‌بهش گفتم :

‌بهش گفتم :
" پسرم ؛ تو به اندازه کافے جبهه رفتے ، دیگه نرو ؛ بزار اونایـے برن که نرفته اند .. "
چیزے نگفت و یه گوشه ساکت نشست ...
صبح که خواستم نماز بخونم اومد جانمازم رو جمع کرد ، بهم گفت :
" پدر جان ! شما به اندازه کافے نماز خوندے بذارین کمی هم بے نماز ها ، نماز بخونن .. "
خیلی زیبا منو قانع کرد و دیگه حرفے براے گفتن نداشتم ...
دیدگاه ها (۲)

پارت 3

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

رمان اسیر خان پارت هفتم 7

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

پشتِ دیوارِ سردت«چطور می‌تونم باور کنم عاشقمی، وقتی خودت کسی...

🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۹ : «کسی که نباید دوستش می‌داشتم»کلاس کا...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۷۸ | اسم یورا دوبا...

رمان خبره ممنوعه پارت پنجم 5

فیک جونگکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط