همیشگی من
پارت سی و نهم
(دوماه بعد)
از زبان سنا=دوماه از رابطه منو تهیونگ میگذره خیلی چیزا عوض شد مامان و بابام برگشتن اما خونه جدا گرفتن شوگا و ایزول باهم تو رابطه هستن بچه ها رابطه مخفی منو تهیونگ و فهمیدن و میونگ و ایزول افتادن سرم که چرا بهشون چیزی نگفتم میونگ و جونگکوک باهم نامزدن الان جیمین فعلا سینگله اما قرار شد میونگ براش استینی بالا بزنه نظر خود میونگ رفیق صمیمیشه که توی مراسم خواستگاریش بود دختر خیلی خوشگلی بود برعکس سنا آروم بود به دل من که خیلی نشست اسمش سوآ بود یه دختر با موهای کوتاه قهوه ای با چشمای درشت قهوه ای و پوست سفید و لب های قرمز و ریزه میزه ناناس بود..خلاصه بگذریم یون و هانا این چندماه پیداشون نبود و من از این بابت خوشحال بودم خیلی چون واقعا همش استرس دیدن یون و داشتم بعد از اون شب خیلی ازش میترسم حس بدی نسبت بهش داشتم...با صدای تهیونگ افکارم و پس زدم
تهیونگ:خوشگله با ما باش
سنا:با شمام تو فکر رفتم یه لحظه
تهیونگ:تو فکر جذابیت من؟(با ابروهای بالا)
سنا:اه اه تحفه بسه بسه حالم و بهم زدی عق
تهیونگ:بیتربیت دلتم بخواد توی رویای من غرق شی ایش
سنا:خب حالا بسه غر نزن
تهیونگ:چشم ملکه چون شما گفتی
سنا:افرین برده ام
تهیونگ:پرو پیاده شو برو ببینم نبینمت
سنا:دلتم بخواد منو ببینی
تهیونگ:نمیخواد برو
سنا:ایشششش
از ماشین پیاده شدم و کلید و در اوردم و رفتم داخل خواستم درو ببندم که تهیونگ داد زد گفت
تهیونگ:سنا
سنا:بله؟
تهیونگ:دوست دارم بچه
بعد از این حرفش گاز و گرفت و رفت منم خندیدم و درو بستم دیوونه بود این پسر یه نمونه دیوونه بازیش این بود که ساعت ۱۲ شب اومد دم خونم و صدای باند و برد ته و روی آسفالت کوچه با گل روز قرمز بزرگ نوشت
(my life is sana)
یعنی بعد اونشب هر همسایه ای منو میدید چشم غره میرفت و واقعا هم حق داشتن...رفتم لباسام و عوض کردم و رو مبل نشستم که گوشیم زنگ خورد یون بود تعجب کردم خیلی تعجب کردم جواب ندادم ولی پشت سر هم زنگ میزد بالاخره جواب دادم
سنا:چیه؟چی میخوای؟حالیت نمیشه وقتی قطع میکنم یعنی حالم ازت بهم میخوره
اون صدای کثیفش از پشت گوشی اومد خیلی صداش جدی بود
یون:کارت دارم که زنگ زدم وگرنه عاشقت که نیستم(جدی)
سنا:چته بگو؟(با لحن عصبی)
یون:باید ببینمت...میام دنبالت بریم کافه(جدی)
سنا:من هیچ گورستونی باتو نمیام
یون:حوصله بحث ندارم سنا درباره مریضی تهیونگِ
تپش قلب گرفتم استرس شدید گرفتم با استرس گفتم
سنا:چیزی شده؟(با استرس)
یون:دیدمت میگم(ریلکس)
سنا:ب...باشه...ک...کجا...بی...بیام؟(با استرس و لکنت)
یون:بمون میام دنبالت
سنا:باشه منتظرم
گوشی و قطع کردم استرس عین خوره افتاده بود تو جونم حالت تهوع گرفته بودم بدنم میلرزید بلند شدم آماده شدم که یون پیام داد (دم درم بیا) سریع رفتم تو ماشین که نشستم آروم گفتم
سنا:سلام
سر تکون داد فقط دوباره گفتم
سنا: میشه بگی چی شده؟
یون:رسیدیم میگم
ساکت شدم تا برسیم بالاخره رسیدیم کافه
پیاده شدم و رفتیم داخل نشستیم که یون گفت
یون:چی میخوری؟(ریلکس)
سنا:هیچی یون بگو لطفا(با استرس)
یون توجهی نکرد دوتا قهوه با کیک شکلاتی سفارش داد تا گارسون رفت گفتم
سنا:بگو دیگه
یون:ببین سنا تهیونگ حالش روز به روز داره بدتر میشه و این خیلی براش بده هرچقدر ازش بدم بیاد به مرگش راضی نیستم چون تهیونگ اگه عمل نکنه میمیره
احساس کردم دنیا دور سرم چرخید نفسم برای یک لحظه تو سینم حبس شد انگار یادم رفت نفس کشیدن چجوریه زدم زیر گریه و با هق هق گفتم
سنا:خب هق هق خب چرا هق هق عمل هق هق نمیکنه هق هق(با گریه افتضاح)
یون:چون خطرناکه و هیچ دکتری قبول نمیکنه
سنا:تو هق هق تو چرا هق هق نمیکنی هق هق؟
یون پوزخندی زد و یه قلوپ از قهوش خورد و بهم نگاه کرد و گفت
یون:اینکارو میکنم اما به یه شرط(با پوزخند)
با تعجب نگاش کردم که گفت
یون:باید...
(دوماه بعد)
از زبان سنا=دوماه از رابطه منو تهیونگ میگذره خیلی چیزا عوض شد مامان و بابام برگشتن اما خونه جدا گرفتن شوگا و ایزول باهم تو رابطه هستن بچه ها رابطه مخفی منو تهیونگ و فهمیدن و میونگ و ایزول افتادن سرم که چرا بهشون چیزی نگفتم میونگ و جونگکوک باهم نامزدن الان جیمین فعلا سینگله اما قرار شد میونگ براش استینی بالا بزنه نظر خود میونگ رفیق صمیمیشه که توی مراسم خواستگاریش بود دختر خیلی خوشگلی بود برعکس سنا آروم بود به دل من که خیلی نشست اسمش سوآ بود یه دختر با موهای کوتاه قهوه ای با چشمای درشت قهوه ای و پوست سفید و لب های قرمز و ریزه میزه ناناس بود..خلاصه بگذریم یون و هانا این چندماه پیداشون نبود و من از این بابت خوشحال بودم خیلی چون واقعا همش استرس دیدن یون و داشتم بعد از اون شب خیلی ازش میترسم حس بدی نسبت بهش داشتم...با صدای تهیونگ افکارم و پس زدم
تهیونگ:خوشگله با ما باش
سنا:با شمام تو فکر رفتم یه لحظه
تهیونگ:تو فکر جذابیت من؟(با ابروهای بالا)
سنا:اه اه تحفه بسه بسه حالم و بهم زدی عق
تهیونگ:بیتربیت دلتم بخواد توی رویای من غرق شی ایش
سنا:خب حالا بسه غر نزن
تهیونگ:چشم ملکه چون شما گفتی
سنا:افرین برده ام
تهیونگ:پرو پیاده شو برو ببینم نبینمت
سنا:دلتم بخواد منو ببینی
تهیونگ:نمیخواد برو
سنا:ایشششش
از ماشین پیاده شدم و کلید و در اوردم و رفتم داخل خواستم درو ببندم که تهیونگ داد زد گفت
تهیونگ:سنا
سنا:بله؟
تهیونگ:دوست دارم بچه
بعد از این حرفش گاز و گرفت و رفت منم خندیدم و درو بستم دیوونه بود این پسر یه نمونه دیوونه بازیش این بود که ساعت ۱۲ شب اومد دم خونم و صدای باند و برد ته و روی آسفالت کوچه با گل روز قرمز بزرگ نوشت
(my life is sana)
یعنی بعد اونشب هر همسایه ای منو میدید چشم غره میرفت و واقعا هم حق داشتن...رفتم لباسام و عوض کردم و رو مبل نشستم که گوشیم زنگ خورد یون بود تعجب کردم خیلی تعجب کردم جواب ندادم ولی پشت سر هم زنگ میزد بالاخره جواب دادم
سنا:چیه؟چی میخوای؟حالیت نمیشه وقتی قطع میکنم یعنی حالم ازت بهم میخوره
اون صدای کثیفش از پشت گوشی اومد خیلی صداش جدی بود
یون:کارت دارم که زنگ زدم وگرنه عاشقت که نیستم(جدی)
سنا:چته بگو؟(با لحن عصبی)
یون:باید ببینمت...میام دنبالت بریم کافه(جدی)
سنا:من هیچ گورستونی باتو نمیام
یون:حوصله بحث ندارم سنا درباره مریضی تهیونگِ
تپش قلب گرفتم استرس شدید گرفتم با استرس گفتم
سنا:چیزی شده؟(با استرس)
یون:دیدمت میگم(ریلکس)
سنا:ب...باشه...ک...کجا...بی...بیام؟(با استرس و لکنت)
یون:بمون میام دنبالت
سنا:باشه منتظرم
گوشی و قطع کردم استرس عین خوره افتاده بود تو جونم حالت تهوع گرفته بودم بدنم میلرزید بلند شدم آماده شدم که یون پیام داد (دم درم بیا) سریع رفتم تو ماشین که نشستم آروم گفتم
سنا:سلام
سر تکون داد فقط دوباره گفتم
سنا: میشه بگی چی شده؟
یون:رسیدیم میگم
ساکت شدم تا برسیم بالاخره رسیدیم کافه
پیاده شدم و رفتیم داخل نشستیم که یون گفت
یون:چی میخوری؟(ریلکس)
سنا:هیچی یون بگو لطفا(با استرس)
یون توجهی نکرد دوتا قهوه با کیک شکلاتی سفارش داد تا گارسون رفت گفتم
سنا:بگو دیگه
یون:ببین سنا تهیونگ حالش روز به روز داره بدتر میشه و این خیلی براش بده هرچقدر ازش بدم بیاد به مرگش راضی نیستم چون تهیونگ اگه عمل نکنه میمیره
احساس کردم دنیا دور سرم چرخید نفسم برای یک لحظه تو سینم حبس شد انگار یادم رفت نفس کشیدن چجوریه زدم زیر گریه و با هق هق گفتم
سنا:خب هق هق خب چرا هق هق عمل هق هق نمیکنه هق هق(با گریه افتضاح)
یون:چون خطرناکه و هیچ دکتری قبول نمیکنه
سنا:تو هق هق تو چرا هق هق نمیکنی هق هق؟
یون پوزخندی زد و یه قلوپ از قهوش خورد و بهم نگاه کرد و گفت
یون:اینکارو میکنم اما به یه شرط(با پوزخند)
با تعجب نگاش کردم که گفت
یون:باید...
- ۲.۱k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط