_عروسک خانوم من_
p93
کوک: داداش تو خون ا.ت دیانای هست دیگه...بدن عضو رو قبول میکنه خون هم قبولش میکنه اما دیانای نمیدونم چطوری اما عضو خارجی رو تشخیص میده و نابودش میکنه اینجوری کم کم گوشت قلبو حل میکنه
تهیونگ از کنار ا.ت بلند شد تا داروشو بزنن به سمت کوک رفت و سرشو رو شونش گذاشت
تهیونگ: چیکار میشه کرد؟
کوک: اول باید بدونیم دقیق چقدر زنده میمونه
تهیونگ باورش نمیشد که کوک ته همه اینا رو در اورده و عین دکترا داره برای ا.ت تعیین تکلیف میکنه
همه از اتاق بیرون شدن و تهیونگ و امیلیا برگشتن عمارت خودشون اما تهیونگ راجب اتفاقی که واسه ا.ت افتاد چیزی به امیلیا نگفت
کوک ویو
به خرگوش ا.ت سر زدم همونجوری که خواسته بودم براش همه چیز محیا بود اما خرگوشه خیلی بیقرار بود
کوک: چته تو؟ببینم دلت بهونه اونو میگیره؟
کوک تو بالکن نشست و یه پاشو دراز و یه پاشو تجمع خرگوش رو رونش گذاشت
کوک: هعییی بیخود به اون دل نبند لامصب جادوگره
خرگوش دندونی از رون کوک کند که کوک با خشم نسبی نگاهش کرد
کوک: بیخیال تو که نمیشناسیش اون پاشد رفت بهم خیانت کرد از همه بیزارم کرد...کاری کرد نخوام به کسی ارزش بدم
خرگوش پرید رو رون اونوری بعد زانویی که با تر بود و با یه جهش پرید رو صورت کوک و شروع کرد خط انداختن
کوک: نکن هی پوف(به زور خرگوشو جدا کرد)عین همون صاحابت سگی
[بزن اسلاید بعد]
کوک خرگوش رو روی زمین گذاشت
کوک: یکم دیگه بزرگ شی اون خطایی که میندازی قوی تر میشه عین صاحبت
از بالکن بیرون آمد و به آینه نگاه کرد مشکلی نبود جا چنگ زدنا میرفت
هوفی کشید شروع کرد گشتن تو وسایل ا.ت اما چیز خاصی نبود به جز چند تا قرص
گوشیشو در آورد و زنگ زد به بخش خدمتکاراش و خواست کسی بیاد تا این قرصا رو ببره و شناسایی کنه
رفت و نهار خورد اما اینبار وانین کنارش نشست و منتظر تموم شدن غذاش شد
کوک: ببینم چیزی شده؟
وانین: ارباب...
کوک: ددی
وانین: ددی من فردا و پس فردا استراحتم میخوای پیشت باشم؟
کوک: میخوای بمونی بمون میخوای بری برو من فردا نیستم
وانین: کجا میری؟
کوک آب خورد و جواب داد
کوک: چند تا کار تو عمارت پدر بزرگم مونده باید برم سر اونا
وانین شقیقه کوک رو بوسید
وانین: باشه غذاتو بخور
با رفتن وانین کوک به دکترا تلفن زد و اونا گفتن که ا.ت از قرص اعصاب با دز بالا و قرص اعصاب و قرص خواب آور استفاده میکنه و دز همشون بالاست و دز دارو های قلبش اینقدر خاصه که خیلی سخت از دارک وب باید تهیه شه
کوک ویو
کیو گول میزنم؟ ا.ت داره میمیره اگر باهاش خوب نباشم داراییش به من نمیرسه...که گفته بود از من بچه میخواد نه؟
کوک غذاشو تموم کرد و راهی امارت پدر بزرگش شد ولی وقتی رسید تهیونگ رو دید که دستور میداد و ناظر همه چیز بود...به سمتش رفت
کوک: ...
کوک: داداش تو خون ا.ت دیانای هست دیگه...بدن عضو رو قبول میکنه خون هم قبولش میکنه اما دیانای نمیدونم چطوری اما عضو خارجی رو تشخیص میده و نابودش میکنه اینجوری کم کم گوشت قلبو حل میکنه
تهیونگ از کنار ا.ت بلند شد تا داروشو بزنن به سمت کوک رفت و سرشو رو شونش گذاشت
تهیونگ: چیکار میشه کرد؟
کوک: اول باید بدونیم دقیق چقدر زنده میمونه
تهیونگ باورش نمیشد که کوک ته همه اینا رو در اورده و عین دکترا داره برای ا.ت تعیین تکلیف میکنه
همه از اتاق بیرون شدن و تهیونگ و امیلیا برگشتن عمارت خودشون اما تهیونگ راجب اتفاقی که واسه ا.ت افتاد چیزی به امیلیا نگفت
کوک ویو
به خرگوش ا.ت سر زدم همونجوری که خواسته بودم براش همه چیز محیا بود اما خرگوشه خیلی بیقرار بود
کوک: چته تو؟ببینم دلت بهونه اونو میگیره؟
کوک تو بالکن نشست و یه پاشو دراز و یه پاشو تجمع خرگوش رو رونش گذاشت
کوک: هعییی بیخود به اون دل نبند لامصب جادوگره
خرگوش دندونی از رون کوک کند که کوک با خشم نسبی نگاهش کرد
کوک: بیخیال تو که نمیشناسیش اون پاشد رفت بهم خیانت کرد از همه بیزارم کرد...کاری کرد نخوام به کسی ارزش بدم
خرگوش پرید رو رون اونوری بعد زانویی که با تر بود و با یه جهش پرید رو صورت کوک و شروع کرد خط انداختن
کوک: نکن هی پوف(به زور خرگوشو جدا کرد)عین همون صاحابت سگی
[بزن اسلاید بعد]
کوک خرگوش رو روی زمین گذاشت
کوک: یکم دیگه بزرگ شی اون خطایی که میندازی قوی تر میشه عین صاحبت
از بالکن بیرون آمد و به آینه نگاه کرد مشکلی نبود جا چنگ زدنا میرفت
هوفی کشید شروع کرد گشتن تو وسایل ا.ت اما چیز خاصی نبود به جز چند تا قرص
گوشیشو در آورد و زنگ زد به بخش خدمتکاراش و خواست کسی بیاد تا این قرصا رو ببره و شناسایی کنه
رفت و نهار خورد اما اینبار وانین کنارش نشست و منتظر تموم شدن غذاش شد
کوک: ببینم چیزی شده؟
وانین: ارباب...
کوک: ددی
وانین: ددی من فردا و پس فردا استراحتم میخوای پیشت باشم؟
کوک: میخوای بمونی بمون میخوای بری برو من فردا نیستم
وانین: کجا میری؟
کوک آب خورد و جواب داد
کوک: چند تا کار تو عمارت پدر بزرگم مونده باید برم سر اونا
وانین شقیقه کوک رو بوسید
وانین: باشه غذاتو بخور
با رفتن وانین کوک به دکترا تلفن زد و اونا گفتن که ا.ت از قرص اعصاب با دز بالا و قرص اعصاب و قرص خواب آور استفاده میکنه و دز همشون بالاست و دز دارو های قلبش اینقدر خاصه که خیلی سخت از دارک وب باید تهیه شه
کوک ویو
کیو گول میزنم؟ ا.ت داره میمیره اگر باهاش خوب نباشم داراییش به من نمیرسه...که گفته بود از من بچه میخواد نه؟
کوک غذاشو تموم کرد و راهی امارت پدر بزرگش شد ولی وقتی رسید تهیونگ رو دید که دستور میداد و ناظر همه چیز بود...به سمتش رفت
کوک: ...
- ۱۷.۸k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط