رز آبی پارت ۳۱
چند هفته بعد:
تمرینهای بلو لاک سختتر شده بود و رقابتها هر روز جدیتر میشد، اما یک چیز تغییر نکرد.
میا و کایزر هنوز تقریباً هر روز کنار هم تمرین میکردند.
نه فقط برای بردن.
برای بهتر شدن.
برای اینکه هر کدام، دیگری را یک قدم جلوتر ببرد.
هر بار که یکی از آنها گل میزد، دیگری اولین نفری بود که خوشحالی میکرد.
و هر وقت یکی شکست میخورد یا از یک حرکت خودش ناراضی میشد، دیگری اجازه نمیداد همانجا متوقف شود.
رابطهشان دیگر فقط یک همکاری ساده نبود.
آنها یاد گرفته بودند چطور به هم اعتماد کنند.
چطور بدون حرف، حرکت بعدی یکدیگر را بفهمند.
و مهمتر از همه، چطور پشت هم بایستند.
---
یک روز، بعد از آخرین تمرین، ایگو همه را در زمین اصلی جمع کرد.
ایگو: هدف من از آوردن میا این بود که شما فاصلهی خودتان با سطح واقعی فوتبال را ببینید.
همه ساکت بودند.
ایگو چند لحظه به بازیکنان نگاه کرد.
ایگو: اما نتیجه چیزی فراتر از انتظار من بود.
بعد نگاهش را روی میا ثابت کرد.
ایگو: تو هم در این مدت بهتر شدی.
میا لبخند زد.
میا: ممنون.
کایزر که کنار او ایستاده بود، با همان لبخند همیشگی گفت:
کایزر: بالاخره اعتراف کردی که منم تأثیر داشتم.
میا بدون اینکه نگاهش کند جواب داد:
میا: نگفتم چقدر.
کایزر: بیرحم.
میا: واقعبین.
بازیکنها خندیدند.
کایزر هم خندید.
اما این بار چیزی در نگاهش متفاوت بود.
او میدانست میا برایش فقط یک شریک تمرینی نبود.
او کسی بود که در سختترین لحظهها کنارش ایستاده بود.
---
بعد از تمرین، میا وسایلش را جمع کرد.
رین کنار در منتظرش بود.
رین: آمادهای؟
میا: آره.
میا کیفش را برداشت و کنار برادرش رفت.
چند قدم جلوتر، ناگهان ایستاد.
میا: رین.
رین برگشت.
رین: چی؟
میا به زمین پشت سرش نگاه کرد.
میا: دلم برای اینجا تنگ میشه.
تمرینهای بلو لاک سختتر شده بود و رقابتها هر روز جدیتر میشد، اما یک چیز تغییر نکرد.
میا و کایزر هنوز تقریباً هر روز کنار هم تمرین میکردند.
نه فقط برای بردن.
برای بهتر شدن.
برای اینکه هر کدام، دیگری را یک قدم جلوتر ببرد.
هر بار که یکی از آنها گل میزد، دیگری اولین نفری بود که خوشحالی میکرد.
و هر وقت یکی شکست میخورد یا از یک حرکت خودش ناراضی میشد، دیگری اجازه نمیداد همانجا متوقف شود.
رابطهشان دیگر فقط یک همکاری ساده نبود.
آنها یاد گرفته بودند چطور به هم اعتماد کنند.
چطور بدون حرف، حرکت بعدی یکدیگر را بفهمند.
و مهمتر از همه، چطور پشت هم بایستند.
---
یک روز، بعد از آخرین تمرین، ایگو همه را در زمین اصلی جمع کرد.
ایگو: هدف من از آوردن میا این بود که شما فاصلهی خودتان با سطح واقعی فوتبال را ببینید.
همه ساکت بودند.
ایگو چند لحظه به بازیکنان نگاه کرد.
ایگو: اما نتیجه چیزی فراتر از انتظار من بود.
بعد نگاهش را روی میا ثابت کرد.
ایگو: تو هم در این مدت بهتر شدی.
میا لبخند زد.
میا: ممنون.
کایزر که کنار او ایستاده بود، با همان لبخند همیشگی گفت:
کایزر: بالاخره اعتراف کردی که منم تأثیر داشتم.
میا بدون اینکه نگاهش کند جواب داد:
میا: نگفتم چقدر.
کایزر: بیرحم.
میا: واقعبین.
بازیکنها خندیدند.
کایزر هم خندید.
اما این بار چیزی در نگاهش متفاوت بود.
او میدانست میا برایش فقط یک شریک تمرینی نبود.
او کسی بود که در سختترین لحظهها کنارش ایستاده بود.
---
بعد از تمرین، میا وسایلش را جمع کرد.
رین کنار در منتظرش بود.
رین: آمادهای؟
میا: آره.
میا کیفش را برداشت و کنار برادرش رفت.
چند قدم جلوتر، ناگهان ایستاد.
میا: رین.
رین برگشت.
رین: چی؟
میا به زمین پشت سرش نگاه کرد.
میا: دلم برای اینجا تنگ میشه.
- ۶.۰k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط