رمان زندگی سیگاری قسمت ( 69)

زندگی سیگاری
آماده ایستاده بودم که در اتاق باز شد . همون یارو داوود بود . مثل خرس بود ... به خرس بزرگ و سفید یا نه یاد فیلم تور افتادم شبیه شخصیتای اون طوری بود . موهای قهوه هی بلند ... صورت سفید و با حال !!!
با اخم به سمتم اومد و گفت حاضری؟
اره...
بازوم و گرفت و از اتاق خارج شدیم.....
یه اسانسور گنده جلومون ته راه رو بود که رفتیم توش و داوود طبقه ی چهار و زد ... و در سکوت اسانسور پایین رفت و در آخر با هم از از اسانسور بیرون اومدیم.....
جلوم دقیقا به میز بلند و بزرگ طلایی بود با انواع غذاها روش
در کمال حیرت ... یه دختر جوون و میشه یه جورایی گفت خوشگل پشت میز کنار به مرد کت شلواری جذاب و سن بالا نشسته بود ... مرده به جوری بود نگاهش پر خباثت و رمز و راز بود و دختره با اون خط چشم بلند و گندش شکل جادوگر شهر اوز بود انگار
هیولا رو دیدم اه. تا بفهمم اسم این چیه به قرن میگذره فکر کنم !!!
با اخم بهشون زل زدم که مرده روبه هیولای چشم آبی و جذاب این روز هام گفت
پس دختر فراری اینه!!!
با بهت نگاش میکردم که دختره پوزخندی زد
هیولا با نگاه سردش گفت
بشین...
با اخم پشت میز نشستم ....
که هیولا رو به مرده گفت
آلفرد ... فکر می کردم تنها بیای
زندگی سیگاری
دختره زود با لحن سرد اما پر نازی گفت
چیه دوست داشتی نیام
هیولا بدون توجه به دختره رو به خدمتکار گفت غذا بکشه ای حال کردم دختره چسبید به دیوار
آلفرد با نگاهی مرموز براندازم کرد و گفت
بانو دیت راست منه آیوار .. معلومه میارمش
آیوار ..... پس اسمش آیوار بود یعنی تو...... عروسی بود .... هیولا هم اسم داشت ....
آیوار با نگاه ترسناکی گفت
من رو دیگه با اسم صدا نکن ....
لحنش جوری بود که من کلا روح از تنم جدا شد ... خود یارو آلفردم با بهت قاشق و تو ظرف رها کرد و گفت
یادم رفته بود ......
متعجب به نگاههای پر کینشون خیره بودم .....
اینا بلاخره دوستن یا دشمن
دختره رو به من گفت
چیه نکنه بلد نیستی غذا بخوری که این طوری زل زدی به ما !
با پوزخند نگاهش کردم و قاشقم و به طرفش گرفتم و گفتم
به هر کی هم نگاه کرده باشم تورو نگاه نکردم بی ریخت
یهو سرخ شد و چاقویی از سر میز برداشت و پرتاب کرد سمتم و من
با ترس جیغی کشیدم و ....
زندگی سیگاری
ادامه دارد.
پارت پنجاه و چهار
گرمی خون و همراه سوزش شدید رو گونم حس کردم ... چاقو درست
از کنار گونم رد شده بود و تیزیش به پوست نازک گونم و پاره کرده بود .....
با بهت و وحشت به اون حیوونا نگاه میکردم که آلفرد انگار به اتفاق طبیعی و تکراری پیش اومده گفت
بانو... سعی کن خودت و کنترل کنی
اون پسره ایوار . با بی خیالی نیکه ای گوشت تو دهنش گذاشت و گفت
نه بانو خوب کاری کرد. این دختر باید یاد بگیره که...
بهم خیره شد ..... که باید دهنش و ببنده.
بانو با اون نگاه پر از نفرت و البته پوزخندش بهم خیره شد ......
بغضم و قورت دادم و چشمام شدیدا بارونی بود .....
صورتم غرق خون بود ... استین بولیزم و روی زخم فشردم و از سر میز بلند شدم و خواستم به سمت داوود برم که منو ببره سلولم !!! که اون یارو آیوار گفت
بهت اجازه ندادم بری
آلفرد انگار از این صحنه ها لذت می بره گفت
پسر اذیتش نکن او پوز خندی بهم زد ...
آیوار نه من بهش اجازه ندادم ..... اون این جا فقط و فقط نقش به
اسیر و داره .....
دیدگاه ها (۰)

پارت دوم/

پارت ۶که یهو داشتم میخوردم زمین که دیدم شوگا اومد و با جادوی...

پارت 78ات با ناباوری به عکس خیره شده بود.ـ این امکان نداره.....

پارت ۱۱: مرزِ نامرئیاشک‌هام رو با آستینم پاک کردم و نفسی که ...

پارت ۵---جونگکوک دستت رو گرفت محکم اما بدون اینکه آسیبی بهت ...

پارت ۱۹۷

— چرا همه جذبِ اون می‌شن؟ بدون اینکه حتی تلاشی بکنه! ✨ — چون...

Custom bride part : 12

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت دهمیونا با عصبانیت به مرد خیره ش...

### پارت ۲: تاوانِ یک نگاهصدایِ خیسِ بارون بیرون از انبار، ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط