کنم
سرمو بیشتر به سینش چسبوندم
–نرو
–کجا برم؟
اروم سرمو از سینش فاصله داد
–منو نگاه کن
بهش نگاه کردم
–سعی میکنم بهتر بشم..
–نه..سعی نکن کامل باشی،من تو رو همینجوری که هستی میخوامت،تا اخره عمرم.
لبخند زدم به حرفش،چیزی که نیاز داشتم بشنوم
–حالا بریم بخوابیم؟
دستشو گرفتم
–ولی..
متعجب نگاهم کرد
–ولی چی؟
–تا صبح بغلم میکنی؟
–فکر کردی انتخاب دیگهای هم جز بغل من داری تا صبح؟
بی اختیار خندیدم
- ۷.۱k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط