{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمستانِ آنی

زمستانِ آنی


صبح روز دوشنبه ، ساعت 9:24 بود ، آنی و جسا کلاس هاشون تمام شدن و رفتن به سمت کافه ی [میم] ، شاید اسم کافه ، عجیب بود اما توی این کافه یه جور معجزه و جادویی وجود داشت
قهر می‌رفت تو آشتی میومد بیرون
جنگ می‌رفت تو صلح میومد بیرون
نفرت می‌رفت تو عشق میومد بیرون
همه ی اینا به دلیل وجود مادربزرگ جساست!

دخترا وارد کافه شدند ، با مادربزرگ رو بوسی کردن و رفتند سمت آشپزخونه تا چیزی بخورند

ـ راستی آنی..
+هوم؟
ـ دیروز دنیل بهم زنگ زده بود..
+چیی؟ چرا بهم نگفتی؟ چیکار داشت اصلا؟ چیزی که بهش نگفتی؟
ـ عهههه آروم باش نفس بگیر وا ، نخیرم چیزی نگفتم فقط میخواست از حال و اوضاع تو باخبر بشه
+ باشه ، ولی اگه دوباره زنگ زد جوابشو نده
ـ چشم رئیس چشم (خنده ای ملایم)

آنی از این کار دنیل عصبانی شد ولی لحظه ای فکر کرد و با خودش گفت :« به درک »

💢فردای اون روز💢

مادر آنی که توی آشپزخونه مشغول درست کردن غذای مورد علاقه آنی بود متوجه گوشیه آنی شد که روی میزشه و پشت سر هم رنگ میخوره
- آنی گوشیت رو چک کن
جوابی نشنید ، تصمیم گرفت خودش بره و ببینه که کیه
« عامل بدبختی » مادرش خشکش زد ، کی عامل بدبختی دخترش بود؟ شماره رو دید و بلللهه پدر آنی بود ، مادرش تک خنده ای کرد و سعی کرد آنی رو از خواب عمیق بیدار کنه
- آنی مامان جان بلند شو بابات داره زنگ میزنم پشت سر هم
دخترک در حالت خواب‌آلودگی گفت
+ هووومممم ولش کن بعداً زنگ میزنم بهش

حتی چشماش رو هم باز نکرد

- بلند شو حتما کار واجبی داره ، از صبح تا حالا داره زنگ میزنه یا حداقل نمی‌خوای جوابش رو بدی بزار رو سایلنت
آنی هوفی کشید و گوشی رو از روی میز برداشت و جواب داد

+ بله؟
- خواب بودی؟
+باید بیدار میبودم؟ زود بگو کارتو
- برات بلیط خریدم یه مدت بیای روسیه
+ کنسل کن من نمیام
- زنگ نزدم نظرتو بدونم ، وسایلتو جمع کن پسفردا پروازه
+ چرا باید بیام؟ زندگیم اینجاست، کلاس دارم اگه از ترم تابستونه عقب بیوفته دوباره باید بخونم اونم با امتحانام قاطی میشه!!
- از دانشگاه انصراف دادم به جات ، گفتم بهشون که دیگه نمیای ، اینجا ثبت نامت کردم بهترین دانشگاه ، بهونه ی بعدی؟
+ وااایییییی بابا من اصلا دوست ندارم بیام روسیه! بعد از چند سال بیام اونجا ؟ الان یادت اومد دختر داری؟ من با یه قمار باز زندگی نمیکنم
پدر آنی لحظه ای سکوت کرد ، مشخص بود از حرف آنی عصبی شده بود لحنش جدی شد

- وسایلت رو جمع می‌کنی پسفردا سوار هواپیما میشی میای روسیه ، مخالفت کنی چند نغرو می‌فرستم که به زور بیارنت

و تلفن رو قطع کرد
مادره آنی که داشت به حرف هاشون گوش میداد دلش به حال دخترش سوخت و اومد جلو تا دخترشو بغل کنه
- مامان جان شاید دلش برات تنگ شده ، قلبش از سنگه ولی نه برای بچه های خودش ، برو شاید خوشت اومد و بیشتر موندی دورت بگردم
+ آخه بدون تو کجا برم ؟.. باهام بیا مامان
- به نظرت منو اونجا راه میدن جوجه رنگیه من؟ نگران من نباش من اینجا با کارم و خاله جسا و کافه سرگرمم
وقتشه زندگی کنی ، یکم برو بگرد و دنیا رو ببین ، سلام به برادرت هم برسون

مادر آنی به سختی اشک هایش رو پاک کرد تا مبادا دخترش ببینه و از رفتن منصرف بشه
دل آنی اینجا بود تو آمریکا ، نمی‌خواست بره ، جسا..کافه..از همه مهم تر مادرش..
به اجبار بعد از دوازده ساعت کلنجار رفتن با خودش ، شروع به جمع کردن وسایل کرد ، با جمع کردن هر وسیله یه قطره اشکی از گونش سرازیر میشد
آنی جریان رو به جسا گفت و جسا حسابی گریه کرد ولی آنی خودشو به جوری نشون داد که انگار واقعا میخواست بره ولی ته دلش راضی به ترک مادرش و جسا نبود

💢روز پرواز 💢




چطور بود؟ خوشتون اومد ؟
دیدگاه ها (۶)

معرفی داستان و شخصیت ها:اسلاید دوم و سوم آنیاسلاید چهارم جسا...

پارت بیست‌و یکم | اجازه؟ فلش‌بکپارک لاراوقتی من و میچا به خو...

فیک : بین راندها

فیک : بین راندها

پارت ۸ فردای اون روز، از صبح مشغول مرتب کردن خونه بودم.قرار ...

پارت ۷: آخرین نفسیک شب، تهیونگ از درد تویِ تخت پیچید. سردردش...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما چشم‌هایش را باز کرد.نفسش س...

پارت ۱۹۸

سناریو بلولاک

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ودوم 𓆪 🖤🥀اسما با دیدن تصویر مادرش خشکش زد...

فیک : بین راندها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط