{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p...14

p...14


پیرمرده..منو نکشید سرپرست مجبورم کرده

ژان..ازسرپرست منظورت همونیکه برامون نامه گزاشته
پیرمرده..منو نکشین من شمارو میبرم به جایه مخفی جنگل
ییبو یادحرف پدرش افتاد که گفته بود یه جایه مخفی وجور داره

ییبو..خب بریم
ژان..راستی عمو اسمت چیه
پیرمرده..اسم من شانگ
ییبو..بسه دیگه بریم تا نکشتمت
شانگ..بیایین دنبالم

لئو وولی در حال چایی خوردن بود که چن ژیوان اومد پیشش
چن ژیوان..خبری نشد

لئوو..از چی
چن ژیوان.. منظورم گروه سایه اعتراف کردن

لئوو.. هنوز اعتراف نکردن
چن ژیوان..خب پس من برم دیگه

لئو وولی ..بمون یکم
چن ژیوان. حالا که کاری ندارم میمونم

لئوو.. براش چای ریخت
چن ژیوان..چای خوبی هست اما تو شیلارو چای بهتره وجود داره

لئوو..اینجا بجز امنیت کسی به چای اهمیت نمیدن

چن ژیوان.. خب به احساسات چی
لئوو..بستگی داره تو چه منظره باشی
چن ژیوان..خب عشق عاشقی چی
لئوو..لبخندی زد هیچی نگفت

چن ژیوان.. تو لبخند زدی اولین باره دارم میبینم

لئوو..فکر نمیکردم تو اینو از من بپرسی
چن ژیوان..خب میخواستی کی بپرسه
لئوو..مادرم اما مادری ندارم که...

چن ژیوان.. چه اتفاقی برای مادرت افتاد
لئوو..وقتی کوچیک بودم از دست دادمش

چن ژیوان..او خیلی متاسفم
لئوو..مهم نیست بهش عادت دارم

چن ژیوان..خب پس بزار من امروز به عنوان یه دوست بپرسم
لئوو..دوست

چن ژیوان..آره دوست
لئوو..خب بپرس
چن ژیوان..کسیودوس داری؟
لئوو..راستش یکی هست اما حالا نمیتونم بهت بگم

چن ژیوان ..باشه منتظر میمونم
یهویی یکی از سربازا اومد و گفت جناب ولیعهد اتفاق بدی افتاده

لئوو..چی شده چه اتفاقی افتاده

سرباز ..گروه سایه همونایی که داشتی ازشون باز جویی میکردیم یهویی وسط محاکمه اتیش گرفتن خود به خود

لئوو..منظورت چیه چطور ممکنه اتیش بگیرن اونم خود به خود
سرباز ..حقیقت داره فقط من شاهدش نبودم کلی آدم دیگه هم بودن

لئوو..منو ببر به محل حادثه
سرباز..چشم

لئوو چن ژیوان با عجله رفتن وسط حادثه که دیدن همه سوختن
لئوو..چرا حواستون بهشون نبوده

چن ژیوان..اروم باش .
سرباز..اونا خود به خود اتیش گرفتن لطفا منو مجازات کنید

لئوو..بجای این حرفا تحقیق کنید چه اتفاقی افتاده
سرباز.. بله همین حالا شروع میکنیم

لئوو..مهم نیست کار کی بوده تنها کسایی که میتونستن محل اقامت گروه سایه لو بدن مردن حالا میخوایی چیکار کنیم

چن ژیوان..نگران نباش حتما سرنخی پیدا میکنم
دینگ یوشی..اومد و با تعجب چه اتفاقی افتاده
لئووهیچی نگفت چن ژیوان قضیه توضیح داد

دینگ یوشی.. عصبی شد و گفت پس سربازا اینجا چه غلطی میکردن

چن ژیوان..اتفاقی که افتاده
دینگ یوشی..باشه پس سری تحقیق کنید
دیدگاه ها (۰)

اسم رمان گوهر مارگارتا فصل 1 از زبان نویسنده دوتایی داشتن به...

فاصله یک لبخند تا جنون

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟕جین گفت:_ راستی امروز جیمین رو دیدم.با شن...

#Part.6#مرد منچند دقیقه گذشت. صدای موسیقی از دور کم‌تر شده ب...

P²³The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

پارت اول: سایهٔ غریبهمن «میا» هستم، نوزده ساله. توی عمارتِ ب...

# فصل اول: اعتراف در تاریکینمای بیرونی ویلای پدر سینا، زیر ن...

.

اخرین دعا 20

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط