دو رگه عشق پارت ۸

از زبان لیسا:
صبح با دل درد شدیدی از خواب بیدار شدمو دیدم کوک بغلم کردم مثل یه گنجشک خوابیده
من کوک و دوست نداشتم ولی داشتم سعیمو میکردم که بهش عادت کنم
من هنوزم خیلی تهیونگو دوست داشتم ولی باید تهیونگو فراموش میکردم چون من دیگه یه شوهر دارم
که مثل گنجشکا خوابیده
بعد دوباره نگاهی به جونگ کوک کردمو خندم گرفت آخه انقدر کیوت خوابیده بود و بلند شدمو خودمو از توی بغلش به زور بیرون کشیدم آخه انقدر منو متکم گرفته بود
رفتم طبقه پایین یه خانومی بود گفت میخواد برامون صبحونه درست کنه منم گفتم باشه ولی یهو گوشیش زنگ خورد و گفت اگه جونگ کوک اجازه بده میام دیدنت
من بهش گفتم چیشده نکنه کسی چیزیش شده
گفت خانوم امروز دخترم زایمان کرده و تک تنها تو بیمارستانه
گفتم پس شوهرش
گفت از شوهرش طلاق گرفته گفتم پس برای چی منتظری دخترت و نوهت بهت نیاز دارند
خدمت کار : اما خانوم من باید از آقا اجازه بگیرم
لیسا: تو برو من بهش میگم
از زبان لیسا بعد اومد منو بغل کردو گفت خیلی ممنون منم گفتم خواهش میکنم

بعد از رفتن اون خانوم (منظورش خدمت کاره)
رفتم خودم صبحونه هارو درست کردم و منتظر کوک بودم

از زبان کوک:
از خواب بیدار شدم و لیسا کنارم نبود فکر کردم فرار کرده و منو تنها گذاشته
ولی وقتی رفتم طبقه پایین دیدم نشسته پای تلوزیون و خدمتکار هم صبحونه هارو درست کرده بود ولی خودش نبود
رفتم لیسا رو بغل کردمو گفتم

کوک : صبح بخیر عشق

لیسا : صبح بخیر خابالو

باهم خندیدیم بهش گفتم پس خدمت کار کجاست

لیسا : اون رفت چون من بهش مرخصی دادم

کوک : خب دلیلش

لیسا : چون دخترش زایمان کرده بود به خاطر همین نمی تونست تنهاش بزاره

کوک: باشه ولی دیگه خانوم امارت شدی به هرکی میخای مرخصی میدی

لیسا : مگه خانوم امارت نیستم

کوک: هستی ولی هیچی حالا ولش کن
راستی امروز میخواستم برم شرکت تو هم همراهم میای

لیسا : حوصله نداشتم ولی بهش گفتم آره میام

از زبان کوک : میدونستم حوصله نداره و داره الکی فقط برای اینکه من خوشحال بشم گفت میام
اون داشت خودشو با دوست داشتن من گول میزد و سعی می‌کرد که دوستم داشتع باشه
هر چقدر هنوز اون پسره رو دوست داره و عاشقش هه ولی منم سعی میکنم بهش سخت نگیرم و تحت فشارش نزارم پس تصمیم گرفتم به جای شرکت بریم شهر بازی
ولی بهش چیزی نگفتم چون میخواستم سوپرایز کنم


حمایت💋💟
دیدگاه ها (۵)

اجبار به بد بختی پارت ۱۵

بادیگارده شخصی من پارت۳

رمان :«پسر عموی جذابم»part:2ویو «سلین»از پله ها اومدم پایین ...

" ویو لیا " وقتی اب‌پاشید روی صورتم تازه چشمامو باژ کردم و د...

من امروز صبح برای خودم قیساوا درست کردم، همون صبحونه‌ ی خوشم...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

همسر غیره منتظره

P9 . PRISAN MAFIA.

نام رمان (عشق میان ما

𝗣𝗮𝗿𝘁𝟯-رفتم سمت اتاق انگار اتاقه لیا بود دیدم داره لباساشو د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط